هدایت شده از Moonrin
_عزیز کردهی قلبم...تو نشنیدی ولی صدات زدم که بازم بشنوی! دور بودی، خواب بودی، خسته بودی...ولی صدات زدم!
نفس لرزونی کشید و دوباره تکرار کرد، داشت از کی گله میکرد؟ از خودش یا تهیونگ که هردو میدونستن چه شرایطی رو داشتن!
_ کجا سرت گرم بود که نشنیدی صدامو هیونگ؟نگاهت کدوم طرف بود که چشمای پر از ترسمو ندیدی که هنوز عادت نکرده به تاریکی؟کجا بودی وقتی نیاز داشتم لمسم کنی و بهم نشون بدی زنده ای...
جونگ کوک قرار نبود بیرحمی کنه اما فقط بهانه گیر شده بود.
_ گفته بودم بهت احتیاج دارم...گفته بودم بدون تو نمیتونم خودمو جمع و جور کنم!من حتی توی اون وان پر از خون دستام میلرزید موقع شستن بدنم، هر لحظه صدای فریاد میشنیدم توی سرم و لبام یخ زده بود از شدت سردی آب ولی ندیدی...نبودی که ببینی!
صداش آرومتر شد وقتی گیج پرسید.
_ منو بخاطر عطر نداشته ام زیر سوال بردی، مگه قلبت رو نمیشناختی؟
✩شخصیت شما : فِیت لاندری، درخت دروغ✩
For عطرنعناع
عـطرنـعـنــٰــاع
_ گفته بودم بهت احتیاج دارم...گفته بودم بدون تو نمیتونم خودمو جمع و جور کنم!من حتی توی اون وان پر از خون دستام میلرزید موقع شستن بدنم، هر لحظه صدای فریاد میشنیدم توی سرم و لبام یخ زده بود از شدت سردی آب ولی ندیدی...نبودی که ببینی!
کلمات، تیغهایی ظریف یا آغوشهایی گرم هستند که میتوانند یکروح را ویران کنند یا آن را از مرگ نجات دهند.
یک جمله میتواند مانند قطرهایآب بر خاکخشکشدهیدل بنشیند و شکوفه بیاورد؛ یا مانند رعد، سکوت آرام وجودمان را بشکافد.
ما با کلمات میسازیم و فرو میریزیم.