از یه طرف میگم به درک. به جهنم که دارم میبازم. اصلا میخوام ببازم. خستهم برای برد و جنگیدن.
از یه طرف اینجوریام که لعنتی، این همه سال خودت رو آب نکردی که تهش بگی به جهنم. این همه سال تلاش نکرد برات که تهش ببازی. این همه سال بهت اعتماد نکرد که الان بگی خستهای.
نه بدنم، نه ذهنم و نه حتی روحم باهام هنکاری نمیکنن.
مغزم حقیقتهارو میکوبه تو صورتم و مدام جملهی "گند زدی" رو تکرار میکنه.
بارها تلاش میکنم که لااقل جسمم رو به کار بگیرم تا یکمم که شده به خودم بیام. ولی یه روز، دو روز، یه هفته بعد دوباره همون آش همون کاسه.