eitaa logo
دیلی شرلی.
70 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
333 ویدیو
53 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
...
موجودی کوچک در میان تاریکی وهم‌آلودی که دل شیر را می‌لرزاند، در حال پرواز بود. هوا سرد بود، او نمی‌دانست به کجا می‌رود و از راه آمدن خسته شده بود. از دور نوری عجیب به چشم او آمد، آن نور مثل کورسوی امیدی، دلیل ادامه دادن او شد. بال‌هایم درد می‌کرد، چشمانم سیاهی می‌رفت و از سرما به خود می‌لرزیدم. هوا تاریکِ تاریک بود، نه می‌دانستم که چه می‌کنم و نه می‌دانستم که به کجا می‌روم. نمی‌دانم چرا ولی یاد و خاطره ی آن روز هنوز هم مرا آزرده خاطر می‌سازد. وقتی تور پروانه‌گیری به سمت من و دوستانم آمد و آنها را گرفت و مرا جا گذاشت، قلبم در سینه فشرده شد. کاش من را می‌برد، کاش من را می‌برد و دوستان و عزیزانم را با مرگ من تنها می‌گذاشت، شاید...شاید آن موقع شادتر می‌بودم. احساس می‌کنم مرگ تقدیرم بوده، اما که می‌داند تقدیر چیست؛ شاید تقدیر همینی بوده که من در آن غوطه‌ور هستم و با آن دست و پنجه نرم می‌کنم. در خیال خود غرق شده بودم که نور عجیبی از دور نظرم را جلب کرد. جالب بود، آن نور باعث می‌شد به راهم ادامه بدهم. گرمی عجیبی در سینه‌ام احساس می‌کردم، شاید باعث و بانی اش آن نور بود. نزدیک و نزدیک‌تر شدم، آن نور گرم بود. عجیب بود که با دیدن آن به یاد عزیزانم می‌افتادم. آن نور بسیار زیبا بود و در تاریکی‌ها می‌درخشید...مانند ستاره‌ها نورانی و مانند آغوش دوستان گرم و با محبت، اما فقط شعله ی آتش کوچکی بود که روشن بود و هر لحظه ممکن بود خاموش و بعد از مدتی فراموش بشود. به آن شعله رسیدم، دلم محکم در سینه می‌تپید و عطش من برای دستیابی به آن بیشتر می‌شد. گمان می‌کردم آن لحظه پایان ندارد. نزدیک و نزدیک‌تر رفتم و با چشمان سیاهم که نوری جز شعله شمع در آن دیده نمی‌شد، به شمع خیره شدم. گرمایش به بال‌هایم می‌تابید و نورش وجودم را روشن می‌ساخت؛ دلم می‌خواست شمع را به آغوش بکشم تا گرمایش مرا با خود ببرد. به...به نمی‌دانم کجا. به سرزمین خیال، به سرزمین مرگ. و در آخر او همین کار را کرد، شمع را به آغوش کشید و همراه با آن سوخت؛ بال‌های کوچک آبی رنگش آتش گرفت و بر زمین افتاد. لبخندی لبریز از غم بر لبانش ظاهر شد، چشمانش را بست و این دنیا را برای همیشه ترک نمود. -امضا ؛ گوست
لطفا بزار باور نکنم.
.......
دازای اوسامو با نام اصلی شوجی تسوشیما (در برخی منابع توشیما) زاده 19 ژوئن (11 خرداد)، در آخرین خودکـ.ـشی خودش همراه با تومی، در 39 سالگی دار فانی را وداع گفت. او و شریک خودکـ.ـشی اش در تاریخ 13 ژوئن (5 خرداد) خود را در کانال تاماگاوا (کانالی نزدیک به منزل دازای) که آب آن بر اثر باران بالا آمده بود، غرق کردند. چند روز بعد، که اتفاقا روز تولد دازای نیز میبود، جسد آنها پیدا شد. آرامگاه دازای در معبد "زن رین جی" در توکیوست. شایعاتی مبنی بر اینکه خودکـ.ـشی دازای، خودکـ.ـشی نبوده و در اصل قتـ.ـل دازای توسط تومی بوده، در میان است که دستخوش ساخت فیلم ها و داستان هایی شده است، اما هرگز مدرکی بر اثبات آن وجود نداشته است.
سوار اتوبوس شدیم؛ کوچک تر ها با ذوق درمورد سفرشان صحبت می‌کردند و بزرگتر ها سر در گریبان خود گرفته و یا از پشت شیشه اتوبوس به دور دست ها خیره شده‌اند و حرفی نمیزنند. در گوشه‌ای پیرمردی همراه با همسر مهربانش لبخند بر لب نشسته بودند، در گوشه ای دیگر هم کودکی بود که در آغوش مادرش گریه میکرد و با صدایش سکوت را می‌شکست. سرم را برگرداندم و به شیشه ی اتوبوس چشم دوختم. چشمانم چیزی را نمی‌دیدند؛ شاید هم می‌دیدند اما من اخساس نمی‌کردم. کوه ها و درخت ها با سرعت رد می‌شدند و با حالتی اندوهگین و غم‌دیده سلام خود را به گوش ما می‌رسانیدند. به خودم آمدم و بازتاب چهره‌ام را در شیشه اتوبوس دیدم: پوستی رنگ پریده و چشمانِ خستهٔ کهربایی رنگی که به سیاه‌چال می‌مانستند و دهانی کوچک، موهایی به رنگ پر کلاغ؛ کوتاهْ‌بلند و ژولیده... چهره‌ام به گونه‌ای بود که هر کس من را می‌دید، در خیال خود مرا بی‌احساس می‌پنداشت؛ اما من بی احساس نبودم، شاید هم بودم...که می‌داند؟...شاید احساساتم را در همان کاغذ‌ پاره های روی میز تحریرم جا گذاشته ام، شاید هم... با تکانی به خود آمدم؛ صدای جیغ و ناله در هم تنیده بود و نمی‌گذاشت بفهمم چه اتفاقی افتاده است. بله؛ همان‌طور است که شما فکر می کنید...صداها در گوشم میپیچیدند، فارغ از آنکه چیزی بشنوم، چشمانم بینا بودند اما عاجز از دیدن. کف اتوبوس، روی خورده شیشه هایی که به تیزی چاقو بودند افتاده بودم. هیچ نمی‌فهمیدم؛ فقط دردی که ناشی از فرو رفتن شیشه ها در تنم بود را حس می‌کردم. به زور سری چرخاندم و اطرافم را برانداز کردم: هیچکس...در هیچکس اثری از زندگانی دیده نمی‌شد و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید؛ خنده‌ی بچه‌ها در گلویشان گیر کرده بود و بزرگ‌تر ها دیگر چشمانشان به شیشه‌ها خیره نبود...فقط سکوت بود و سکوت. صدای آژیر‌ گوش‌‌خراشی افکارم را در هم شکست؛ ریه ام تقلا می‌کرد و صدای ضربان قلبم را در گوشم می‌شنیدم. انگار روحم از هم گسیخته بود. دوباره نگاه کردم، به چهره هایی که رنگ باخته بودند و دستانی که مانند یخ شده بودند و لبخندهایی که روی صورت ها خشک شده بودند و خنده‌ای که دیگر به گوش نمی‌رسید. و حالا تنها چیزی که از آن خاطره برایم باقی مانده است، روحی شکسته، قلبی ناتوان و در آخر سکوتی گوش‌خراش است... – gust
یه مشت داستان کـشر قدیمی خود نوشته دارم میفرستم اینجا بمونه.
مثل همیشه پدر و مادرم به اجبار میخواستن ببرنم پیش روان پزشک چون از نظرشون یه چیزیم هست. عصبانی و پا کوبان به سمت اتاقم رفتم و در اتاقمو محکم کوبیدم. با خشم و بدعنقی لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم. دست به سینه توی ماشین نشستم و با اخم به خیابونا و مغازه ها که سریع رد میشدن نگاه کردم. از بیرون رفتن و معاشرت با انسانا متنفرم. آخه همشون عین همدیگه هستن و همین باعث رو مخ بودنشون میشه، مثلا همشون یه جوری که مُد ـه لباس میپوشن، تقریبا همشون یه چیز رو میگن و همشون هم فکر میکنن با بقیه فرق دارن، حالا بقیه کیه؟ یکی مثل خودشون. توی همین فکرا بودم که ماشین جلوی مطب روان پزشکی وایساد. مامانم گفت« پیاده شو عزیزم!» و اون لبخند رو مخش رو پرت کرد تو صورتم. پیاده شدیم و رفتیم داخل؛ هیشکی اونجا نبود، بجز یه خانوم با آرایش خیلی ضایع و زشت که داشت مثل بز آدامس می‌جوید و با ناخونای بلند و رنگی رنگی ـش تلق تلق میزد روی دکمه های کیبورد. به مامانم یه تیکه کاغذ داد و اونم لبخندش رو پرت کرد تو صورتم. نمیدونم چرا همه اینجوری هستن، لبخنداشون رو پرت میکنن که اگه نخوای هم تو صورتت میخورن. اگه نخوام بخندم چی؟ یه لبخند نصفه نیمه و کجکی زدم و پشت سر مامانم راه افتادم، مامانم دم در اتاق روان پزشک وایساد؛ با انگشتاش تق تق زد به در و کاغذ رو داد دستم و گفت«برو داخل»، مامانم خودش نیومد داخل، نمیدونم چرا. با کلافگی کاغذ رو از توی دست مامانم کشیدم و رفتم داخل.
دیلی شرلی.
مثل همیشه پدر و مادرم به اجبار میخواستن ببرنم پیش روان پزشک چون از نظرشون یه چیزیم هست. عصبانی و پا
بدون سلام کاغذ رو دادم دست خانمِ روان پزشک. خیلی عجیب بود، اون مثل بقیه لبخندش رو پرت نمیکرد. فقط یه لبخند یکم رو مخ زد و با صدای ملایمش گفت«بشین» عینکش رو با دست راستش درست کرد و یه نگاه گذرایی به کاغذ کرد. وراندازش کردم: یه خانوم تقریبا ۲۵،۲۶ ساله ی قد بلند و لاغر، با یه صورت گرد و با موهایی مشکی تا روی شونه. زیاد آرایش نکرده بود، چشمای درشت آبی و یه خال هم کنار چشم سمت راستش داشت. نگاهم رو از روش برداشتم و یه نگاهی به دور و اطراف کردم؛ مطبش هم فرق داشت، رنگ دیواراش خاکستری بود و کفپوش چوبیِ قهوه ایِ براقی داشت. مثل مطب روانشناس های دیگه عکس ها و تابلو های چرت و پرت روی دیواراش نبود. فقط یه تابلوی نسبتا بزرگ روی دیوارش بود که نقاشی یه چن تا گل سوسن عنکبوتی قرمز روش بود. جاهای دیگه که رفته بودم یه عالمه گل و گیاه و مجسمه های زشت و کلی خرت و پرتِ دیگه توی مطب هاشون بود، اما اونجا هیچی نداشت، حتی روی میزش هم گل نبود. روان پزشک که پشت میزش نشسته بود، سرش رو آورد بالا و بعد از ۲ ثانیه گفت:« خب، مشکلت چیه؟» به تندی گفتم«من مشکلی ندارم! و با خواست خودم هم نیومدم اینجا!» گفت«حالا تا آروم باش! کی چیزی گفت؟...و اینکه راحت باش و اینجا رو مثل خونه ی خودت بدون» با یکم مکث گفتم:«راحت نیستم و عمرا اینجا رو مثل خونه ی خودم بدونم!» یهو چهره ی روان پزشک باز شد و یه خنده ی صدادار کرد. گفتم«چیزی خنده داره؟» گفت«نه...! فقط برام جالبی!» باخودم فکر کردم چیِ من جالبه که این اینجوری میگه.