eitaa logo
دیلی شرلی.
71 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
334 ویدیو
53 فایل
احساسم این بود که شِکوه‌کردن نزد انسان‌ها کاملا بیهوده است، پس بی‌آنکه از واقعیات جیزی بگویم، تنها تحمل کردم و دلقک بازی را ادامه دادم. زوال‌بشری|دازای‌اوسامو
مشاهده در ایتا
دانلود
دلنوشته های هیچکس "حفره" از سیاست اجتماعی متنفرم؛ از تعارف کردن، از لبخند زدن و از پشت خنجر فرو کردن، از لبخند اشک آلود، از ادعای علامه ی دهر بودن بدون ذره ای اطلاعات، از مرگ احساسات و ادامه ی زندگی، از حرف های کنایه آمیز و قیافه های تمسخر آمیز، از قهقهه های رو و درد های زیر ، از ظاهر بینی و طبقه بندی آنها به دلیل اسم، سن، خانواده، ثروت و فاصله طبقاتی، زیبایی و هزار چیز تهی و فانی دیگر. خسته ام، خسته از چیزی که آن را نقاب میگویند و زندگی ام با همین خوار و ذلیل گشته است؛ روزهایم شب نمیشود و شب هایم روز، اشک هایم خنده نمیشوند و بلعکس. من نمیخواستم چنین انسانی باشم؛ نمیخواستم با خنده ی کسی به گریه بیفتم و احساس خفگی کنم، نمیخواستم هنگامی که غذا میخورم به دهانم بی مزه آید و هنگامی که میخوابم، رؤیایم به کابوس بدل گردد. نمیخواستم قلبم را، که سراسر محبت و نور بود، به تیکه ای گوشت مرده و سرد، چرکین و دردناک مبدل کنم. نمیخواستم به ظاهر "بهترین روزهای زندگی" ام را با گریه ای خفه که از ناکجاآبادی تهی می آید سر کنم. نمیخواستم وقتی در آشپزخانه ای تاریک، هنگامی که روی زمین خیس نشسته ام و نمیتوانم از خستگی جم بخورم و دار و ندارم دارد برای خودم و خودش قهوه درست میکند، چشم هایم آبدار شود و وقتی بچه ی همسایه خودش را داخل آشپزخانه پرت میکند، قهقهه بزنم. من نمیخواستم...نمیخواستم دست هایم را خطخطی کنم و نمیخواستم با حال شیدایی سر در گریبان بگیرم و ناله کنم...نمیخواستم همه چیز انقد در هم و بر هم باشد... دیده ام که مردم تا همه چیز بر وفق مرادشان بود زندگی را میپرستند و تا کمی با احوالشان ناسزگار شد، دست به ستایش مرگ زدند، اما اینها هیچ ربطی به ارزش زندگی ندارد، انسان های مضحک. راستش هیچوقت نفهمیدم جزو کدام دسته بوده ام و تنها چیزی که میدانم، این است که این چیزی که در دست من ـست و آن را سپری میکنم، نامش را زندگی نهاده اند. -gust
سوار اتوبوس شدیم؛ کوچک تر ها با ذوق درمورد سفرشان صحبت می‌کردند و بزرگتر ها سر در گریبان خود گرفته و یا از پشت شیشه اتوبوس به دور دست ها خیره شده‌اند و حرفی نمیزنند. در گوشه‌ای پیرمردی همراه با همسر مهربانش لبخند بر لب نشسته بودند، در گوشه ای دیگر هم کودکی بود که در آغوش مادرش گریه میکرد و با صدایش سکوت را می‌شکست. سرم را برگرداندم و به شیشه ی اتوبوس چشم دوختم. چشمانم چیزی را نمی‌دیدند؛ شاید هم می‌دیدند اما من احساس نمی‌کردم. کوه ها و درخت ها با سرعت رد می‌شدند و با حالتی اندوهگین و غم‌دیده سلام خود را به گوش ما می‌رسانیدند. به خودم آمدم و بازتاب چهره‌ام را در شیشه اتوبوس دیدم: پوستی رنگ پریده و چشمانِ خستهٔ کهربایی رنگی که به سیاه‌چال می‌مانستند و دهانی کوچک، موهایی به رنگ پر کلاغ؛ کوتاهْ‌بلند و ژولیده... چهره‌ام به گونه‌ای بود که هر کس با من دیدار میکرد، در خیال خود مرا بی‌احساس می‌پنداشت؛ اما من بی احساس نبودم، شاید هم بودم...که می‌داند؟...شاید احساساتم را در همان کاغذ‌ پاره های روی میز تحریرم جا گذاشته ام، شاید هم... با تکانی به خود آمدم؛ صدای جیغ و ناله در هم تنیده بود و نمی‌گذاشت بفهمم چه اتفاقی افتاده است. بله؛ همان‌طور است که شما فکر می کنید...صداها در گوشم میپیچیدند، فارغ از آنکه چیزی بشنوم، چشمانم بینا بودند، اما عاجز از دیدن. کف اتوبوس، روی خورده شیشه هایی که به چاقوی تیزی مانند بودند افتاده بودم. هیچ نمی‌فهمیدم؛ فقط دردی که ناشی از فرو رفتن شیشه ها در تنم بود را حس می‌کردم. به سختی سری چرخاندم و اطرافم را برانداز کردم: هیچکس...در هیچکس اثری از زندگانی دیده نمی‌شد و هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید؛ خنده‌ی بچه‌ها در گلویشان گیر کرده بود و بزرگ‌تر ها دیگر چشمانشان به شیشه‌ها خیره نبود...فقط سکوت بود و سکوت. صدای آژیر‌ گوش‌‌خراشی افکارم را در هم شکست؛ ریه ام تقلا می‌کرد و صدای ضربان قلبم را در گوشم می‌شنیدم. انگار روحم از هم گسیخته بود. دوباره نگاه کردم، به چهره هایی که رنگ باخته بودند و دستانی که مانند یخ شده بودند و لبخندهایی که روی صورت ها خشک شده بودند و خنده‌ای که دیگر به گوش نمی‌رسید. و حالا تنها چیزی که از آن خاطره برایم باقی مانده است، روحی شکسته، قلبی ناتوان و در آخر سکوتی گوش‌خراش است... – gust
موجودی کوچک در میان تاریکی وهم‌آلودی که دل شیر را می‌لرزاند، در حال پرواز بود. هوا سرد بود، او نمی‌دانست به کجا می‌رود و از راه آمدن خسته شده بود. از دور نوری عجیب به چشم او آمد، آن نور مثل کورسوی امیدی، به دلیلی بر ادامه دادن او مبدل شد. بال‌هایم درد می‌کرد، چشمانم سیاهی می‌رفت و از سرما به خود می‌لرزیدم. هوا تاریکِ تاریک بود، نه می‌دانستم چه می‌کنم و نه می‌دانستم به کجا می‌روم. نمی‌دانم چرا، ولی یاد و خاطره ی آن روز هنوز هم مرا آزرده خاطر می‌سازد. وقتی تور پروانه‌گیری به سمت من و دوستانم آمد و آنها را گرفت و مرا جا گذاشت، قلبم در سینه فشرده شد. کاش من را می‌برد، کاش من را می‌برد و دوستان و عزیزانم را با مرگ من تنها می‌گذاشت، شاید...شاید آن موقع شادتر می‌بودم. احساس می‌کنم مرگ تقدیرم بوده، اما که می‌داند تقدیر چیست؟ شاید تقدیر همینی بوده که من در آن غوطه‌ور هستم و با آن دست و پنجه نرم می‌کنم...در خیال خود غرق بودم که از دور، نوری عجیب نظرم را به خود جلب کرد. جالب بود، آن نور باعث می‌شد به راهم ادامه بدهم. گرمی عجیبی در سینه‌ام احساس می‌کردم، شاید باعث و بانی اش آن نور بود. نزدیک و نزدیک‌تر شدم، آن نور گرم بود. عجیب بود که با دیدن آن به یاد عزیزانم می‌افتادم. آن نور بسیار زیبا بود و در تاریکی‌ها می‌درخشید...مانند ستاره‌ها نورانی و مانند آغوش دوستان گرم و با محبت، اما فقط شعله ی آتش کوچکی بود که روشن بود و هر لحظه ممکن بود خاموش و بعد از مدتی فراموش بشود. به آن شعله رسیدم، دلم محکم در سینه می‌تپید و عطش من برای دستیابی به آن بیشتر می‌شد. گمان می‌کردم آن لحظه پایان ندارد؛ نزدیک و نزدیک‌تر رفتم و با چشمان سیاهم که چیزی جز شعله در آن دیده نمی‌شد، به شمع خیره شدم. گرمایش به بال‌هایم می‌تابید و نورش وجودم را روشن می‌ساخت؛ دلم می‌خواست شمع را به آغوش بکشم تا گرمایش مرا با خود ببرد. به...به نمی‌دانم کجا. به سرزمین خیال، به سرزمین مرگ. و در آخر او همین کار را کرد، شمع را به آغوش کشید و همراه با آن سوخت؛ بال‌های کوچک آبی رنگش آتش گرفت و بر زمین افتاد. لبخندی لبریز از غم بر لبانش ظاهر شد، چشمانش را بست و این دنیا را برای همیشه ترک نمود.... -gust
چقدر وقتی مو داشته ناناز بوده‌༎ຶ⁠‿⁠༎ຶ‌
هدایت شده از Letters from "iran"*
چرا باقی مردم اصلا تا چنلشون حرف نمی‌زنن؟
هدایت شده از Letters from "iran"*
فقط منم که شبانه روز دارم حرف میزنم_؟
هدایت شده از کیم خونه
اینم برای شما
هدایت شده از ruri art channel ☆
گوستی اینم برای شما من خیلی اوسیتو دوست دارم هم آرت استایلش قشنگه هم چهرش انگاری هر دو طرف صورتش یه شخصیت جدا گانه داره 🥺💙
هدایت شده از کیم خونه
بدون اجازه کشیدم هاها
هدایت شده از Letters from "iran"*
بعضی وقتام دلم میخواد برم با یسریا حرف بزنم یا باهاشون رفیق بشم ولی تا نزدیکش میشم خیلی ترسناک بنظر میرسه