اکنون به نظر میرسد صبورتر شدهام؛
اما در عوض، چراغی در وجودم خاموش شده است، که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.
تمام آدمهای زندگیام را، به سطل زبالهی سر کوچه انتقال دادم. در راه بازگشت یادم آمد که کلید زندگیام را جا گذاشتم. حالا پشت در نشستهام؛ کسی هم نیست که در را برایم باز کند.
_اِچ.
Ꞌꞌ ☠️𝑾𝒐𝒓𝒅𝒔𝑪𝒐𝒍𝒍𝒆𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏Ꞌꞌ
+500 🩶
هیچکس قرار نبود اینجا بمونه؛ اما شما موندین، کنار واژههایی که یادشون رفته بود چطور باید خونده بشن.
آخرین پرنده را هم رها کردم؛
اما هنوز غمگینم.
چیزی در این قفسِ خالی هست
که آزاد نمیشود...
منُ سنگینیِ این شب میکنه خفه بدون!
جای خالیت شده تو دلم، ی لختهی خون...
اتفاقا ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه نیست، هرچیزی به وقتش قشنگه. از وقتش که بگذره دیگه بودن و نبودنش فرقی نداره، درواقع از وقتش که بگذره دیگه مهم نیست.
_اِچ.