مینویسم برای تو؛ برای قلب شکستهای که در سینهات میتپد، برای غم که چون حیوان درندهای در جنگل چشمانت جولان میدهد. مینویسم برای دردی که به خیالت درمان ندارد و حرفهایی که بیشتر از بغض گلویت را میفشارد...
و مینویسم از فرداها؛ از قلبی که تیمارش خواهم کرد و غمی که به انتقام به زیر خاک خواهم فرستاد. از دردی که به جان آن که رنجاندت خواهم انداخت و واژههایی که به جای تو همچون پتک بر سرشان خواهم کوبید. سپس به صرف یک فنجان چای به تماشای اندوهشان خواهیم نشست...
_اِچ.
Ꞌꞌ ☠️𝑾𝒐𝒓𝒅𝒔𝑪𝒐𝒍𝒍𝒆𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏Ꞌꞌ
اگر در سرم افعی هم میپروراندم، نیشهایشان با من اینگونه نمیکرد که افکارم میکنند...
با تو میخواستم به جاهای دوری سفر کنم؛
به شهرهایی که نرفتهام،
به دریاهایی که نپیمودهام،
به دشتهایی که ندیدهام...
ولی حالا در اتاقم نشستهام و مینویسم
و آنقدر سنگین شدهام که هیچ قطاری،
نمیتواند اندوهم را جابجا کند.
حتی دشمن باشکوهی هم نیستید؛
اوباش هستید؛ بی سر و پا، بی قید و بند، بیرحم و بیافتخار.
از میان نوشتهها تنها آن را دوست دارم که با خون خود نوشته باشد. با خون بنویس تا دریابی که خون جان است. کار آسانی نیست دریافتن خون بیگانه. از سرسری خوانان بیزارم.
_نیچه
#کالبد_شکافی_مکتوب
Ꞌꞌ ☠️𝑾𝒐𝒓𝒅𝒔𝑪𝒐𝒍𝒍𝒆𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏Ꞌꞌ
از طنابِ پوسیدهی افکارم بالا میروم...
و به این میاندیشم که
اگر روزی این طناب پاره شود،
کسی از سقوط من خواهد ترسید؟
_اِچ.
Ꞌꞌ ☠️𝑾𝒐𝒓𝒅𝒔𝑪𝒐𝒍𝒍𝒆𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏Ꞌꞌ