eitaa logo
عباس موزون
50.2هزار دنبال‌کننده
988 عکس
2.3هزار ویدیو
8 فایل
مدیرکانال: عباس موزون ✍️پیشینه: پژوهشگر نویسنده تهیه کننده کارگردان مجری تلویزیون گوینده رادیو ✍دانش ها: کارشناسی: مهندسی تکنولوژی کارشناسی: کارگردانی سینما کارشناس ارشد: مدیریت اجرایی دکتری: مدیریت رسانه دانشجوی دانشگاه تهران ☎روابط عمومی @My_net_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
33.84M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت سیزدهم فصل چهارم) 🔸اینهایی که می‌دیدم تازه می‌فهمیدم چه بر سر من هم آمده، شما یک گستردگی عجیبی پیدا می‌کنید، دیدم، زیبایی، سبکبالی و دردی که داشتم رفته بود. 🔸نگاهم افتاد به پشت بام حمام، دور می‌شدم می‌رفتم به سمت بالا، با یک آرامشی انگار فرشته‌های مرا می‌بردند، حس زیبایی بود... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/la6mf 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
18.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت سیزدهم فصل چهارم) 🔸یک قهوه‌خانه روبروی مدرسه بود من از پنج صبح می‌رفتم آنجا می نشستم،کاسبان می رفتند می‌آمدند. یک پیرمردی بود یک خانه خرابه بود پایین مدرسه ما یک انبارش سالم مانده بود و این مرد اینجا زندگی می‌کرد ولی مثل انسان‌های اولیه با هیزم روزگار می‌گذرانید و همیشه دودی بود. 🔸ما ادبی می‌خواندیم یک روز در قهوه خانه با دوستان بحث می‌کردیم معاصر خوب است یا پروین اعتصامی و یا... این آقا مهدی هم در گوشه‌ای نشسته بود در سکوت و کسی به او توجه نمی‌کرد، یک‌دفعه از بین بحث گفت: عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/xCL3O 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
24.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت چهاردهم فصل چهارم) 🔸چند سال پیش دچار مشکلات شدید مالی شده بودم. هر کاری می‌کردیم گره کار باز نمی‌شد. از جایی دیگر از خودم، کارم، زندگی زده شده بودم و از بزرگی خدا که چرا گره زندگی مرا باز نمی‌کند. 🔸۱۳ تیرماه سال ۱۴۰۰؛ ۲۱ ذیقعده بود. بعد از بازگشت از خانه همشیره، رفتم داخل اتاق و لباسم را عوض کردم از اتاق بیرون آمدم یک توقفی کردم که دست خودم نبود. ناخودآگاه چشمم به ساعت افتاد، ۱۰ونیم شب بود در حالت نشستن یک جایی پرت شدم، با سرعت زیاد این را حس کردم، بیابان وسیع دیدم با خودم گفتم من مُرده‌ام... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/bn1Xt 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
25.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت چهاردهم فصل چهارم) 🔸سمت چپم کسانی را می‌دیدم که در حالت عذاب هستند. افرادی را می‌دیدم شاید یکبار دیده بودمشان. می‌دیدم این حق الناس به گردنش است و با اینکه می‌دانسته، حق الناسش را ادا نکرده... گرمای عذابی که می‌کشیدند حس می‌کردم. عذابشان به نوع گناهشان بستگی داشت... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/ozZvb 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
26.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت چهاردهم فصل چهارم) 🔸از اینجا به بعد دو موجود شبیه انسان از سمت چپ من از دور نزدیکم می‌شدند، هر چه در ذهن خودم سعی می‌کردم چشم در چشم نشویم نمی‌شد؛ من مستقیم می‌روم پشت سر آن مأمور، آنها هِی نزدیک‌تر می‌شدند... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/WuclF 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
22.51M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت چهاردهم فصل چهارم) 🔸یک جای دیگر ایستادیم. مدتی گرفتاری‌هایم خیلی بهم فشار آمده بود می‌خواستم اقدام به خودکشی کنم. طاقت نداشتم. واقعاً خسته شده بودم. گفت: می خواستی خودکشی کنی. گفتم: نکردم، فقط فکرش را کردم در یک آن یک مسیری را طی کردیم به یک چشم بر هم زدن دیدم دقیقاً جلوی من ۵ تا قبر هست پُر مذاب، یکی یکی برایم توضیح داد... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/MspCv 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
31.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت چهاردهم فصل چهارم) 🔸شاید در آن بیابان به اندازه یک روز فقط راه رفتم. به سمت راست نگاه می‌کردم، به سمت چپ سعی می‌کردم چشمم نیفتد که آن دو موجود دارند نزدیک می‌شوند. یک جایی آن دو موجود به فاصله دو متری من رسیدند. می‌دانستم الان آن دو مرا می‌برند. خیلی ناامید شده بودم گفتم کارم تمام است... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/vQqb0 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
28.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت چهاردهم فصل چهارم) 🔸به انتهای مسیر خودم رسیدم. منتظر بودم آن دو موجود مرا ببرند. به راهنمای جلویم می‌گفتم: کمکم کن به ایستگاه آخر رسیدم. در همین حین که قطع امید کردم، یک سکوتی حکم‌فرما شد. یعنی تمام خوشحالی سمت راستم و نگرانی و پریشانی افراد روبرویم و هُرم گرما قطع شد؛ حس کردم کسی پشت سرم بود... اراده برگشتن نداشتم، یک صدای قشنگی آمد گفت: امان! امان! دخترم ضمانتش را کرده... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/IdzCJ 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
19.56M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت پانزدهم فصل چهارم) 🔸از اون سمت خیابون اومدم این سمت. فقط یک لحظه دیدم که یکی مثل من روی زمین افتاده و من مات... که اون روی زمین چکار می‌کنه؟! اگه اون یاسره پس من کی هستم! 🔸 یه حسی داشت جدا شدنِ من، یه حس خاصی داشت معلوم بود یکی داره می‌کشه جدا می‌کنه... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/cp9O4 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
25.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت پانزدهم فصل چهارم) 🔸یک لحظه ترسیدم که اگه بمیرم خیلی کارهای نیمه کاره داشتم. چشم هامو گرفتم محکم. شروع کردم خوندن: بسم الله الرحمن الرحیم اللهم کن لولیک الفرج ، یا امام زمان تو به دادم برس... 🔸گیر افتاده بودم، آواره شده بودم، نمی‌دونستم چکار کنم. الان دارم میرم، هیچی با دست خالی خوندم تموم شد دیدم زیر پام سفت شد فهمیدم جایی هستم... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/wnFaH 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links