انوقت صبح توی باغ می ایستادم دستم رابه کمرم میزدم مرده هارا که میبردند تماشا میکردم .
«میدانستم نباید،اما لمست کردم که خاکسترشوم؛ به درک که باد مرا خواهد برد.»
عباس کیارستمی
چیزی که دوست دارم این است که با
فردی ملاقات کنم که بتوانم کلاهم را
بهنشانهی احترام به او ازسربردارم وبگویم:
متشکرم که متولد شدی،
هرچه بیشتر زنده باشی، بهتراست.
میخواهم تو رابکشم اما چاقو را درسینه خودم فرومیکنم؛توکشته خواهی شدیامن؟
-گروس عبدالملکیان |