eitaa logo
دیلی شرلی.
70 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
333 ویدیو
53 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Letters from "iran"*
وقتی یسریا توی چنلشون شروع میکنن حرف زدن راجع به چیزی خوشم میاد
هدایت شده از Letters from "iran"*
البته اگه بحث جالب و دنباله داری باشه
هدایت شده از Letters from "iran"*
نه مثل من که یه دقیقه از گشنگی مینالم یه دقیقه از بی استعدادی
کمک.
چند روز پیش رفته بودم یه فروشگاه رندومی و دیدم روی پله وسایل قدیمی رو اینجوری گذاشتن، منم عکس گرفتم.
...
موجودی کوچک در میان تاریکی وهم‌آلودی که دل شیر را می‌لرزاند، در حال پرواز بود. هوا سرد بود، او نمی‌دانست به کجا می‌رود و از راه آمدن خسته شده بود. از دور نوری عجیب به چشم او آمد، آن نور مثل کورسوی امیدی، دلیل ادامه دادن او شد. بال‌هایم درد می‌کرد، چشمانم سیاهی می‌رفت و از سرما به خود می‌لرزیدم. هوا تاریکِ تاریک بود، نه می‌دانستم که چه می‌کنم و نه می‌دانستم که به کجا می‌روم. نمی‌دانم چرا ولی یاد و خاطره ی آن روز هنوز هم مرا آزرده خاطر می‌سازد. وقتی تور پروانه‌گیری به سمت من و دوستانم آمد و آنها را گرفت و مرا جا گذاشت، قلبم در سینه فشرده شد. کاش من را می‌برد، کاش من را می‌برد و دوستان و عزیزانم را با مرگ من تنها می‌گذاشت، شاید...شاید آن موقع شادتر می‌بودم. احساس می‌کنم مرگ تقدیرم بوده، اما که می‌داند تقدیر چیست؛ شاید تقدیر همینی بوده که من در آن غوطه‌ور هستم و با آن دست و پنجه نرم می‌کنم. در خیال خود غرق شده بودم که نور عجیبی از دور نظرم را جلب کرد. جالب بود، آن نور باعث می‌شد به راهم ادامه بدهم. گرمی عجیبی در سینه‌ام احساس می‌کردم، شاید باعث و بانی اش آن نور بود. نزدیک و نزدیک‌تر شدم، آن نور گرم بود. عجیب بود که با دیدن آن به یاد عزیزانم می‌افتادم. آن نور بسیار زیبا بود و در تاریکی‌ها می‌درخشید...مانند ستاره‌ها نورانی و مانند آغوش دوستان گرم و با محبت، اما فقط شعله ی آتش کوچکی بود که روشن بود و هر لحظه ممکن بود خاموش و بعد از مدتی فراموش بشود. به آن شعله رسیدم، دلم محکم در سینه می‌تپید و عطش من برای دستیابی به آن بیشتر می‌شد. گمان می‌کردم آن لحظه پایان ندارد. نزدیک و نزدیک‌تر رفتم و با چشمان سیاهم که نوری جز شعله شمع در آن دیده نمی‌شد، به شمع خیره شدم. گرمایش به بال‌هایم می‌تابید و نورش وجودم را روشن می‌ساخت؛ دلم می‌خواست شمع را به آغوش بکشم تا گرمایش مرا با خود ببرد. به...به نمی‌دانم کجا. به سرزمین خیال، به سرزمین مرگ. و در آخر او همین کار را کرد، شمع را به آغوش کشید و همراه با آن سوخت؛ بال‌های کوچک آبی رنگش آتش گرفت و بر زمین افتاد. لبخندی لبریز از غم بر لبانش ظاهر شد، چشمانش را بست و این دنیا را برای همیشه ترک نمود. -امضا ؛ گوست
لطفا بزار باور نکنم.