میدونی؟ حس میکنم این 100روز اندازهی هزارسال پیرم کرده. روحم شده شبیه کسایی که سالهاست تو یه زندان حبس شدن و برای ذرهای نور تقلا میکنن. ولی توی اعماق زمین، نور اصلا چه معنایی داره؟
جسمم خستهست بابا. جسمم تو این صدروز انقدر مریض شده که تو کل زندگیم تا بهحال انقدر درد نکشیده بود.
امروز میون حرفوخندهها یهو چشمم به ساعت خورد و به بچهها گفتم یکم دیگه دیرتر برم بابام رام نمیده خونه.
اکثریت غریبه بودن و صرفا خندیدن.
ولی رفیقام. یهلحظه جوری نگاهم کردن که انگار دیوونه شدم.
یهو به خودم اومدم. فهمیدم تو خونه فقط مامان هست. متوجه شدم وقتی برسم خونه قرار نیست با تو روبهرو بشم.
پودر شدم بابا. وقتی امروز برای بار نمیدونم چندم زندگی، زمان و آدمهاش بهم ثابت کردن نیستی؛ پودر شدم.
از دنیا بدم میاد. دیگه دوسش ندارم. دیگه هیچی نمیتونه یه شادی ِعمیق تقدیمم کنه.
دلم برای لبخندهات تنگ شده لعنتی. میفهمی؟ یادت میاد زمانی رو که کلی قربون صدقهی خندههات میرفتم بعد یهو برمیگشتی بهم میگفتی بسه بچهجون من فقط برای مامانت میخندم.
بابا تموم شدم. بهم ثابت کردی آدما میتونن نابود شده باشن ولی بخندن، حرف بزنن، راه برن، گله کنن، نفس بکشن، زندگی کنن؛ ولی نابود شده باشن.
دردت داره قلبم رو ذره ذره به آتیش نزدیک میکنه تا آب شدنش رو شاهد باشم.
دیگه اصلا چیزی ازم نمونده برای آب شدن. نمیدونم واقعا، الان دقیقا چی از من داره میسوزه؟