eitaa logo
دیلی شرلی.
70 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
329 ویدیو
51 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
اینبار با صدای بلند تری تشکر کردی، طوری که واضحا به گوشش برسد "ممنون... کراس" در حقیقت مزه خیلی خوبی دارد. یا چون مدتی از آخرین غذای خوبی که خوردی میگذرد و یا چون صرفا خوشمزه است او با لپ های پر و بین جویدن لقمه هایش تشکر ات را تایید کرد و همراهش سر تکان داد. دست هایت را تکاندی و مودبانه گوشه لب هایت را هم پاک کردی "بازم ممنونم" و سپس زیرلب اضافه کردی "هرچند نمیدونم زنده موندن یا خوراک من چه اهمیتی باید برات داشته باشه..." اسکلت با بیخیالی به تو خیره شد، طوری که انگار به هم رزم اش در میدان جنگ نگاه میکند "بهتر از مردنه، بعلاوه من مسئولیت دارم مراقبت باشم. راستش رو بخوای فکر میکردم یه دردسر باشی اما نیستی" جمله ای بود که شنیدنش خوشحال ات میکرد، کم کم به این فکر میکنی که شاید بتوانی ارتباط نزدیک تری با او بگیری "نه... سعی هم میکنم که نباشم" او تقریبا با تلخی شروع کرد به خندیدن "همین کاری که چند ساعت پیش کردی خودش یه دردسر محسوب میشد!" لب ورچیدی. خب اشتباه نمیکرد اما تو هم تقصیری نداری؛ داری؟ تنها واکنش یک زندانی به دیدن روزنه باز فرار کردن است "هرکی جای من بود همونکارو میکرد...!" کراس از جایش بلند شد و ژاکتش را تکاند "ممم درست میگی" بشقاب خالی را که هنوز در دست هایت نگه داشته بودی به آرامی گرفت و کلاه پشمی ژاکتش را روی سرش انداخت، انگار آماده میشد تا جایی برود. "من یسری کار کوچیک دارم، سعی کن زیاد از اینجا بیرون نیای y/n" و با لبخندی نصف نیمه روی چهره اش اتاق را ترک کرد. خب... اینطور نیست که نیاز به مراقبت بیست و چهار ساعته داشته باشی، اما ترجیح میدادی اینجا را ترک نکند. فضای اتاق بدون همنشین نرمالی مثل او باز هم سرد و غریبه بنظر میرسد و البته که میدانی اگر کراس تو را تنها بگذارد قادر نیستی جلوی کنجکاوی کیلر بایستی. راستش حس میکنی بچه ای است که اسباب بازی پیدا کرده یعنی خب، همه شان اینطوری بنظر میرسند... هرکدام مشتاق بازی؛ به روش های خودشان. و تو فقط خسته تر از اونی که بخوای توی این بازی کوچیک دست و پا بزنی از جایت بلند شده و کششی به عضلاتت دادی؛ پس از مدتی طولانی دراز کشیدن و نشستن خشک و گرفته شده اند. خوب که دقت کردی متوجه رد کبودی هایی شدی. روی مچ و ساق دست هایت هرچند کمرنگ اما بهرحال آنجا هستند. فشاری به برجستگی استخوان مچ ات دادی، همانطور که انتظار میرفت درد میکند. مگر چندبار وحشیانه به اطراف کشیده شدی؟؟؟ نمیتوانی تعداد دفعاتش را بشماری اخم هایت را درهم فرو کرده و نگاهی به اطراف اتاق انداختی. چیز جدیدی نبود که نظرت را جلب کند و نمیدانی اینجا میتوانی چه کاری انجام بدهی
هدایت شده از 𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
درست است که کراس گفت بیرون نرو اما تو میتوانی جلوی خودت را بگیری؟ مسلما نه در با صدای قیژ قیژ آهسته ای باز شد، راهرو مثل قبل کاملا ساکت و خالی از هرگونه زندگی بنظر میرسید. البته اینبار مطمئنی تنها نیستی شروع کردی به یکی یکی پایین رفتن از پله های سرد و سنگی مطمئن نیستی بدانی کراس دقیقا کجا رفت، ایده تنها ماندن با کیلر هم چیز جالبی بنظر نمیرسد... مگر اینکه تصمیم بگیر دست از سرت بردارد. قبل از اینکه بفهمی به نشمین رسیده بودی. سرکی کشیدی و نگاهی به در انتهایی که کمی عقب تر از آشپزخانه قرار گرفته بود انداختی آیا تو کنجکاوی؟ بله البته که هستی. برخلاف وقتی که برای اولین بار توی راهرو سرک کشیدی هیچ حس بدی از آنجا نمیگیری؛ پس نباید نگاهی انداختن ضرر داشته باشد! قدم هایت را آهسته کردی. در قهوه ای کمرنگی بود که در سایه ها قرار داشت، به محض رسیدن دستگیره اش را چرخاندی، لولایش بدون تولید صدای اضافه چرخید در باز بود. و خب بجای اینکه به هر چیز ناخوشآیند دیگری بر بخوری فقط مبل های راحتی و بالشت های نرم مخملین که کف زمین رها شده بودند توجه ات را جلب کرد. بعلاوه بسته های باز و نیمه رها شده خوراکی و چهار دسته بازی و نمایشگری بزرگ اوه اینجا فقط یک اتاق گیمینگ است... هیچ جای این قلعه برایت منطقی نیست! به آرامی در را نیمه باز رها کرده و نزدیک شدی. خب اینطور نیست که تا به حال با کنسول بازی نکرده باشی اما همیشه در حسرت داشتن یکی از آنها بودی. بسته دی وی دی های بازی های مختلف کنار نمایشگر روی زمین رها شده بودند بی اینکه بفهمی یکی یکی شروع کردی به زیر و رو کردنشان. انواع مختلفی اینجا بود... از سلیقه های مختلف. یکی را در دستگاه فرو کردی و به کوسن بزرگ بنفش رنگی تکیه دادی. آخرین باری هم که بازی کردی تنها بودی، پس مشکلی نیست. کمی طول کشید تا عادت کنی اما انگشت هایت جای خودشان را روی دسته پیدا کردند درست در زمانی که به اوج بازی رسیده بودی، حروف حبابی درشتی با رنگ زرد و کاملا پیدا بالای صفحه نمایش داده شدند <پلیر شماره دو اضافه شد> بازیکن شماره دو...؟ صدای جیر جیر کاناپه پشت سرت باعث شد دسته را بیندازی کیلر پوزخند گشاده ای زد "هنوز شروع نشده باختی که~!" ... عادت داشت انقدر بی سر و صدا ظاهر شه؟! نفس ات که در سینه گیر کرده بود رو با صدای بلندی بیرون دادی و دسته رو برداشتی، انگشتانت کمی میلرزید "چیطوری انقدر ساکت اومدی تو...؟" اسکلت قهقه کوتاهی زد، مشخصا از سردرگمی در چهره ات خوشش آمده بود. اما جواب ات را نداد و با سر به مانیتور اشاره کرد تا مجبور شوی بازی را از سر بگیری. بخاطر او انگشت هایت سریع تر روی دکمه ها کوبیدند، کیلر به طرز وحشتناکی در بازی کردن مهارت دارد و حس میکنی این مهارت اش فقط در این بازی نباشد. حروف قرمز رنگ روی صفحه باعث شدند شانه هایت شل شود "اووووه~!! بدجوری باختی!" دروغ نمیگفت، به طرز احمقانه ای شکست خوردی. اسکلت به جلو خم شد و شانه ات را گرفت، مشخصا برای اینکه صدایش با آن لحن عمدا آهسته بهتر در گوش ات بپیچد "بیا شرط ببندیم، اگه این بار رو هم من بردم باید بزاری هرکاری خواستم انجام بدم~" ابرو هایت درهم فرو رفت و ستون فقراتت ناخودآگاه لرزید. کیلر عقب کشید و ناگهانی به حالت عادی برگشت "و اگه تو بردی هم هرکاری تو خواستی انجام میدی! قبوله خانوم کوچولو؟" راستش انتهای این مسیر برایت روشن بود، اما هنوز هم با حماقت تمام سرت را تکان دادی. فکر نمیکنی برخلاف چیزی که نشان میدهد بتواند کار زیادی انجام دهد. همین حرکت کوچک ات باعث شد او به نشانه تمرکز زبانش را از بین دندان هایش بیرون بیندازد و به عقب تکیه بدهد "عالیه~!!!!"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از H̺͆𝘈𝔄P̆̈Oo͟ꏂℰ
به لطف دعاها نویسی های اوتسومی وصل شدم🥰🥰
هدایت شده از  𓍼 𝑛𝑖𝑔ℎ𝑡𝑚𝑎𝑟𝑠² شبه نفور
من مسخ رو نخونده بود از کافکا فقط کافکا در کرانه رو خونده بودم، از داستایفسکیم نازنین رو خریدم یکی دیگه ام گرفتم مرگ ایوان ایلیچ خانمX- ~ مرگ ایوان ایلیچ براش برنامه چیدم بخرمش،میخ کافکا رو. نخون پولتو هدر میدی راجب یه مردیه که به سوسک تبدیل میشه😞 نازنین داستایفسکی رو نخوندم،قمارباز و شب های روشنشو خوندم الان توی آزردگان هستم قصد دارم بعدا جنایات و مکافات رو بخرم