از فرو کردن تک تک کلمات آن کتاب در مغزم متنفرم، آه، از این حس، از این احساس احمقانه، حسادت، کاش این احساس احمقانه وجود نداشتند و کسی مرا به نداشتن آنان متهم نمینمود. فقط و فقط فکر احمقانه ی کافی نبودن میتواند چنین افتضاحی به بار آورد، شاید کتاب خواندن و فرو کردن آن حرف های به ظاهر فیلسوفانه و به ظاهر پر حجم و باوقار اما دیوانه کننده و احمقانه یک هدف برای من باشد، کسی که در طول عمرش به دنبال هدف بوده و میتوان گفت هدفش نجات دادن و زنده نگه داشتن کسی است که یک پایش لب مرز مرگ است و پای دیگرش لب چیزی که زندگی خطابش میکنند؛ کسی که ذره ای امید درونش موج نمیزند و دست از این دنیا و آن دنیا شسته است، دیگران او را ضعیف خطاب میکنند و برای او دل میسوزانند، و در همان حال، برای او ارزش زیادی قائل هستند و او را تحسین میکنند، با این حال او به دنبال تحسین است و از زندگی میگریزد، بر رنج دیگران میخندد و خود همواره در مشقت و رنج به سر میبرد، از احساس تهیست و به گفته ی خودش، به واسطه ی کسی که جانش برای او در میرود، زنده است، برای او زندگی میکند و در تلاش است او را شاد کند، به طوری که اگر زیر خاک هم باشد، صدای خنده ی عزیزش را بشنود، درک نمیکنم، شاید...هم میفهمم، من هم عزیزی دارم که جانم به قربانش، شیرین است و مثل زهر، برای کسی که تشنه ی مرگ است، وسوسه انگیز.
از بحث دور نشویم، حوصله ی نطق کردن و بالای منبر رفتن ندارم و همین جا تمامش میکنم، من، کسی که حاضر است هم برای زجر کسانی که ازشان متنفر است سرش بالای دار برود و هم از زجر دیدن و عذاب دیگران متنفر است و برای شادی دیگران جان بر کف است، کسی هستم که که بر مرگ و قتل خود راضی و بر خراش دیدن دیگران آزرده ام، اینجا، منتظر مینشینم و در آرزوی کسی که "میخواستم" باشم می مانم.