هدایت شده از 'کافه کازابلانکا'
"صداهای خفهشده"
بعضی صداها هیچوقت نمیمیرن؛
فقط جایی در تاریکیِ آدم دفن میشن.
همون حرفهایی که باید میگفتی و نگفتی،
همون فریادهایی که پشت لبخند قایم کردی،
همون دردهایی که بهشون یاد دادی مؤدب باشن و ساکت بمونن.
آدمها فکر میکنن سکوت یعنی آرامش؛
در حالی که بعضی سکوتها شبیه قبرستانن.
پر از چیزهایی که زندهبهگور شدهان.
من سالها با صداهای خفهشدهام زندگی کردم.
با جملههایی که هر شب از دیوار ذهنم بالا میرفتن و تا صبح قدم میزدن.
با بغضهایی که راه گلو را بلد بودند اما اجازه عبور نداشتند.
با اشکهایی که آنقدر نریختند تا تبدیل به سنگ شدند.
و عجیب است...
آدمی که همیشه ساکت است، لزوماً آرامترین آدم نیست؛
شاید فقط خستهترین باشد.
شاید آنقدر حرف برای گفتن داشته که دیگر توان گفتن هیچچیز را نداشته باشد.
بعضی از ما شبیه آتشفشانهایی هستیم که فوران نمیکنند؛
نه چون آتشی درونشان نیست،
چون سالها یاد گرفتهاند خاکستر را روی زخمهایشان بپاشند تا کسی شعلهها را نبیند.
اما حقیقت این است؛
صداهای خفهشده از بین نمیروند.
آنها در نیمهشبها برمیگردند.
در آهنگهای غمگین،
در نگاههای خالی،
در لحظهای که ناگهان وسط شلوغی احساس میکنی از تمام جهان دور افتادهای.
و شاید غمانگیزترین بخش زندگی همین باشد؛
اینکه گاهی بلندترین فریادهای دنیا،
همانهایی هستند که هیچکس هرگز نمیشنود.
«بعضی آدمها ساکت نیستند؛ فقط صدایشان سالها پیش، جایی میان مصلحتها و ترسها گم شده است...»
'نیلا'