هدایت شده از 𝓯𝓪𝓷 𝓯𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷
درست است که کراس گفت بیرون نرو اما تو میتوانی جلوی خودت را بگیری؟
مسلما نه
در با صدای قیژ قیژ آهسته ای باز شد، راهرو مثل قبل کاملا ساکت و خالی از هرگونه زندگی بنظر میرسید. البته اینبار مطمئنی تنها نیستی
شروع کردی به یکی یکی پایین رفتن از پله های سرد و سنگی
مطمئن نیستی بدانی کراس دقیقا کجا رفت، ایده تنها ماندن با کیلر هم چیز جالبی بنظر نمیرسد... مگر اینکه تصمیم بگیر دست از سرت بردارد.
قبل از اینکه بفهمی به نشمین رسیده بودی.
سرکی کشیدی و نگاهی به در انتهایی که کمی عقب تر از آشپزخانه قرار گرفته بود انداختی
آیا تو کنجکاوی؟ بله البته که هستی. برخلاف وقتی که برای اولین بار توی راهرو سرک کشیدی هیچ حس بدی از آنجا نمیگیری؛ پس نباید نگاهی انداختن ضرر داشته باشد!
قدم هایت را آهسته کردی. در قهوه ای کمرنگی بود که در سایه ها قرار داشت، به محض رسیدن دستگیره اش را چرخاندی، لولایش بدون تولید صدای اضافه چرخید
در باز بود.
و خب بجای اینکه به هر چیز ناخوشآیند دیگری بر بخوری فقط مبل های راحتی و بالشت های نرم مخملین که کف زمین رها شده بودند توجه ات را جلب کرد. بعلاوه بسته های باز و نیمه رها شده خوراکی و چهار دسته بازی و نمایشگری بزرگ
اوه اینجا فقط یک اتاق گیمینگ است...
هیچ جای این قلعه برایت منطقی نیست!
به آرامی در را نیمه باز رها کرده و نزدیک شدی. خب اینطور نیست که تا به حال با کنسول بازی نکرده باشی اما همیشه در حسرت داشتن یکی از آنها بودی. بسته دی وی دی های بازی های مختلف کنار نمایشگر روی زمین رها شده بودند
بی اینکه بفهمی یکی یکی شروع کردی به زیر و رو کردنشان. انواع مختلفی اینجا بود... از سلیقه های مختلف.
یکی را در دستگاه فرو کردی و به کوسن بزرگ بنفش رنگی تکیه دادی. آخرین باری هم که بازی کردی تنها بودی، پس مشکلی نیست.
کمی طول کشید تا عادت کنی اما انگشت هایت جای خودشان را روی دسته پیدا کردند
درست در زمانی که به اوج بازی رسیده بودی، حروف حبابی درشتی با رنگ زرد و کاملا پیدا بالای صفحه نمایش داده شدند
<پلیر شماره دو اضافه شد>
بازیکن شماره دو...؟
صدای جیر جیر کاناپه پشت سرت باعث شد دسته را بیندازی
کیلر پوزخند گشاده ای زد
"هنوز شروع نشده باختی که~!"
... عادت داشت انقدر بی سر و صدا ظاهر شه؟!
نفس ات که در سینه گیر کرده بود رو با صدای بلندی بیرون دادی و دسته رو برداشتی، انگشتانت کمی میلرزید
"چیطوری انقدر ساکت اومدی تو...؟"
اسکلت قهقه کوتاهی زد، مشخصا از سردرگمی در چهره ات خوشش آمده بود. اما جواب ات را نداد و با سر به مانیتور اشاره کرد تا مجبور شوی بازی را از سر بگیری. بخاطر او انگشت هایت سریع تر روی دکمه ها کوبیدند، کیلر به طرز وحشتناکی در بازی کردن مهارت دارد
و حس میکنی این مهارت اش فقط در این بازی نباشد.
حروف قرمز رنگ روی صفحه باعث شدند شانه هایت شل شود
"اووووه~!! بدجوری باختی!"
دروغ نمیگفت، به طرز احمقانه ای شکست خوردی.
اسکلت به جلو خم شد و شانه ات را گرفت، مشخصا برای اینکه صدایش با آن لحن عمدا آهسته بهتر در گوش ات بپیچد
"بیا شرط ببندیم، اگه این بار رو هم من بردم باید بزاری هرکاری خواستم انجام بدم~"
ابرو هایت درهم فرو رفت و ستون فقراتت ناخودآگاه لرزید. کیلر عقب کشید و ناگهانی به حالت عادی برگشت
"و اگه تو بردی هم هرکاری تو خواستی انجام میدی! قبوله خانوم کوچولو؟"
راستش انتهای این مسیر برایت روشن بود، اما هنوز هم با حماقت تمام سرت را تکان دادی. فکر نمیکنی برخلاف چیزی که نشان میدهد بتواند کار زیادی انجام دهد.
همین حرکت کوچک ات باعث شد او به نشانه تمرکز زبانش را از بین دندان هایش بیرون بیندازد و به عقب تکیه بدهد
"عالیه~!!!!"
#au_undertale
دیلی شرلی.
به لطف دعاها نویسی های اوتسومی وصل شدم🥰🥰
منم میخوام یعنیچی✓٪✓♡☆#=@+"٪#ریال٪٪
هدایت شده از 𓍼 𝑛𝑖𝑔ℎ𝑡𝑚𝑎𝑟𝑠² شبه نفور
من مسخ رو نخونده بود از کافکا فقط کافکا در کرانه رو خونده بودم، از داستایفسکیم نازنین رو خریدم
یکی دیگه ام گرفتم
مرگ ایوان ایلیچ
خانمX-
~
مرگ ایوان ایلیچ براش برنامه چیدم بخرمش،میخ کافکا رو. نخون پولتو هدر میدی راجب یه مردیه که به سوسک تبدیل میشه😞
نازنین داستایفسکی رو نخوندم،قمارباز و شب های روشنشو خوندم الان توی آزردگان هستم قصد دارم بعدا جنایات و مکافات رو بخرم
دیلی شرلی.
من مسخ رو نخونده بود از کافکا فقط کافکا در کرانه رو خونده بودم، از داستایفسکیم نازنین رو خریدم یکی
برم خودمو بکشم یعنی چی که مسخ پول حروم کردنه؟؟؟؟؟#☆٪✓&@♡✓☆♡ریالریال##♡&«