هدایت شده از ( 💜🙏🏻صبور باشید )
میگویند بعضی زیباییها موهبت نیستند؛ نفرینیاند که سرنوشت بر دوش صاحبشان میگذارد...
ماهگل، دختر زیبای روستایی، آنقدر دلربا بود که خانوادهاش از ترس نگاههای هوسآلود مردم، او را پشت دیوارهای خانه پنهان کرده بودند. سهم او از دنیا، پنجرهای کوچک، حیاطی خاموش و آسمانی بود که هر شب ماهش را در آغوش میگرفت.
ماه، تنها همدم شبهایش بود... زیرا بهزاد، پسرعمویش و تنها عشق زندگیاش، هنگام رفتن دستهایش را فشرده و با لبخندی پر از امید گفته بود: «هر شب به ماه نگاه کن... هر جا باشم، همان ماه بالای سر من هم هست. خیلی زود برمیگردم.»از آن شب به بعد، ماهگل هر غروب منتظر بهزاد بود . اما روزگار، همیشه برای عاشقان مهربان نیست...
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇🏻⭕️
https://eitaa.com/joinchat/1478230920C28f5f5e3ab
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مژده به خانمهای کدبانو 📣👩🏻🦱
دیگه تو ماه صفر غصه اینکه چی نذری بدیدرو ندارید 😍
.#حلوا_زعفرانی
#حلوا_بیسکوییت
#حلوا_ویفری
#حلوا_نسکافه
#حلوا_شیره
#خرما_شکلاتی
#نذری ها و#نوشیدنیهای با تزئینات به روز همه دستورها کامل و با فیلم😍👩🏻🍳
خودمم عضوم 👇🏻🏃🏻♀
https://eitaa.com/joinchat/2809528535C11fb5fad36
🧇🧇
هدایت شده از ( 💜🙏🏻صبور باشید )
🧐تازه عروسها بجای زنگ زدن به مامان🤕 برای دستور غذا یه سر بیا اینجا👇👇👇
🍽۵۰نوع غذای نونی🥟
🍽۵۰ نوع غذای بدون گوشت🍱
🍽۳۰ نوع پلو🍚
🍽۳۰ نوع آش و سوپ🥣
🍽۳۰ نوع فینگرفود🍡
🍽۳۰ نوع شربت و مربا🍓
🍽۲۰ نوع ترشی🫒
🌸دیگه چی دلت میخواد😁👇
https://eitaa.com/joinchat/2809528535C11fb5fad36
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
من آرمین هستم تو سردخانه بیمارستان امام رضا تبریز کار میکنم کارم اینه که متوفیان تحویل از بخش میگیرم و بعد تحویل خانواده هاشون میدم یه روز دم اذان غروب جنازه پسر جوانی آوردن همکارم پاشد کارهاشون انجام بده یهو گوشیش زنگ خورد کارشو سپرد به من رفت بیرون کسی هم نبود فقط من بودم و جنازه پسر جون تو دلم افسوس میخورد یهو یه نسیم خیلی خنکی بهم خورد فک کردم پنجره بازه نگاه کردم دیدم نیست بیخیال شدم کاور جنازه رو آماده کردم برگشتم سمت جنازه دیدم که........
https://eitaa.com/joinchat/852428139Cb5930ab5ee
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
هیچوقت بین من و مادرشوهرم مشکلی نبود!
حداقل من اینطور فکر میکردم🤦🏻♀️
همیشه جلوی بقیه ازم تعریف میکرد، توی مهمونیها کنارم مینشست و حتی هر وقت کسی از عروسش گلایه میکرد،
میگفت: « عروسم بهترینه »
تا اینکه یه روز گوشیش خونه ما جا موند و چون گوشیش رمز نداشت چیزی تو گوشیش دیدم که تمام تنم یخ کرد...😖😣
👈 ادامه ماجرا
👈 ادامه ماجرا
هدایت شده از ( 💜🙏🏻صبور باشید )
وقتی شوهرم مُرد، همهچیزش رو بخشیدم...
جز یک گوشی نوکیا قدیمی که هیچوقت رمز عبورش رو به من نگفته بود.
سه ماه بعد، بالاخره تونستم قفل گوشی رو باز کنم...
فقط یک پیام داخلش بود:
«اگه یه روز من مُردم، به سامیا نگو که...»
ادامه این خاطره عجیب اینجا بخون👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/371851605C8b31bb2f16
خاطره سامیا سنجاق شده👆👆👆