ای زمین، دهان باز کن و من را ببلع؛ همین برایم کافی است، انقدر لایق نیستم که خود بتوانم جان خود را بستانم. با آنکه میدانم زمین که هیچ، حتی شما هم گوش هایتان را برای گوش دادن به خزعبلات یک انسان بیگانه آزرده نمیسازید، از شما درخواستی دارم: یکدیگر را به دست فراموشی نسپارید؛ حتی اگر به خودتان نیز صدمه بزنید.
که میداند که درگوشه ای از این زمین مه گرفته و سرد، کسی سر در گریبان گرفته و درگوشه ای پنهان، دستی دراز کرده و از سنگدلانی همانند خودش، کمک میخواهد؟ که میداند که در کنجی تاریک و ترسناک، کسی بر تختی افتاده و ناله میکند؟ که میداند که در کناری از این جهان فانی کسی بر سر مزاری نشسته و آواز زاری سر میدهد؟
شما با این قلب ها و این خساست ابلهانهٔتان به کجا میرسید؟ آیا کسی هست که پاسخگو باشد؟«آیا کسی هست که تباه نشده باشد؟»
بمانند همیشه، در نهایت از شما خواهشمندم که مرا بکشید؛ در اصل به این معناست که میخواهم مرا به قتل برسانید.
امضا؛ دوستدار شما، شرلی.
هدایت شده از مرگ بر ماهی دزد
کتابام رو فقط بده کاگه
بلا هم برای تو
دفترچه هام هم بسوزانید