eitaa logo
قلم‌نَورد
376 دنبال‌کننده
561 عکس
12 ویدیو
1 فایل
از گذران زندگانی می‌نویسم و عکس می‌گیرم. + http://nskhat.ir/send?public_token=zy2008-5243e4 + https://eitaa.com/joinchat/560596573Cf4fff730f1 لطفاً کپی نکنید.
مشاهده در ایتا
دانلود
مدت‌ها قبل... والیبال به همراه هتی‌خانوم و مایک.
و تَن فدای وطن .
و چه تَن‌ها که شدند فدای وطن . . .
روزهای آخر ۱۴۰۴ .
و ما نور ستاره‌ها را زمانی می‌بینیم که آنها سالها قبلش مُرده‌اند.
هنگامی‌که به بی‌کرانِ فلک می‌نگرم و سفیدی درخشش ماه را از لابه‌لای ابرهای درخشان به نظاره می‌ایستم، یاد تو در جانم جوانه می‌زند... در من درختی سپیدار، سبز می‌شود و افکار من از آن درخت به همراه تو به سمت آغوش آسمان قد می‌کشند. شاخ و برگ‌های وجودت در تمام جانم رشد می‌کنند و حال، مرا جنگلی از انبوهِ حضورت ساخته‌ای که بر فرازش پرندگانِ‌عشق در میان آبیِ آسمان، تو را نجوا می‌کنند./آبی - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74 قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
جایی میان زمین و آسمان و به دور از نوری نمایان. لحظه‌ای که به هرچه چنگ می‌زنم دستانم رها شده و باز گم می‌شوم. چشم که می‌گردانم، در پایین پاهایم دره‌ی تاریک و عمیق از ترس را می‌بینم و در بالای سرم آسمانِ شب در حضور مه و طوفان؛ و بر روی گونه‌هایم باران را احساس می‌کنم که اندک لحظه‌ای بعد، موجب سُر خوردن دست‌هایم از پناهگاهِ موقت میشود... و من دوباره در لابه‌لای پیچ و خم افکارم زندانی می‌شوم. زندانی که هر سلولش یادآور اشتباهات گذشته و اضطراب از ندانستن آینده است و نگرانی از لحظات گذرانِ حال، که فرصت زندگی را از من ربوده‌اند./شکست - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/Judy12 قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
به یاد آوردم روزی را که تو را دیدم و خویش را بردم از یاد. همان روزی که پس از آن به هر سو می‌نگریستم، تو را می‌دیدم. تو در وجود خاکیِ من جوانه زده بودی و هیاهوی تو، در من بسیار تقلا می‌کرد. همه‌ی احساسم تو بودی. گوش‌ها، دست‌ها و چشم‌هایم... و من بی‌شمار در آینه دنبال تو می‌گشتم... شاید تصویری از تو در آغوشم و دست‌های من به هنگام نوازش گیسوانت را گم کرده بودم. اما حال از میان لبریز لحظه‌های بی‌توبودن، تو را یافتم و خود را هم کمابیش جست‌وجو کردم در پیِ تو. آنقدر به دنبال تو بودم که هرجا از من تیکه‌ای جا مانده بود؛ برای تو. برای دیدنت. و از تو تنها همین اثر که قلبم برایت جان داد./فراموشی - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/Blxuee قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری
خنکای نسیم صورتم را نوازش می‌کرد و من به سوی خورشید، چمنزار را طی می‌کردم. متصور بودم که نقطه‌ی پایان، آغوش خورشید است که گرمایش تمام سرمای تنم را زدوده و از متلاشی شدن نجاتم می‌دهد... همراه با هموارتر شدنِ مسیر، دامن سرخ بر آسمان پوشانده می‌شد و نور آفتاب به جلوه‌ی مهتاب تبدیل می‌شد. حالا میان من و کاشانه‌ام، فاصله‌ای طویل بود و من، بدون سرپناه در وصالِ غروب تنها مانده بودم. بهر حضور گذرانِ خیالاتم، از پناه ابدی‌ام دور گشته و بی‌نوا شده بودم... اما خانه همیشه پناه است برای قلب‌های بی‌پناه و خسته! حتی اگر تو دور باشی و غریب. پس بازگرد.../پناه - https://eitaa.com/ZY2008 + https://eitaa.com/joinchat/226493172C777adf4564 قلم: زینب‌یعقوبی دوربین: مهدی‌قنبری