هدایت شده از 𝖭𝖮︎𝖱︎𝖬𝖠︎𝖫
یهسری از اکانتهایی که مشکوک بودن رو ریم زدم اگر ریم شدید ایدی بدید بهم.
-به خواست خودش دچارم کرد، ولی بیخواست خودش موندنی نبود.
+حالا رفته؟
-خیلی وقته روحش از جسمش رفته. ولی نمیدونم چرا یادش از سر من نمیره.
-امید، بعد از رفتنش برای دنیای خاکستری چشمهای من خیلی رنگی شد. دیگه نتونستم ببینمش.
+رسیدی به ته خط.
-ته خطی که پایان نداره. رسیدم به ته خط گنجایش افکارم. اما از لحاظ نابودی؟ تازه اول راهم.
-من از این حرفها خسته شدم والریا.
عفونتی که الان ریشه زده توس تمام وجودم چی؟ داره میرسه به بند بند وجودم.
دارم نابود میشم؛ و مشکل اینه که این بدن نه کامل از کار میوفته، و نه کامل به راه.
+تو هنوز فرماندهی منی.
-از فرماندهای پیروی میکنی که نتونست افشار غم خودش رو دستش بگیره؟
+اما اسلحه حالت رو بد میکنه.
تو خودت در تهیونگی میبینی که در راس قدرته اما از درون هیچچیزی برای قدرت نداره.
-من خودم رو در غمی میبینم که تهیونگ در پوستهی قدرتش پروشش میده.
-شیرینی زندگیم رفت پس منم به تلخیش عادت میکنم.
بالاخره یهروز باید چای رو تلخ خورد.
عـطرنـعـنــٰــاع
و دوباره، خلق یه شاهکار حقیقی توسط بچهیهروزه. باید اعتراف کنم واقعا تمام ِحرفها از اعماق وجودم بود. چیزهایی که میخواستم فریادشون بزنم ولی صدام درنمیومد.