زاری.
آن من که بودم، دیگر توانِ نفس کشیدن نداشت. از دنیا بریده و به مرگ روی آورده بود. مرگ را دور میدید و برای نزدیک آمدنش التماس میکرد. به راه و بیراهِ بسیار کشیده و در چاه افتاده بود. نیازمند آسمانی دیگر بود تا برایش ببارند... ابرهای تازهنفس و خشمگین. او از نفس افتاده و در خاطر آسوده گشته بود. اما این را نمیخواست. هنوز چیزی در گلویش خَش میانداخت و چنگ میزد. هنوز تیکههای قلبش در هر گوشهای رها و جدا از یکدیگر میتپیدند. او در جنگل، ساحل، خیابانها، پلهای هوایی، غمها، لبخندها، چهرهها، دلها... دلگیر و رنجور جامانده بود. باقیمانده از آن خاطراتِ محو و دوردست. نیازمند دستانی بود که از گونههای خیس و غمناکش، عطر دلتنگی را پاک کنند. قلبی در حصار که حصارِ شکستهی قلبش را ترمیم و طوفان دلش را آرام کند. چشمانی که در تمنای نگاهی ژرف و مهربان باشد. قدمهایی که آماده برای کشف مسیرِ ماه باشند و جسمی که با تمامِ روحش با من همراه باشد. همراز؛ همریشه و همدل.
- زینبیعقوبی .