از سر و روی حَسن واژهی یل میریزد
به خدا کُرک و پرِ اهلِ جمل میریزد!
اگر او در وسطِ معرکه پا بگذارد...
نیزه چرخاندن او وه که چه دیدن دارد!
بانیِ جنگِ جمل داشت تماشا میکرد
تیغ در دستِ حسن حل معما میکرد...
رجز حیدریاش بود که غوغا میکرد...
روی لبهای علی خنده شکوفا میکرد
ناگهان از وسطِ معرکه این صوت آمد...
سر بدزدید... حسن نه... ملکُالموت آمد!
به علی رفته که تیغِ سخنش بُرنده است
مثلِ زهرا چقدر خطبهی او کوبنده است...
این که در جنگِ جمل زلزلهای افکنده است
به گمانم دو سه تا قلعهی خیبر کنده است!
رجزش ولولهای در دلِ صحرا انداخت
نیزهی او شترِ سرخِ جمل را انداخت...
🌱محمد فردوسی
#شعر
#حسنیات
•✾•❀﴾@aavaregi﴿❀•✾•
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا