شتاب رفت و ضریحِ بابا، شده است شش گوشهای مطهر
شروع نابی شده تمامش، ببر دمادم به غمزه نامش
میدونم الانه که سخته
یه پنج سال دیگه همهی این سختیها توی یه کلمه خلاصه میشه
گذشت...
کشکول اباایمَن ؛
میدونم الانه که سخته یه پنج سال دیگه همهی این سختیها توی یه کلمه خلاصه میشه گذشت...
جونت که دراومد ، خسته که شدی
پیر که شدی ، کنکور که تموم شد بعد میگی گذشت ..
وقتی به پهلوی راست خوابوندنم
بندهای کفن رو باز کردن
سنگا رو چیدن
تمام که شد
تاریک تاریک تاریک که شد
میگم گذشت...
نمیتوانم به کسی بفهمانم
در من چه میگذرد ،
من حتی نمیتوانم آن را برای خودم
توضیح دهم ،
اما تو که میدانی ، حواست باشد . . .
هدایت شده از - تعلّق .
پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجرهی خودش تنها باشد تنهاست،نمیدانست تنهایی را فقط در شلوغی میتوان حس کرد.
- عباس معروفی
حاجی ولی جدی کاش یکی بود مسأله عشق رو مبنایی حل میکرد برامون
مخصوصا برا بچه مذهبیا
کشکول اباایمَن ؛
حاجی ولی جدی کاش یکی بود مسأله عشق رو مبنایی حل میکرد برامون مخصوصا برا بچه مذهبیا
آموزش پرورش که ریییییددددددههههه