eitaa logo
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
108 دنبال‌کننده
239 عکس
60 ویدیو
5 فایل
خوشا ایران خیالت را در آغوش‍...🇮🇷🌱 امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است... _حاج‌قاسم @garin1_20
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
؛ خورشیدِ حماسه‌های ایران شده‌ای هر چند که پشتِ اشک پنهان شده‌ای یارانِ حسین، پیش‌مرگش بودند ای مرد! تو پیش‌مرگِ یاران شده‌ای _عبدالرضاقیصری خیالت‌رادرآغوش...
کسی که کشت امام مرا چرا نکشیم؟ که ننگ ماست، اگر قاتل تو را نکشیم... _محمدرسولی خیالت‌رادرآغوش...
_روایت روزی که به دیدارت آمدم...
¹ / به دیدارت می‌آیم برای اولین و آخرین دیدار قرار بود من و مامان برویم مصلی. بلیت قطار را پیش پیش برای ۴ صبح یکشنبه خریده بودم. شنبه شب تازه به موکب رسیده بودم و مشغول چیدن‌ کتاب‌ها بودم تا بقیه برسند. می‌خواستم زودتر برگردم خانه که صبح از قطار جا نمانیم.بابا زنگ زد و گفت الان شرایطت برای تهران رفتن جور است؟ بی‌آنکه به موقیعتم، وسط خیابان توجه کنم، بی‌آنکه فکر بلیت فردا باشم می‌گویم آره برویم. کار را می‌سپرم به بچه‌ها و تمام مسیر را تا خانه تند راه می‌روم و گاهی هم می‌دوم. اولین کاری که می‌کنم موبایل را می‌زنم به شارژ و با عجله قاب عکسی که دور تا دورش گل چسبانده بودم، چفیه و بقیه وسایل را برمی‌دارم تا بابا بیاید و راهی شویم. هزار پرنده درونم بال بال می‌زنند برای اولین دیدار. و قلبم مثل گنجشک می‌زند برای آخرین دیدار. چند ماه پیش مقابل همان جایی که پیکرها را گذاشته‌اند ایستاده بودیم و بابا گفت اینجا همان جایی‌ست که آقا می‌ایستند و سخنرانی می‌کنند. آخرین باری که آقا رفته بود مصلی جمعه نصر بود‌. من از آن دیدار هم جاماندم. فقط یکبار وقتی آقا مصلی بود من هم بودم. و آن هم چند روز بعد از شهادت حاج‌قاسم بود که آقا بعد چند سال آمده بود برای خواندن نماز جمعه. آن روز من نتوانستم وارد مصلی شوم و پشت درهای بسته ماندم. در خیابان های اطراف ایستادم و از بلند‌گوها و بدون دریافت هیچ تصویری از آقا او را تصور کردم و تماشایش کردم. و این بار واقعا می‌خواستم بیایم به دیدارش. به تماشای رفتن جان از تنم... خیالت‌رادرآغوش...
² /مرا رسان خدا به رهبر شهید همیشه از سرعت زیاد ماشین در جاده هراس دارم ولی این بار نه. فقط می‌خواهم به آقا برسم و این بار هم مثل هزار بار قبلی جانمانم. به عوارضی قم_تهران که می‌رسیم مردهای خوش‌ غیرت پرچم ایران می‌چرخاندند و می‌گویند سفر به سلامت. کنار عوارضی ایستگاه صلواتی راه انداخته‌اند برای بدرقه زائرین آقا. بعد عوارضی هم بساط فروش پرچم‌های سرخ انتقام پهن بود و مردم در حال خرید بودند. بابا رادیو را روی موج معارف می‌گذارد. حاج مهدی سلحشور می‌خواند: خدا دلم ز تو نگشته نا امید...مرا رسان خدا به رهبر شهید. تمام مسیر با عکس‌های بیلبورد‌ها قلبم مچاله‌تر می‌شود. چون بیلبورد‌های تبلیغاتی جایشان را به عکس‌های آقای شهید داده بودند. عکس آقا در ضریح امام‌رضا، عکس آقا در آن شب عاشورای تاریخی حسینیه، عکس آقا کنار فرشته‌ها در جشن تکلیفشان، عکس آقا... چقدر خوب که شب آمده‌ایم و رد اشک روی صورتم دیده نمی‌شود :) خیالت‌رادرآغوش...
³ / با چه حال از عصر دلتنگیِ تهران می‌روی؟ از همان ورودی تهران هم همه چیز دلگیر است. حتی درختان شهر هم حالشان خوش نیست و دل‌تنگ‌اند. معلوم است بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین شهروند تهران دارد برای همیشه از این شهر می‌رود. راستش من هیچ از فضای تهران و حال و هوایش خوشم نمی‌آمد‌. ولی غبطه می‌خورم به حال مردم این شهر بابت هم نفسی با رهبر شهید. رهبر برای مردمش کم نگذاشت. از جان و خانواده‌اش هم گذشت برای ایران، برای اسلام. و حالا مردم هم قدرشناسند و آمده‌اند همه جوره برای تدارک مراسمات آقا. مردم جگرشان سوخته از داغ آقا و آرام و قرار ندارند. یکی زن و بچه‌اش را گذاشته و از غربی‌ترین شهر کشور آمده برای خدمت. یکی در مسیر مسافرانی را بی‌منت سوار می‌کند که مقصدشان مصلی‌ست. یکی خانه‌اش را گذاشته برای اسکان آنها که می‌آیند به تهران و شب را مجبورند بمانند. و همه‌ی این همدلی‌ها برای آقایی‌ست که می‌گفت همه‌ی شما را دوست دارم و برای تک تک‌تان دعا می‌کنم. آقایی که جایش در قلب‌های ماست و هیچ وقت یادش، محبت‌هایش، صدایش، خنده‌هایش،... را فراموش نخواهیم کرد. خیالت‌رادرآغوش...
⁴ / متروی دوست‌داشتنی ساعت از یک و بیست دقیقه شب گذشته و مترو تهران شاهد عجیب‌ترین شب تاریخ خودش است. مترویی که همیشه این وقت شب خاموش‌ِ خاموش بود حالا پر از صدای زمزمه آدم‌هایی بود که این یک شب را به عشق آقا خواب را بوسیده بودند و گذاشته بودند کنار. آدم‌های توی مترو را دوست دارم. چون از آدمای بی تفاوت مترو خبری نیست. همه برای هم جا باز می‌کنند. نمی‌گذارند آنکه بچه به بغل دارد بایستد و جایشان را به او می‌دهند. مسیر همه‌ی مسافران یا به مصلی ختم می‌شود یا از مصلی به خانه‌شان برمی‌گردند. همه چیز مترو برایم خوشایند است و احساس آرامش می‌کنم. آرامشی که در مترو تهران هرگز تجربه‌اش نکرده بودم. مثلا مترو تهران و عکس آقا در دست مردم مترو تهران و پرچم‌های سرخ انتقام مترو تهران و آدم‌های دوست‌داشتنی کف خیابان مترو تهران چفیه روی گردن آقایون مترو تهران و نزدیک شدن قلب ها بهم... با خودم می‌گویم یعنی خدایا یعنی نمی‌شد همیشه تهران همین قدر خوب و دوست‌داشتنی بود و آقای ما هم بود؟ چقدر جایش خالی‌ست. انگار روح خامنه‌ای شهید در مردم تکثیر شده و این چند ماهه و سختی‌های مسیر باعث رشد مردم شده. و باز برمی‌گردیم به همان بعثت مردم که آقا قبل شهادتش گفت... خیالت‌رادرآغوش...
⁵ / مونده روی زمین پیکر تو رها خانواده چهار نفره‌ای کنارم ایستاده‌اند. ظاهرشان با خانواده ما فرق دارد. از دختر بزرگ خانواده که چهره‌ی مهربانی دارد می‌پرسم شما هم می‌روید مصلی؟ می‌گوید بله. آقا ببین چه آدم‌هایی را عاشق خودت کردی که نصف شب برای دیدنت می‌آیند و خودت رفته‌ای. ناخواسته چند دیالوگ زن و مرد را می‌شنوم. مرد می‌گوید باید سه چهار روز را برای وداع می‌گذاشتند تا مردم راحت‌تر برای وداع بیایند. زن هم تایید می‌کند. من هم می‌خواستم نظر بدهم و بگویم آخر نمی‌شود بیشتر از این پیکر آقا روی زمین بماند. نمی‌شود سه چهار روز زیر تیغ افتاب آن بالا باشد و ما برای دل خودمان با آرامش بیشتری برویم برای وداع. یک حسین داشتیم که پیکرش روی زمین رها ماند و غصه‌ی آفتاب گرم عراق جگرمان را سوزاند. دیگر بس است. مگر آن شیشه یخچالی چقدر خنک‌کنندگی دارد زیر گرمای چهل درجه و آفتاب مستقیم؟ هر بار تصویر تابوت‌ها را در روز دیدم دلم می‌خواست بروم آن بالا و چادرم را بکشم روی پیکرش. دلم می‌خواست سایه شوم برای خودش و خانواده‌اش ولی شدنی نبود. و به جایش از خجالت آب شدم... خیالت‌رادرآغوش...