eitaa logo
مهـــارت‌های نویسنــدگی
596 دنبال‌کننده
690 عکس
162 ویدیو
8 فایل
🌱اینجا یک دانشکده‌ است. دانشکده‌ی مهارت‌های جادویی. جادویی از جنس نوشتن! اینجا شما یاد می‌گیرید که چطور با کلمات داستانی سحرآمیز بنویسید. «ویژه دختران نوجوان» 🌱ادمین:
مشاهده در ایتا
دانلود
«سالروز شهادت سید شهدای اهل قلم، شهید آوینی گرامی باد» https://eitaa.com/Writingskills
سلام، روزتون بخیر. ان‌شاءالله که خوبین و سرحال... این مطلب رو جایی دیدم که الان یادم نیست کجا😌 ولی بنظرم جالب بود... فکر می‌کنید شما از کدوم دسته هستین؟! من از گروه سومم... https://eitaa.com/Writingskills
مهـــارت‌های نویسنــدگی
🔸آمادگی برای شب‌های قدر 🔹استاد معماریانی 🔸 زمان: یکشنبه و سه‌شنبه ۲۰ و ۲۲ فروردین ⏰ ساعت ۱۶ تا ۱۶:۴
توصیه میکنم حتما این وبینار رو شرکت کنید. ۱۰ دقیقه دیگه. هدف گذاری در شب‌های قدر اهمیت بسیار بالایی داره
❁﷽❁ دوست دارم سخن بگویم، برای تویی که روزی در لحظه ای از کنار من و خاطراتم گذر کردی و فقط عطر دلنوازت را بر آن به یادگار گذاشتی و من هر بار که برای دیدنت ، به هر کوچه و خیابان، به هر ساعت و هر لحظه خاطراتم که گذر میزنم، رد پای عطرت وجودم را گرم و مرا در آغوشت غرق میکند... حال سهم دل بی قرار من، فقط همان عطر دلنوازت در کوچه و خیابانهای شلوغ ذهنم شده که هر بار برای بیقراری دلم در آن پرسه میزنم تا اثری از تو بیایم. برای تو مینویسم تویی که مدتهاست، خیالت، آغوش گرمی برای سردی دنیایم شده، تویی که هر کجا سر میگردانم چشمانت به پیشوازم می آید و مرا میهمان قلب گرمت میکند و آخر در سیاهی اعماق چشمانت بدرقه دنیای تلخ بی تو بودن... و کاش جرئتی بود تا بگویم که نگاهت چه بر سر حال و روزم نیاورده؛ گفته بودم که نگاهت قلبم را به آتش میکشد و چشمانم را به زنجیر اسارت؟ کاش حریف این دل شیدا می شدم و لب باز میکردم، (چتر نگاهت را از سر من و دنیایم بردار)، اما نمیتوانم توان دیدن تاب خم ابرویت را ندارم چه به آنکه غرورت را درهم شکنم ... دوست دارم برای تو بخوانم، برای تویی که میهمان شب و روز دل تنگم شده ای و هر لحظه را، با منی که فاصله ها از تو دورم زندگی میکنی، شاید شیدایی عنوان درست حال و روزگار دلم باشد، مگر نه آنکه هر جا چشم بر هم میگذاری حضورش را در کنارت میبینی؟ میدانی تا به حال از چیزی انقدر اطمینان نداشتم تا از حضور تویی که در اعماق جانم نفوذ کردی‌ و منزلی خریدی تا بار اقامتت بی افکنی و مطمئنم که نه روزی آن را می فروشی و نه آن را ترک میکنی ... و اما در آخر " شعر هایم بهانه تو دارد... " ‌‌ ـ ـ ـ ـ ــــــــــ✾ــــــــــ ـ ـ ـ ـ نَــجْــوا ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۱ بماند به یادگار... https://eitaa.com/Writingskills
مهـــارت‌های نویسنــدگی
❁﷽❁ #دست_نوشته دوست دارم سخن بگویم، برای تویی که روزی در لحظه ای از کنار من و خاطراتم گذر کردی و
این دوست عزیزمون با اسم مستعار نجوا این متن رو فرستادن. 📌باید بگم زیباترین متن رو در قالب دلنوشته دارن 👌 مرحبا به این قلم. حتما که شعر هم میگن. 📌ایراد چندانی نداره... واژه‌ی کجا چون پرسشی هست در این جایگاه نباید باشه و بهتره گفته بشه👈 هر جا (البته در این مورد اختلاف نظر وجود داره و خیلی با قطعیت نمیشه گفت اشتباهه) 📌عبارتی که داخل پرانتز هست بهتره قبلش دوتا نقطه روی هم باشه : چون گفتگوی کوتاهی خطاب به معشوق صورت گرفته. 📌توان دیدن و تاب هردو مترادف هستن یکی از اینها باید باشه. 📌بیافکنی هم درسته. ممنون بابت ارسال این متن زیبا🙏 موفق باشی 💐 https://eitaa.com/Writingskills
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«در این شب‌های پرفیض قدر، التماس دعا» https://eitaa.com/Writingskills
هدایت شده از نویسندگان جریان
8.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
« بازگشت همه به سوی علی‌ست » التماس دعا 🤲 @jaryaniha
هدایت شده از نویسندگان جریان
از چند روز قبل خودم را برای داشتن شب قدری با شکوه آماده کرده بودم. لیست برنامه های تلویزیون را در آورده بودم تا خوبهایش را جدا کنم. و حقیقتاً یک سینِ برنامه عالی درآوردم. مدت زمانی هم برای تفکر و اندیشیدن به خودم اختصاص داده بودم. اما در دنیا همه چیز آنطور که ما میخواهیم پیش نمی رود. برنامه ها تغییر کرد: دعای جوشن کبیر داشت حسابی به جانم می نشست. گریه میخواست قلبم را سبک کند که پسرم آمد و چادر را از روی صورتم کنار زد: مامان. چی شده؟ مامان گریه نکن. از پشت پرده اشک نگاهش کردم. در ذهنم دنبال راهی برای سرگرمی اش گشتم. رفتم آشپزخانه و چند بیسکوییت برایش آوردم. خوردنش که تمام شد دفترش را گذاشت کنارم و گفت: مامان برام نقاشی بکش. سفارش انواع حیوانها، گلها و ماشینها را داد. همه را کشیدم. مداد رنگی ها را دادم دستش : خوب ، حالا تو رنگشون کن تا قشنگ تر بشن. باشه؟ مشغول شد. با خیال راحت دوباره دلم را در اختیار جوشن کبیر قرار دادم. دو دقیقه بعد پسرم مداد زردش را گذاشت کف دستم: مامان بیا باهم رنگ کنیم. تنهایی دوست ندارم . تصمیم سختی بود. اما ترجیح دادم نه نگویم. با خودم فکر کردم تلویزیون که دارد میخواند. همزمان با رنگ آمیزی دعا را می شنوم. اما او پیشنهادها، آرزوها ، داستانها و هر آنچه در ذهن پرشور و حرارتش میگذشت برایم تعریف میکرد. چیزی نگذشت که نقاشی را رها کرد. رفت سراغ کتابخانه و از طبقه پایین کتابی آورد.خواست برایش بخوانم. سرش را روی پایم گذاشت و گوش کرد. نرم نرم پلک هایش خسته شدند. خوابید. چادرم را روی هم جمع کردم تا برایش بالش بشود. با خودم گفتم حالا که خوابیده فرصت را غنیمت بشمرم و بخشهای دیگری از دعا را بخوانم. از جا بلند شدم. نگاهم به ساعت افتاد. فقط یک ساعت تا اذان صبح مانده بود.باید سحری به موقع آماده می شد. گاز و سماور را روشن کردم و شنیدم: الغوث الغوث ... ظرفها را آماده کردم و جمله ای دلم را شکست:  یَا مَنْ هُوَ لِمَنْ دَعَاهُ مُجِیبٌ سفره را گذاشتم و فراز پایانی دعا را گوش کردم. تمام شد. شب قدر اول به پایان رسید. 🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹 صبح که پسرم از خواب بیدار شد با چشم های نیمه باز گفت: مامان دوباره کِی شب قدر میشه؟دوست دارم بازم باهم دعا گوش بدیم و نقاشی بکشیم. در دلم خواندم: چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی. آن شب قدر که این تازه براتم دادند. ✍ فهیمه فرشتیان @jaryaniha
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا» ع سلام روزتون بخیر. قبول باشه مناجات ها و دعاهاتون ان‌شاءالله که حاجت روا شده باشید. https://eitaa.com/Writingskills