https://eitaa.com/Young_Writer/3464
آقا من ریاضیمو افتادم خونده بودما ولی مثل چی سخت بود. خدا رو شکر گفت میشه جبران کرد.
نگرانش نباش کم کم خودمونو میکشیم بالا🤝 (امیدوارم)
.
میفهمم، منم خونده بودم اونم ۴ ساعت بعد شدم ۱۴، یکی بیست شد فقط بقیه افتادن، شاید ۶ تا بالای دو داشتیم، اره والا فقط بریم بالا
https://eitaa.com/Young_Writer/3465
والا ما که با هم ازین حرفا نداریم بزار روراست باشم
من فقط یکم تست زیست زدم اونم از فصل ۱
رسما هیچ غلطی در این زمینه نکرده ام💔
الانم اینقدر حالم بده نمیتونم فیزیک بخونم فردا امتحانه چه گلی به سرم بگیرم؟ امروز همش میخواستم گریه کنم
.
وای مشتی استرس نمیزاره، من خودم دهم پاکپاکم که مشاور گفت بزارین تابستون ولی نمیشه،ی شاید ریاضی رو شروع کنم با فیزیک اگه بشه، واقعا نمیتونم، میدونی مستمر مهم نیست تا جایی که خوندی برو جلو، سر کلاسم شاید شد یه حرکتی زد وای ریلکس باش، منم خیلی جدیدا گریه میکنم
حاجی ببخشید فقط غر زدم
به هرحال، امیدوارم موفق باشی😭🫶🏻
.
نه مشتی طبیعیه خوبه باز غر بزنیم
من الان میخوام بنویسم چالش رو ببخشید و خب راجب چالشه ولی موضوع رو یکم عوض کردم
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش ششم
سرم را به صندلی تکیه میدهم.
کتابخانه برای چند لحظه در تاریکی فرو میرود.
ـ میگن نگو، نشون بده! یعنی برای فضاسازی، از حواس پنجگانه استفاده کنید. چالش امشب اینه: داستانی بنویسید که شخصیت اصلیش یکی از حواس پنجگانهاش رو از دست داده باشه.
نگاهی گذرا به چشمهای گروگانها میاندازم.
ـ و یک سوال برای شروع: اگر همین حالا یکی از حواس پنجگانهتان برای همیشه خاموش شود، نبودن کدامیک زندگیتان رو بیشتر تغییر میدهد؟
منتظر روایتهایتان هستم.
کمی مکث میکنم و بعد آرامتر میگویم:
ـ بعضی چیزها رو تازه وقتی از دست میدهیم، میفهمیم چقدر به آنها وابسته بودهایم.
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
🎲 چالش ششم سرم را به صندلی تکیه میدهم. کتابخانه برای چند لحظه در تاریکی فرو میرود. ـ میگن نگو، ن
مورگان، امروز قصه متفاوت است، میخواستم شاد رنگ بزنم به دیوارهای غم، پایان خوش بدوزم به درد، اما چه کسی باور میکند، قلم سیاه آلفرد تلخ ننویسد. مورگان چشمهایش را که باز کرد نوشت، از وقتی دیگر نشنید نوشت، وقتی نتوانست بو کند، نتوانست لمس کند، آخر هم نتوانست چیزی ببیند، دست نداشت اما مینوشت، تصور میکرد، خلاقیت این بود، هنر، زندگی، این همان چیزی بود که شاید نویسندگان کم بیاورند اما او دست کم داشت، زبان برای گفتن و گوش برای شنیدن، چشم هم برای دیدن، انگار ناقص بود، میدید و حرف نمیزد، کلمه پشت لبش دفن میشد و غم در جایی میان دندههایش رشد میکرد، آخر هم همان جوانههای غم کار دستش دادند، میگفت آنجا درد میکند، سنگینی میکند، غم جمع شده بود، بزرگ شده بود، غم ریشه زد، اطراف آن جوانه ها درگیر شد، نفسش کم آمد وقتی مینشست، بریده بریده نفس میکشید، اسپری نداشت، اکسیژن هم نداشت، سرفه میکرد و نفسش بالا نمیامد، یک شب آنقدر سرفه کرد که دستهایش را بالا آورد تا خودش را خفه کند اما دید دست ندارد، دید جایشان خالیست مانند هرچیز خالی دیگری در جایجای بدنش، میخواست بدود تا به زندگی برسد اما او که پا نداشت، بال داشت اما تن نداشت، رویا داشت اما امید نداشت، ناامیدی نداشت، شادی داشت اما مغز نداشت، درد داشت و جسم نداشت.
دستان مورگان از شدت نوشتن درد میکرد اما او که دست نداشت!
این واقعیه، بعضی ها اندامی رو از دست میدن ولی میگن درد دارن، کار مغزه فکر میکنه هنوز اون اندام رو داره، دستش رو از دست داده اما فکر میکنه داره، چقدر من.