دسته دسته یاسِ پرپر شده را میان جمعیت میریخت، عطر یاس میآمد، دانههای تسبیح پیشِ چشمم لغزید و میان جمعیت گم شد، عطرِ یاس میآمد، مداح خسته و شکسته شکسته میگفت از ارباً اربا اسبی که زد به دل لشکر، دستها بالا میرفت، پایین میآمد، اما نه چون آن عاشورای شصت و یک هجری با شمشیر، که از شدت اندوه بر سر میزدند، عطر یاس میآمد، جمعیت بلند بلند صدا گریه میکرد تا صدای هلهله و خندهی لشکرِ یزید به گوش نرسد، عطر یاس میآمد، عطرِ چادرِ مادر، عطرِ دستارِ بسته به پیشانیِ علیِ اکبر ..
روایتِ شبِ هشتم