eitaa logo
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
157 دنبال‌کننده
650 عکس
34 ویدیو
2 فایل
جوانی نویسنده!
مشاهده در ایتا
دانلود
چشم ها دروغ می‌گویند عزیز من، تا ابد هم می‌توانند دروغ بگویند. می‌توانند آنقدر بی نقص دروغ بگویند که تو حتی متوجه نشوی، این قدرت آن‌هاست، قدرتی که در کنار زیبایی دیوانه کننده ای که دارند به آن ها داده شده. گفته بودم هر زیبایی رازی زننده درون خود پنهان می‌کند و گرنه چطور می‌تواند آنقدر زیبا باشد. چشم ها دروغ می‌گویند، فریب می‌دهند، شوق و آرزو از آنها سرازیر می‌شود، غم درونشان لانه دارند و گاهی از شادی فوران می‌کنند، درون انها تاریکی با خورشید یکی می‌شود و فقط انجاست که هر دو بدون جنگ با هم هستند و اینطور میشود که چنین چیزی خلق میشود. چشم ها معجزه گرند، چشم ها جادویی اند، باورت نمیشود اما من می‌دانم، من یک بار در یکی از آنها غرق شدم، یکبار روی صخره رقصیدم بدون ترس از سقوط، روی لبه برج راه میرفتم بدون سایه سیاه مرگ که دنبال من باشد، از درون آتش رد می‌شدم، می‌سوختم و حس می‌کردم به آرامش رسیدم، از خانه دور می‌شدم و فکر میکردم دارم به سمت رویایم قدم بر میدارم، آن موقع فکر میکردم شاید دهان دروغ بگوید، شاید همه چیز در جهان بتواند دروغ بگوید اما چشم ها نه، نه آن چشم هایی که برایشان جان میدادم. دروغ مثل یک خواب شیرین میماند، کشنده است، تو را به سویی می‌برد که نمی‌دانی برای چه در آن قدم گذاشته ای، تو آن را می‌خواهی، با تمام وجودت هم می‌خواهی، اما آن یک خواب است فقط یک خواب و دنیای واقعی جدا از آن است، دنیای واقعی مثل خواب نیست، برای همین است که وقتی کم کم طعم دروغ از زیر زبانت می‌رود، با تلخی حقیقت آشنا میشوی و حالا اینجاست که همه چیز بر عکس میشود، دروغ طعم شیرین می‌گیرد و حقیقت طعم تلخ و این اشتباه است، دروغ شاید طعم شیرین داشته باشد اما اوست که مارا به سمت تلخی حقیقت برده، اوست که ما را از همه چیز جدا کرده و حالا وقتی دیگر چیزی نداریم که او بخواهد می‌رود و ترکمان می‌کند و برای یادگاری روزهایی که بوده زخم هایی را روانه‌ ی ما می‌کند. گفتم لبه صخره ای می‌رقصیدم. می‌دانی در اخر چه شد؟ چشم های او نواخت و نواخت و نواخت من هم با نواختن او رقصیدم، اما از یک جا به بعد نواختن ها کم رنگ شد، چشم هایش کم رنگ شد، روحش بی رنگ شد، دیگر او بین همه، مثل همه بود برای من. از لبه ی صخره افتادم، نمی‌دانی چه حسی دارد، حس مرگ حس درد و آن تلخی زیر زبانت. از آن همه اتفاق جان سالم به در بردم؟ خیال زیباییست، کلمات زیبایی هم هست اما نه، من برای ابد تکه ای از وجودم در چشم های او و در خود او جا ماند، برای ابد دیگر خود واقعیم، تمام و کمال نخواهم بود، حالا در چشمانم درد هست در قلبم هم هست، در همه جایم هست.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
همه میگفتند دراکو مالفوی از یخ ساخته شده است، سرد، بی‌روح و نفوذناپذیر، جسمی است که روح ندارد، اما او روحی پاک بود که جسمی نداشت تا با آن به انچه می‌خواهد برسد، کسی نمی‌دانست؟ که یخ هم برای گرم شدن، به آغوش نیاز دارد، آغوشی گرم، آغوشی که دراکو لایق داشتن آن بود، اما هرگز آن را نیافت. او نه شرور بود و نه یک قهرمان ، فقط روح پسری بود که عاجزانه میخواست زندگی کند. دنیا دراکو را مثل پسری مغرور با لبخندهای تمسخرآمیز و دارنده چهر‌ه‌ های بی‌اعتنا می‌شناخت؛ کسی که با هر کلمه‌ی گزنده، سعی می‌کرد حفره‌ی خالیِ درونش را که دیگران برای او ساخته بودند را پر کند. اما پشت آن نگاه‌های سرد و نافذ، دراکوی‌ واقعی نهفته بود، او در دنیایی بزرگ شده بود که «قدرت» را تنها راه بقا می‌دانستند‌، دنیایی که داشت از هم می‌گسیخت‌. اگر می‌توانستید به چشمانش در آن لحظاتِ کوتاه و آرام نگاه کنید، نه به خشم، بلکه به آن بازتابِ کوچکِ نور، می‌دیدید که او تنها یک پسرِ سرکش نیست؛ او روحی است که در میانِ یک کالبدِ سخت، به دنبال راهی برای شکفتن می‌گردد. او مانند گلی است که میانِ صخره‌های سرد رشد کرده؛ زیبا، آسیب‌پذیر و با تمامِ وجود، تشنه‌ی یک قطره‌ی مهربانی بود که از آسمانی غیر از آسمانِ تاریکِ خانواده‌اش بر او ببارد، آسمان خانواده اش یک نام به دراکو دادند و میراث آن نام در اخر باعث نابودی او خواهد شد. دراکوی که هیچ‌کس ندید، در واقع زیباترین بخشِ یک داستانِ غمگین بود؛ کسی که تمامِ عمر تلاش کرد تا در میانه‌ی تاریکی، نوری از خود باقی بگذارد، حتی اگر قرار بود این نور، در تنهاییِ مطلق، خاموش شود و ردی از او نماند‌. او قربانیِ یک جنگ نبود، او قربانی یک «نام» بود، مالفوی؛ نامی که مثل زنجیری از نقره، دور گردنش پیچیده شده بود و هر روز، ذره‌ذره نفس‌هایش را می‌گرفت.
https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie/8151 این مورد خیلی چالش برانگیزه‌، اینکه مورد نفرت قرار بگیری تا دشمنت شاد باشه، تا اون رقیبت که شاید لیاقتش رو داشته اما هرگز نتونسته اون شادی رو داشته باشه و حالا داره اونو‌ از سمت تو‌ دریافت کنه، داری بخشی از اون رو که خالی بوده پر میکنی، داری از دشمنی که احتمالا داشته دنیا رو نابود میکرده قهرمان میسازی‌، این خارق‌العاده‌است‌ چارلی، چیزیه که من ندیدم و باید بگم که همیشه میخواستم ببینمش‌ و حالا سوال اینجا پیش میاد که آیا اون دشمن با گرفتن اون محبت از سمت تو میتونه برگرده و چیزی باشه که مورد قبوله یا بهتر بگم بشه اون قهرمان‌، نمیدونم‌ چارلی ولی اون قسمت که خالی میمونه بعد یه مدت نابود میشه، میشکنه و تکه هاش هم همراه همون تلخی که باعث تبدیل قهرمان به یه شرور شده اون تکه ها رو میبره تا هرگز اون بخش مثل قبل نشه، اما چارلی شاید یه فرصت باشه. یه راه و شاید حتی یک کلمه، بله فقط یک کلمه، شاید اون کلمه امیده و یا شاید باور، اما مهم اینه که اخر داستان چه اتفاقی می‌افته و من از اعماق وجود‌ آبیم‌ میخوام که در اخر داستان یک قهرمان زنده رو ببینم.
هدایت شده از 𝓞𝓻𝓲𝓸𝓷 𝓟𝓪𝔁
پرسیدی که آیا اون دشمن با گرفتن اون محبت میتونه برگرده یا نه این دیگه مهم نیست چون من میدونم که حداقل تلاش خودم رو برای برگردوندنش انجام دادم مثلا آپتیموس پرایم (توی ترنسفورمرز پرایم) بریکداون رو نجات داد ، ( بریکداون از تیم دشمنا بود ) ، و باعث شد بریکداون به خوب شدن فکر کنه... به نظرم همین ارزشمنده:)
قطار نیمه شب، قطاری که از دل تاریکی شروع به حرکت می‌کند و به تاریکی بر می‌گردد؛ قطاری که مسافران را به مقصدی نامعلوم می‌برد. قطار در هر ایستگاه که مسافران باقی مانده را پیاده می‌کند چیزی را در آنها تغییر داده، چیزی‌ را ربوده است. قطار نیمه شب سال‌ها یا شاید قرن هاست که در ایستگاه ۰۰:۰۰ کار می‌کند، کسی نمی‌داند قطار از کجا آمده و راننده ی این قطار غول‌آسا‌ چه کسی است، تنها این را می‌دانند که این قطار یادگار مه برای آنان است. -مسافران عزیز به قطار نیمه شب خوش امدید، امیدواریم سفر خوبی را داشته باشید - صدایی آشنا این را می‌گوید و بارها و بارها آن را تکرار می‌کند، صدایی که منبع آن مشخص نیست، تنها چیزی که مشخص است این است که در این قطار جایی برای سفر خوش یا شادی وجود ندارد، قطار برای هر کس جایگاه ویژه و بلیط ویژه‌ای دارد و در حال طبقه‌بندی‌ مسافران‌ است، هر کدام را در قفسه مناسب نگه می‌دارد‌ تا زمانش فرا برسد. من کسی هستم که حالا بار ها قطار برای او توقف می‌کند و من باید سوار آن شوم، نه به خاطر توقف قطار، به خاطر این که تنها قطار مناسب برای من این قطار است، قطاری که نام من را از من ربوده، قطار تشنه‌ی هر آن چیزی است که شما دارید. احساس متفاوت تری از همیشه دارم، بلیط در دستم است، بلیطی که روزی نامم روی آن حک شده بود حالا یک خط جای آن نام را گرفته است. تک‌تک مسافران برایم آشنا هستند، اما تنها صورت هایشان و لباس هایشان اینطور هستند، من نه نام آنها را می‌دانم و نه داستانشان را، اما قطار همه چیز را درباره‌ی مسافرانش میداند‌، نامهایشان‌، دردهایشان‌، ترسهایشان‌ و گذشته‌شان را. هر مسافر به واگن مخصوص خودش می‌رود، قطار از واگن های مختلف که هر یک معنی مخصوص خودشان را حمل می‌کنند ساخته شده. واگن شماره‌ی ۲۷، واگن انتخاب آخر، واگن شماره‌ی ۲۱،واگن کابین خاموش، واگن شماره‌ی ۱۹ ، واگن ریل خاموش، واگن شماره‌ی ۸ ، واگن پرده های بسته، واگن شماره‌ی ۲۴ ، واگن خواب‌نما، واگن شماره‌ی ۱۷ ، واگن سایه های دیررس، واگن شماره‌ی ۱، واگنی‌ که عدد آن پاک و ظاهر می‌شود، واگن که معنی ندارد و هیچ‌کس نمیداند‌ اولین‌ مسافر‌ آن که‌ بوده‌، واگن شماره‌ی ۳ ، واگن بی پنجره، واگن شماره‌ی ۱۴و۷، واگن زمزمه‌ها، واگن شماره‌ی ۱۲، واگن ساعت‌های‌ ایستاده‌، واگن من‌ ، شماره‌ی ۰ ، واگن بی نام. واگن هایی‌ که هر یک دنبال ربودن‌ یک چیز از مسافرش‌ است‌، ترس‌، گذشته‌ و نام. قطار‌ واگن های‌ بی‌شماری‌ را ندارد و شاید علت اتفاق هایی که حالا در حال افتادن است این باشد، اینکه قطار در حال شکل دادن و ساختن دوباره‌ی واگن‌های‌ خود است. وارد واگنم‌ شدم‌، همه‌چیز‌ و همه کس‌ همانطور‌ است مثل دفعه‌های‌ قبل‌‌، افرادی که نام‌ ندارند‌، افرادی با یک نقطه‌ اشتراک بزرگ با هم در زندگی‌شان. ناگهان‌ پسری‌ اشنا‌ دفترچه‌ چرمی‌اش را همراه یک مداد به سمت من می‌گیرد، دفترچه را نگاه میکنم و بعد پسر را، داخل دفترچه پر از نام های مختلف همراه دست‌خط های مختلف است که پس از اینکه یکبار‌ ان نام ها به چشمم میخورد به کاغذ رنگ می‌بازند و ناپدید میشوند؛ میگوید‌《نامت‌ رو بنویس تا وقتی که یادت هست 》، نمی‌خواهم این کار را انجام دهم‌، اما مداد در دستانم ناگهان شروع به حرکت می‌کند و نامی را روی دفترچه شکل می‌دهد، نامی که نمی‌شناسم، البته شاید یک روز آن کلمه برای من همه چیز بوده ولی امروز‌ هیچ‌ معنی جز‌ چند‌ حرف‌ کنار‌ هم برای من ندارد. قطار به ایستگاه اخر می‌رسد، حالا زمان آن رسیده که قطار بهای این سفر را از ما بگیرد، اما اینبار آن پسر نام من صدا می‌زند، 《گایا》 و حالا من احساس می‌کنم که دارم سقوط می‌کنم و از هم فروپاشیده می‌شوم. او نباید نام من را بداند‌، اما می‌داند و این چطور ممکن است؟ حالا روی سکو ایستاده ام و تماشا میکنم که همه‌ی مسافران دارند از قطار پیدا میشوند‌ و قطار در حال دور شدن است و آن پسر به من نگاه می‌کند و دستش را به نشانه خداحافظی با من به حرکت در می‌آورد. آن پسر همان قطار بود و این بار به جای ربودن به من هدیه ای داده، به من نامم را برگردانده.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و آبی راه خود را پیدا میکند‌.
وقتی بزرگ میشی خیلی از چیزایی که دوستشون داشتی، اونجوری که بودند به نظر نمیان.
آبی بودم در دنیای سیاه و سفید ها.