همیشه از غم ِکسانی حرف میزنند که میمانند و میسازند؛ اما هیچوقت به غم ِآنهایی که میگذارند و میروند فکر کردهای؟
بهراستی، از من ِقبل از تو چه چیزی باقی مانده در روح و جسمم؟
گمان کرده بودی با رفتنت فقط خودت را از من محروم میکنی. اما حال، من حتی خود نیز، از خودم محروم شدهام.
اگر نگذشت چی؟
اگر رد آن، زخمهایم را عفونیتر کرد چی؟
ترسناک است آدم حتی از جملهی همیشگیاش هم ناامید شود.
+یکم از هوپی یاد بگیر. مادربزرگشو از دست داد ولی الان هم خوشحاله هم زندگیشو خوب میگذرونه. مثل تو نشسته هی غمباد بگیره.
-غم از دست دادن وزنهای مختلفی داره. وزن غم مادربزرگ اصلا قابل مقایسه با وزن غم ِپدر نیست. هرگز!
تو از کجا میدونی که خوشحاله؟
منم الان میتونم بشینم تو سکرت با انونها بگمو بخندم. ولی کی میدونه که دیشب از یک تا سه مدام درحال اشکریختن ِبیصدا بودم و بابتش الان دارم از شدت سردرد میمیرم؟ تو میدونستی قبل از اینکه به زبون بیارمش؟ میفهمیدی که در طول روز بارها و بارها یهو میوفتم رو زمین و با فکر کردن بهش ساعتها اشک میریزم؟ نه. تا وقتی بهت نشونش ندم نمیفهمی. چون داری منو به صرف یه گوشی دنبال میکنی. چیزی از من رو میبینی که من میخوام ببینی.