eitaa logo
عباس موزون
50.2هزار دنبال‌کننده
988 عکس
2.3هزار ویدیو
8 فایل
مدیرکانال: عباس موزون ✍️پیشینه: پژوهشگر نویسنده تهیه کننده کارگردان مجری تلویزیون گوینده رادیو ✍دانش ها: کارشناسی: مهندسی تکنولوژی کارشناسی: کارگردانی سینما کارشناس ارشد: مدیریت اجرایی دکتری: مدیریت رسانه دانشجوی دانشگاه تهران ☎روابط عمومی @My_net_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
10.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت یازدهم فصل سوم) 🔸از مرگ جسمم بله می‌ترسم، یک احساس مرگ هست که این اتفاق می‌افتد و شما می‌روی آنجا، من اینجا ترس از خودم از اعمالم از ظلم‌هایی است که کردم، از کوتاهی‌هایم که داشتم ترس دارم. 🔸بزرگترین مغبونیت از غفلت است یعنی انسان اینجا دنیای فانی را دنیای باقی بداند، ما از گذر زمان غافل می‌شویم بزرگترین سوخت هستی زمان است، یک جا می‌فهمی از دستش دادی... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/HsEYf 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
6.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 سلام و نور مهربانی خداوند بر شما تابنده‌تر از همیشه دعا بفرمایید برای رضایت خدا موفقیت فصل پنجم سعادت بینندگان سلامت تیم تولید و رستگاری همگان 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
15.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت دوازدهم فصل سوم) 🔸نیمه شهریورماه تایم استراحتم بود منزل بودم نزدیک ۴ عصر تلفنم زنگ خورد گفتند: یک‌ زندانی حالش خوب نیست باید ویزیت شود گفتم کس دیگری نیست، گفتند خیر ظاهراً کس دیگری در شیراز نیست. رفتم زندانی را تحویل گرفتیم به اتفاق همکارم و یک سرباز وظیفه مهمات مورد نیاز را گرفتیم و زندانی را اعزام کردیم مطب دکتر. 🔸شروع کردند تیراندازی و با صدای بلند گفتند: بخوابید روی زمین، کسی از جایش تکان نخورد من فهمیدم اینها برای بردن زندانی آمده آمده‌اند... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/xWj7i 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
12.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت دوازدهم فصل سوم) 🔸بعد از اینکه از هوش رفتم نمی‌دانم چند روز بعد بود بلند شدم دیدم در بیمارستان هستم، یک درب خیلی بزرگ به سمت قبله بیمارستان باز است، سمت آن رفتم تا از بیمارستان خارج شوم، همه جا تاریک بود فقط روشنایی از آن درب بیرون می‌آمد. 🔸به آن سمت رفتم از درب که بیرون رفتم دیدم حیاط کوچکی یک حوض آب دارد و چند نفر نشسته‌اند، سئوال کردم اینجا کجاست و شما اینجا چه کار می‌کنید؟ یکی‌شان گفت: ما منتظریم که شما بمیرید در این حوض غسل‌تان بدهیم و از این بیابان بگذرید... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://www.aparat.com/v/hjPxu 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
14.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت دوازدهم فصل سوم) 🔸یک موجودی شبیه اسب آمد در رابطه با حق همسایه؛آیا همسایه از من راضی بوده یا نه؟ به شخصه خیلی نسبت به همسایه،آشنایان مراعات میکنم فقط موردی به من تذکر داده شد که در فلان تاریخ وسیله نقلیه ت را روی پل همسایه زدی باعث ناراحتی ایشان شده با اینکه حلالیت طلبیدی و عذرخواستی او هنوز ناراحت است. 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/hjPxu 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
22.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت دوازدهم فصل سوم) 🔸موجود بعدی خوک بود یک خوک بسیار سیاه، کثیف، بدبو با هئیت انسان؛ درباره هوا و هوس اینکه چشم بد به کسی نگاه کردی از بدو بلوغ تا آن لحظه همه را داشت یادآوری می‌کرد. 🔸موجودات ۶ عدد شدند آفتاب داشت غروب می‌کرد تاریک می‌شد، موجود هفتمی نیامد! آنها که قرار بود مرا غسل بدهند هم رفتند‌ و با رفتن آنها حالت ترس و وحشت موجودات که بیرون آمدم متوجه شدم فوج فوج جمعیت از سمت من دارد به سمت این بیابان می‌روند... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/ubtKi 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
18.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت دوازدهم فصل سوم) 🔸صبح که خورشید طلوع می‌کرد دوباره برمی‌گشتم به سوی برزخ، می‌رفتم می‌گشتم دنیا را، محله‌مان، می‌رفتم خانه پدری می‌دیدم هیچ چیزی ازش باقی نمانده نه پدری هست نه مادری، می‌رفتم خانه خودمان می‌دیدم تاریک‌ است، شاهچراغ می‌رفتم زیارت و دوباره شب می‌شد برمی‌گشتم بیمارستان نمازی... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/UJzqc 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
19.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت دوازدهم فصل سوم) 🔸در بیابانی که می‌رفتم جاهایی بود که مجازات می‌کردند بابت چه اعمالی نمی‌دانم؟! ولی می‌دانم ناخواسته در صف مجازات شوندگان قرار می‌گرفتم می‌رفتم منتظر می‌شدم نوبتم که می‌رسید، دخترم پیدایش می‌شد دستم را می‌گرفت می‌کشید بیا بریم خانه اینجا چه کار می‌کنی، هر چه دختر را از خودم دور می‌کردم بیشتر بهم می‌چسبید تا آرامش می‌کردم می‌دیدم صف شلوغ شده و باز رفتم انتهای صف چندین بار تکرار شد... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/5In0r 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
22.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 عنوان: (گزیده‌ای از قسمت دوازدهم فصل سوم) 🔸برداشت من این است یک دوربین بالای سر شما تمام اتفاقات و روزمرگی و کارهای شما را ضبط می‌کند، حتی یک مورد از قلم نمی‌افتد و همه را برای شما دوباره بازبینی می‌کنند. 🔸بیمارستان بودم، بالای جسم خودم، در باز شد دختر خانم‌ بسیار زیبا و محجبه وارد اتاق شد، پرسیدم چه کسی هستی و اینجا چه کار می‌کنی؟ گفت: یکی به یکی سفارش کرده، او به آقا سفارش کرده، آقا مرا فرستاده اینجا، هدیه‌ای آوردم... 🎬 با کیفیت بالاتر از اینجـا در آپــــارات ببینید: https://aparat.com/v/Gczrs 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🆔 @abbas_mowzoon 🆔 @abbas_mowzoon_links
💠 گزارش سفر دیشب را بخوانید، کلیپ دوم را ببینید. به لطف خدا شاهد محترم حاضر به انجام مصاحبه شد حشرات به خون تشنه روستا را حسابی میزبانی کردیم یکی از همکاران با درد کلیه تا صبح ناله کرد و دارو مصرف کرد بنده قدری دچار سرماخوردگی شدم اما: برای کمک به اثبات صحت تجربه، کمتر از ۵ دقیقه ضبط شد. دیشب شبانه از روستا خارج شدیم تا خود را به اولین شهر برسانیم و برخی همکاران از فرط خستگی درخواست یک روز استراحت ( آف) کردند و به ایشان حق دادم و خدمتشان عرض کردم شخصاً در شهر بعدی پیاده میشوم و شما به تهران بروید برای استراحت و تیم دیگری را از تهران فراخوان میکنم برای ادامه ضبط چرا که وقت نداریم... وقت نداریم... و دوستان هم پیشنهاد خود را پس گرفتند و باز داریم با همین وضعیت به شهر بعدی می رویم برای ادامه ضبط بعدی. همین الان در خودروییم و در جاده... دیدم عزیزان تیم خسته و کوفته هستند، کلیپ دوم (کودک اسکیت سوار) را به ایشان نشان دادم و عرض کردم هرگاه احساس کردید داخل این خودرو نشسته‌ایم و داریم در جاده‌ها می‌رانیم تا کار بزرگ و مهمی در این دنیا انجام دهیم به این تصویر نگاه کنید و به خود بگویید در این هستی بزرگ، ما این کودکیم، خودروی ما این اسکیت وبردونتیجه کارمان درحد برد همین اسکیت. خیلی خودمان را جدی نگیریم. بزرگان جان دادند دراین راه‌ها، چهارتا نیش حشره وبی‌خوابی وبیماری وسرمازدگی لطیفه‌ای بیش نیست. 🆔 @abbas_mowzoon