📜خاطرات یک بطله📜
👳♂حجت الاسلام والمسلمین دکتر....👨🎓
✍ببین ذهن آدم چقدر جوّال است بال ندارد ولی در کسری از ثانیه از شرق عالم به غرب عالم می پرد. یک لحظه انسان را می برد به بیست سال پیش و دوباره می آورد به حال و باز بر می گردد به ده سال پیش و باز به حال و همینجور در عالم خیال و خاطره پروازت می دهد و تو نشسته ای و از این مشاهده لذت می بری....
امشب رفتم از کتابخانه اتاقم، کتاب مکاسب بردارم چشمم به کتاب آبی کم رنگ سازمان های بین المللی افتاد. در همان نگاه، یک ترم کلاس ساعت 4عصر برایم مرور شد. 4 عصر زمستانی که ساعت پنج اش، غروب بود. ترم سوم ارشد یکی از حقوق ها در یکی از دانشگاه های آزاد. بغل دستی ام یک طلبه بود که نمی دانم چرا کلا روی مخ بود. بی دلیل بی دلیل. دقیقا همان دورانی بود که کم کم داشت، مِهر حوزه و طلبگی به دلم می افتاد. ولی نمی دانم چرا حس خوبی به آن هم کلاسی نداشتم. نه تنها من، بلکه از نگاه و حرف ها می توان فهمید که دیگران هم حسشان جالب نیست.
یادش بخیر عجب دورانی بود... یک روز با کلی ذوق و شوق رفته بودم حوزه علمیه شهرمان تا از مدیر آنجا اجازه بگیرم در کلاس های حوزه شرکت بکنم، دوست داشتم به بهانه تطبیق دروس دانشگاه با حوزه، کمی در اتمسفر حوزه تنفس کنم، اما مدیر آن روزهایش آنقدر بی ذوق و بی احساس بود که حالم را بهم زد. حتی به خودش زحمت نداد با من دست بدهد و احوال پرسی بکند. من که بشره فی وجهه ای از او ندیدم. حتی یک سوالی بپرسد، چیزی بگوید. همین که حرف هایم را شنید با یک حالت چندش آور، که مخلوطی از اخم و دهن کجی و یبوست بود، جواب منفی داد. اما من سِرتِق تر از آن بودم که بیخیال بشوم. روزها تیپ و قیافه طلبگی می زدم و یواشکی از در پشتی می رفتم داخل حوزه، قاطی طلبه ها می شدم و سر یکی از کلاس ها می نشستم. وای که چقدر شیرین بود. از لحظه ای که وارد حوزه می شدم، نفس هایم عمیق تر می شد تا از اتمسفر حوزه بیشتر بسوزانم و نشئه شوم. همه سرشان به کتاب جلویشان بود اما من دستم را زیر چانه ام زده بودم و عاشقانه چشمم به دهان استاد بود و با شنیدن قال الباقر و قال الصادق ها مستی می کردم و همه طلبه های کلاس، متحیر از این حال و احساسی که من دارم....
دلم می خواست بروم برای همه بچه های آن کلاس که نه، اصلا برای همه طلبه های آن حوزه حتی مدیر بد اخلاقش چلو کباب بخرم، اصلا دوست داشتم یک گاوی گوسفندی بکشم به هر کدامشان با کمال احترام و ادب، دو سه کیلو گوشت تقدیم بکنم تا بپزند و نوش جان بکنند و گوشت ها در وجودشان، تبدیل به قال الصادق و قال الباقر شود....
اما نمی دانم چرا وقتی ساعت 4 عصر می شد و وارد کلاس سازمان های بین الملل می شدم و طلبه همکلاسی را می دیدم. دلم می خواست یک پَس تَکی محکم بزنمش. نمی دانم چرا؟
یادش بخیر روزهای ثبتنام و ورود به حوزه، برای خیلی ها جذاب بودم، وقتی می شنیدند با ارشد فلان رشته آمده ام از صفر درس طلبگی بخوانم، چشمشان چارتا می شد. وقتی تقسیم بندی کردند، دیدم همه بچه های مدرسه ما، اینطوری هستند. از دکتر و مهندس گرفته تا وکیل و مشاور و روانشناس، دور هم، جمع هستیم.
ببین، امشب یک نظر به کتاب سازمان های بین المللی، آدم را از کجا به کجاها می برد. از حال به سالها پیش در دانشگاه و سال ها بعد به روزهای اول ورود به حوزه، همان روزهایی که مدیر، معاون، استاد و خادم، لی لی به لالایمان می گذاشتند. به قول یکی از بچه های پایه بالایی می گفت، این ته دیگ ها نوش جونتون باشد. خوب بخورید که اینها فقط قسمت پایه یکی های جدید الورود می شود....
ساده بگویم حس و حال آن روزهایم کمی شبیه توابین و لشکریان مختار بود که دست به قیام زده بودند. از یک طرف به حال گذشته شان حسرت می خوردند و از طرف دیگر از اینکه الان به پا خواسته اند خوشحال بودند. دلم می گفت این یک حس مشترک بین من و همکلاسی هایم هست. کسانی که چندسالی از قال الصادق و قال الباقر دور بودیم و سرمان به قیل و قال ها گرم بود. مثل کسانی که تا الان از لب جوی و رودخانه آب می خوردند و در هر جرعه ای، لجنی یا خاشاکی زیر دندانشان می آمد و امروز به سرچشمه رسیدند و زلال می نوشند.
در بین همه این حس های شیرین اول طلبگی، یک حس تلخ، حالم را بهم می زد، مثل وقتی که داری با ولع تخمه کدو می خوری و از طعم برشته و چرب آن لذت می بری ولی یکدفعه یک دانه تلخ می آید و کل دهانت را تلخ می کند. وقتی یکی از اساتید حوزه مان را می دیدم این حس سراغم می آمد. و باز هم فکر می کنم این حس بین من و خیلی از هم کلاسی هایم. مشترک بود.
ایشان استاد درس اصلی نبود، برای مشاوره تحصیلی، شغلی، ازدواج و ... می آمد و با بچه ها صحبت می کرد...
ادامه ⏬⏬
@abghaa
...ادامه
عجیب انرژی منفی اش زیاد بود و توی ذوق می زد مثل حرارت آفتاب ماه رمضان، در ظهر تابستان که از سنگ فرش های خیابان توی صورتت می خورد و حالت گرفته می شود
فکر می کنم آن زمان پایه هشت و نه بود، از نوع صحبت هایش و تست های کَتِل و پی ام سی که دائم سنگشان را به سینه می زد متوجه شدم، مثل خودمان، دانشگاهی هست و روانشناسی و مشاوره خوانده. با این تفاوت که ما این جاده را تا ته خط رفتیم، سراب را دیدیم و برگشتیم و حالا داریم از سرچشمه قرآن و حدیث می نوشیم. اما او بعد از هفت هشت سال، بودن در سرچشمه، حوزه را رها کرده و سراغ مرداب های ته رود، رفته تا آب بیابد. نمی دانم چرا ولی وقتی او و مثل او را می دیدم یاد آیه منّ و سلوای بهشتی می افتادم که بنی اسرائیل، آنها را دادند و سراغ خیار و عدس رفتند. خیلی برای ما که گل جوانیمان را در دانشگاه، با نظریات و چرندیات فلان روانشناس و بَهمان فیلسوف نمای غرب و شرق هدر داده بودیم، مسخره، چندش و زشت بود که یک طلبه بعد از عمری طلبگی، سراغ غیر قرآن و حدیث برود.
یادش بخیر عجب دورانی بود، آن پنج شش سال اول که همه لشکر توابین دور هم بودیم و صفا می کردیم. یادم هست قال الصادق و قال الباقر را محکم چسبیده بودیم و برای یک لحظه هم رهایش نمی کردیم. کلاهمان هم سمت گذشته ها می افتاد، نزدیکشان نمی شدیم.
اما سطح یک که تمام شد، هرکس سمتی رفت و کمی از هم دور شدیم، به جایش همکلاسی و رفقای دیگری پیدا کردیم. صفای سابق را نداشت اما بی صفا هم نبود. نمی دانم چرا همان حسی را که ساعت 4 عصر در کلاس سازمان های بین المللی به آن همکلاسی طلبه و احساسی که به آن استاد مشاور داشتم این روزها به تعداد بیشتری از همکلاسی هایم دارم. آنهایی که تمام همّ و غمشان این شده است که هر طور شده، یک واژه دکتر هم بعد از حجت الاسلام قبل از اسم و رسمشان در بنر و اطلاعیه ها بیاید. حالا دکترای کی و چی اش و از چه دانشگاه و مرکزی، بماند. نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم وقتی در حرف هایشان پُزِ دانشگاه رفتن، ارشد و دکترا گرفتن می دهند. ذلت نفسی را که به خاطر ملا نشدن در حوزه گریبانشان را گرفته را می خواهند با یک پسوند دکتر کنار اسمشان جبران بکنند. آنهم دکترای کدام رشته و کدام دانشگاه؟ رشته های پرت از دانشگاه های پولی داغون. هر وقت یکیشان را می بینم دست خودم نیست، نمی دانم چرا، دعای ربنا لا تزغ قلوبنا... را پشت سر هم با غلظت و شدت زیر لب می خوانم. آخری اش همین امروز در سرویس بهداشتی بود که صدایش از داخل توالت می آمد که داشت به طرف مقابلش تاکید می کرد حتما واژه دکتر را بعد واژه حجت الاسلام در اطلاعیه بیاورند.
نمی دانم به خاطر فضای سرویس بهداشتی بود یا صحبت های شخص داخل کابین، حس و حال بد و چندش آور ساعت 4 عصر کلاس سازمان های بین الملل کنار همکلاسی طلبه، سراغم آمد و از توالت فرار کردم.
#ابقی
#حجت_الاسلام_دکتر
@abghaa
🔸 خاطرات یک بطله 🔸
👳🏻♂️ تلبس
✍️ در گیر و دار ماندن و رفتن از قم، فکر تلبس هم سراغم آمده است و ول کن ماجرا نیست.
هرچند در سال های گذشته در ایام تبلیغی عبا و عمامه می گذاشتم اما این فکر که به صورت دائم ملبس باشم، سراغم آمده است.
بی اختیار یک مروری به مشاهدات و حال و احساس قبل و بعد طلبگی نسبت به تلبس کردم، قضیه بر می گردد به دوران نوجوانی که مسجد و هیئت می رفتیم. یک روز پشت مسجد دیدم یک ماشین ایستاد، راننده صندوق را بالا زد و از آنجا عبا عمامه برداشت، پوشید و راهی مسجد شد. از سر کنجکاوی من هم وارد مسجد شدم ببینم چه خبر است؟ مجلس ختم بود و این بنده خدا سخنران اش بود. منتظر ماندم تا مراسم تمام شود و ببینم حاج آقا دم ماشین اش چکار می کند؟ این انتظار من در مجلس ختم با استقبال و تشکرات فراوان صاحبان مصیبت هم همراه بود که یک نفر پیدا شده و برای عزیز از دست رفته شان یک ساعت قرآن و فاتحه می خواند....
ادامه در کانال ابقی ⏬⏬
@abghaa
...چند قدم عقب تر از حاج آقا، از مجلس ختم خارج شدم و از دور مراقب حاج آقا بودم. دیدم مجدد صندوق را بالا زد و لباس ها را در آورد و با پیراهن و شلوار نشست پشت فرمان. صغری و کبرایش را نمی دانم که چه در ذهنم گذشت اما این کار خیلی برایم چندش آور بود. از آن به بعد هر وقت آن حاج آقا را در شهرمان می دیدم حس و حال بدی سراغم می آمد. یک چیزی تو مایه های نفاق و دورویی. البته آن بنده خدا خیلی در کسوت طلبگی دوام نیاورد و رفت سراغ خرید و فروش ملک و زمین. تازگی ها که دیدمش، حال و روز خوبی ندارد. مثل خیلی های دیگر که بودند و رفتند و حالشان بد است که بد است.
البته الان که خوب می بینم خیلی ها به قول یکی از اساتید دوگانه سوز شدند. منبر و محراب را ملبس هستند، بازار و خیابان را پیراهن و شلوار می پوشند. از یکیشان پرسیدم که چرا اینجوری می چرخی؟ گفت «هرجایی نمی شود با این لباس رفت، شانش حفظ نمی شود» دقیقا برعکس حرف یکی از اساتید اخلاق که می گفت: « این لباس را که تن کردی اگر در آوردی دل امام زمان را شکستی، اگر فکر می کنی اگر جایی بروی که در شان این لباس نیست اصلا نرو و اگر فکر می کنی که خجالت آور است، برو با خودت کمی خلوت و تفکر بکن که چرا لباس دین، لباسی که نشان از ورثه الانبیا دارد، نشان از شاگردی امام صادق دارد برایت خجالت آور است؟»
البته عکس این قضیه هم برایم اتفاق افتاده بود. مثلا در یک مجلس عروسی، هرچند با ساز و رقص همراه نبود و محیط سالمی بود، اما بازهم به عنوان یک مسجدی و هیئتی خیلی احساس غریبی می کردم یک لحظه چشمم به در ورودی تالار افتاد که یک طلبه ملبس با هیبت و وقار وارد مجلس شده، انگار دوباره جان گرفتم و حالم خوش شد. قبل طلبگی همیشه به اعتماد به نفس طلبه ها به خاطر پوشیدن این لباس غبطه می خوردم. و توی دلم تحسینشان می کردم و وقتی یک طلبه را می دیدم که لباس روحانیت ندارد، ناخواسته نگاه تحقیرآمیز داشتم.
یادش بخیر دوران خوشی بود، بیرون گود نشسته بودم و برای داخل گود نسخه می پیچیدم. حالا خودم وسط معرکه گیر افتادم و نمی دانم چه کنم؟
در مرحله اول با خودم گفتم: اصلا همین فکر که تلبس دائم داشته باشم از کجا و چرا الان آمده است؟ وقتی تحقیق و بررسی کردم متوجه شدم، این اواخر، خیلی با کارها و زندگی طلبگی مانوس شدم و از تجارت و کارهای غیر طلبگی فاصله گرفتم و همین باعث شده بخواهم بیشتر رنگ و بوی حوزه و روحانیت بگیرم. این اواخر، در یکی دو مسجد و مدرسه، مشغول کار تبلیغ دانش آموزی شدم، روزی سه چهار ساعت هم مشغول درس و بحث بودم و وقت فراغتم هم در محیط و جمع های مذهبی و طلبگی سر می شد. لذا ناخواسته میل و رغبت به تلبس دائم پیدا کردم. اصلا انگار یک چیزی کم دارم. مثل یک سرهنگ یا سردار که در صبحگاه مشترک نیروهای نظامی و انتظامی با زیرشلواری و رکابی حاضر شده باشد.
در مرحله بعدی، چند ساعت نشستم و دوران قبل و بعد طلبگی را مرور کردم و هر آنچه که به لباس روحانیت مربوط می شد را با خودم مرور کردم مثل همان خاطره ای که ابتدا نوشتم.
مثلا یادم هست، مسجد محله مان که بالا شهر هم بود، یک امام جماعت داشت که تیپ و قیافه اش همیشه روی اعصاب بود. در بی سلیقگی و ژولیدگی رتبه اول داشت. یکبار که باهم از مسجد خارج شدیم و چند قدمی با او در خیابان هم قدم شده بودم، خیلی احساس خجالت و آبروریزی کردم.
تصویری که از او در ذهنم مانده: یک عمامه چرک، یک دشداشه چروک رنگ استخوانی، شلوار راه راه زیر دشداشه، عبای خاکی و نخ کش، پاهای بدون جوراب داخل دمپایی های خاکی و کثیف و راه رفتن لِخ لِخ کنان. خیلی برایم جای سوال بود که چرا طلبه ها می گردند و رنگ های مُرده و بی روح را برای لباس انتخاب می کنند؟ تا اینکه وقتی وارد حوزه شدم دیدم درصدی از این انتخاب به خاطر بی سلیقگی خودشان است و درصدی هم به خاطر بزاز و خیاط های سودجوست که در تولیدی های پارچه، می گردند و قماش بی کیفیت و بدرنگ ولی ارزان و پر سود را جلو طلبه ها می گذارند تا یکی از این پارچه های بد رنگ و بی کیفیت انتخاب کنند.
یک صحنه دیگر که هر وقت یادش می افتم احساس ناخوشایندی سراغم می آید، رنگ و مدل پوشش یک حاج آقا در یک مهمانی بود.
بنده خدا یک عمامه بزرگ مثل تاج شاه روی سرش بود، لباس بلند زرد راه راه پوشیده بود که آن زمان نمی دانستم اسمش چیست بعدها فهمیدم به این لباس لباده می گویند، عالم و آدم مسخره اش می کردند یا توی دلشان با زیر چشمی با اشاره هایشان به همدیگر. موتوری که از کنارش رد می شد داد می زد حاجی قناری....
رفتارش در انتخاب لباس مثل یک تازه به دوران رسیده بود که از پشت فرسنگ ها کوه آمده و حالا می خواهد ژست با کلاسی و با سلیقگی بگیرد ولی گند می زند به همه سلیقه های دنیا.
ادامه ⏬
... نمی دانم چرا همه اش نقاط منفی به ذهنم می رسد، یک بنده خدای دیگری بود که ریش هایش را اتو می کشید و نعلین های تیز و متالیک به پا می کرد. حالا چرا از ریش یکدفعه رفتم سراغ نعلین؟ چون وقتی او را می دیدی نگاهت به همین دو جا جلب می شد. و در ذهن بیننده حس خوبی منتقل نمی کرد.
در کنار این مورادی که شاید برای طلبه ها ناپسند بود، بیشمار موارد جذاب و مثبت در ذهنم آمد و رفت می کند. یادش بخیر یک هم حجره ی داشتم که وقتی ملبس شد، واقعا تلبس اش دائمی بود. از نماز صبح لباس می پوشید، کتابخانه می رفت، مباحثه می کرد، درس و بحث داشت، عصرها تبلیغ می رفت، تا شب موقع خواب. مثل یک نظامی که عاشق لباس اش است، عاشق کلاه و پوتین و آرم های نظامی اش هست، او هم عاشق لباس روحانیت بود. واقعا به او غبطه می خوردم. یکی دیگر از بچه ها خیلی زرنگ بود، با اینکه وضع مالی خوبی نداشت اما همیشه خوش تیپ و خوش پوش می گشت به شکلی که اگر کسی نمی شناختش فکر می کرد از اون آقازاده های پولدار باشد. این بنده خدا هر وقت می خواست لباس بخرد یک تیم یا هیئت اندیشه ورز تشکیل می داد. تیمی متشکل از چند طلبه با سلیقه و به روز و چند طلبه با سطح عقل و منطق بالا. بعد راجع به رنگ و نوع لباس ها از اینها نظر می گرفت و همیشه انتخاب های خوبی داشت به قول خودش می گفت من جوری می پوشم و می گردم که اگر در یک جمع هزار نفره باشم، هیچ جلب توجهی نمی کنم و اگر کسی به من خیره شود، نه ژولیدگی ببیند و نه جِلفی. راست هم می گفت واقعا آراسته و باوقار می گشت. آن زمان اگر ما پول هایمان را خرج فلافل و بستنی و .... می کردیم، او پولش را جمع می کرد تا یک لباس مناسب تهیه کند همیشه می گفت، لذت خوردنی ها برای چند لحظه است اما این لباس را هر روز می پوشیم و اگر نا مناسب باشد هر روز روی مخ است.
همه اینها به کنار یک ریزه کاری هایی را توجه می کرد که اصلا به فکر ما نمی رسید. یک روز خیلی عصبانی وارد حجره شد و زیر لب غرلند می کرد. اخلاقش را می دانستم که باید الان ازش بپرسم که چه شده و الا از بس حرص و جوش می خورد و درون خودش می ریزد، سکته می کند.
رضا: « مرتیکه نادان خجالت هم نمی کشد، با این وضعیت در خیابان راه می رود. مثلا رئیس موسسه هم هست.»
من: رضا چی شده؟ کیو می گی؟ چه وضعیتی بود مگه؟»
رضا: « امروز رفته بودم یک موسسه تخصصی تبلیغ، جلوی موسسه جای پارک نبود، مجبور شدم صد متری دورتر پارک بکنم و پیاده بروم. نزدیک های موسسه یک طلبه هم از چهل پنجاه متر آن طرفتر داشت می آمد. معمم بود ولی به جای قبا یا لباده دشداشه انداخته بود. باد هم به جهت مخالفش می وزید و کل دم و دستگاهش معلوم بود. خیلی حرصم گرفت، تا اینکه جلوی درب موسسه به هم رسیدیم. و با لحن تندی بهش اعتراض کردم که همه برجستگی هایش معلوم است. این دشداشه ها رو حتی در کشورهای عربی وقتی یک روحانی می پوشد، وجهه خوبی ندارد و مردم ایراد می گیرند »
از رضا پرسیدم خب آن آقا در جواب چه گفت؟ رضا که صورتش قشنگ سرخ شده بود ادامه داد: « توجیهات طلبگی همین مثل خیلی از ما...»
رضا این را گفت و رفت سمت آشپزخانه و بعد از چند لحظه با بطری آب خنک برگشت. دو سه لیوان که خورد دوباره ادامه داد: « اما می دانی کجای ماجرا من را سوزاند؟ اینکه این آقای طلبه، مدیر این موسسه تبلیغی بود. یعنی این در راس یک موسسه ای هست که قراره به طلبه ها روش های تبلیغ را بیان بکند. کسی که خودش هنوز در آراستگی ظاهر گیر دارد و نمی داند چه بپوشد، می خواهد آموزش تبلیغ و منبر و کلاسداری و ... بدهد.» ....
رضا راست می گفت. ماه مبارک همان سال به نجف مشرف شدم. قریب به اتفاق طلبه هایشان، اگر عمامه داشتند حتما با لباده یا قبا بودند و اگر هم دشداشه تنشان بود حتما عبا را از جلو جمع می کردند تا بدنشان دیده نشود. و وقتی طلبه های ایرانی را می دیدند که عمامه با دشداشه می پوشند، انتقاد میکردند.
واقعا رضا در پوشش و آراستگی برای من الگو بود. یادم هست هفته ای یک بار آرایشگاه می رفت و دور گردن و موهایش را خط می گرفت و تمیز می کرد.
الان که این خاطره از رضا یادم آمد، بهتر است سراغ خودش بروم تا برای خرید و انتخاب لباس طلبگی راهنمایی ام بکند.
#تلبس
#ابقی
@abghaa
🔸ماجراهای شیخ طنّاز🔸
💵کسب و کار- نهال چینی
✍️آورده اند روزی شیخ طناز که نازش مدام باد مشغول تماشای اخبار ساعت 14 گردیده بود. مجری از آمار بالای تورم و گرانی می گفت و کمی ته دل شیخ لرزید و با خود گفت، بهتر است کنار درس و بحث، به کسب و کاری هم بپردازیم و از خالق رازق، گشادی طلبیم. شیخ که هیچ کارش بی استدلال و استناد نبود، سراغ سیره صحابه رفت و لیستی بلند بالا تهیه بنمود که فلان صحابه، خیاط و دیگری زیّات و آن یکی بقّال و این یکی بنّا بوده اند. با خرسندی از تصمیمی که گرفته، از کتابخانه خود خارج گشت و از انبار، مشتی پسته در کیسه ریخت به قصد کسب و کار راهی بازار شد...
از خیابانی می گذشت که شیطان و توله هایش را دید که دورهم بنشسته اند. به نوبت هر کدام چیزی می گوید و الباقی به حرف های او قهقهه می زنند.
شیخ که هیچ کار خدا را بی حکمت نمی دانست این تلاقی را هم از الطاف الهی شمرد و نزدیک جمع شیاطین گشت و خطاب به ابلیس فرمود: « ای ملعون می خندی؟ باید مذاب بخوری.
که کسی چون تو را جز شایسته گریه و زاری نیست»
ابلیس نگاهی به شیخ انداخت و نیشش را باز کرد و نالید: « یا شیخ، بفرما، مجلس بی ریاست...»
شیخ رویش را ترش نمود و اشارتی فرمود، یعنی طفره نرو و بنال ببینم قهقه مستانه تان از چیست؟
ابلیس با انگشت نحسش دربی را نشان داد که زمانی حوزه علمیه پر رونقی بوده و حال متروکه شده است. سپس نالید: « یا شیخ این گروهی که می بینی اینجا نشسته اند، فرزندان عزیزم هستند که عمرشان را در فریب طلاب و هم لباسان تو گذاشته اند و این قهقهه مستانه شان برای یادآوری خاطراتی است که از این مدرسه دارند...»
ادامه در ⏬⏬
@tannaze
🇮🇷ایران بی عقل🇮🇷
😡فریاد غدیری😡
✍ قضیه بر می گردد به چند ده سال پیش. زمستان 57...
مشغول گشت و گذار در شبکه فاضلاب پاریس بودم که صدای فریاد ابلیس آمد. فریادی عجیب که تنها نمونه اش را در واقعه غدیر شنیده بودم. همه شیاطین عالم از نقاط مختلف جهان راهی بیابان های اطراف تهران شدیم. جمعیت موج می زد به قدری که از چپ به کوهستان های کردستان و از راست به بیابان های خراسان می رسید. دست و پایمان می لرزید که چه اتفاقی افتاده که ابلیس اینگونه فریاد می کشد. با عصبانیت تمام در طول بالا رفتن از منبر سوخته اش، هر چه سر راهش بود را شکست و بالا رفت.
همه ساکت بودیم تا ابلیس صحبت بکند. و علت اینهمه خشم را بفهمیم. ابلیس همانطور که خودش را می خاراند و انگشتانش را به هم فشار می داد شروع به صحبت کرد. ابتدا به جمیع مومنین و مومنات فحاشی کرده و لعن فرستاد. وسط های صحبت، چند بار حالش بد و غش کرد. تیم حفاظت برایش کمی سرگین متعفن سگ و گربه آوردند و جلوی دماغش گرفتند تا به هوش بیاید. لامصعب ترکیب سرگین این دو جانور عجب عطر و طعمی دارد. مرده را زنده می کند.
آن روز ابلیس از یک واقعه تلخ گزارش داد. از انقلاب ایران به رهبری یک ملای شیعه به نام خمینی. ابلیس حرف های خمینی را برایمان می خواند و ما با شنیدنش هم ترس به جانمان افتاده بود و هم از اوج ناراحتی به سر و صورتمان لطمه می زدیم. بعد از ساعت ها گریه و زاری، کمی که آرام شدیم، حضرت ابلیس فرمود: «خطر این انقلاب به قدری است که حیات همه مان را از بین خواهد برد و اگر دیر بجنبیم بیچاره خواهیم شد.» و بعد این فرمایشات، از ما خواست تا برای نابودی این رژیم، طرح و ایده بدهیم.
بزرگان و جُهّال شیاطین، هر کدام طرح و ایده هایشان را تقدیم ابلیس می کردند و ابلیس آن طرح و ایده ها را به دیوار می کوبید تا اینکه من از وسط جمعیت خودم را نزدیک جایگاه رساندم و در آن همهمه و شلوغی به سمت حضرت ابلیس فریاد زده و طرح و ایده ام را گفتم.: « سیدی سیدی... عقل عقل »
حضرت ابلیس وقتی از بین آن همه شیطانک ریز و دُرُشت، دست و پا زدنم را دید، با دست اشاره کرد که نزدیک بروم تا صدایم را بشنود. اگر طرحم به هیچ دردی هم نمی خورد، همین که توانستم ابلیس را از نزدیک ببینم و با او هم صحبت بشوم. برایم افتخار بزرگی بود.
با اشاره حضرت ابلیس، شیطانک ها راه را برایم باز کردند تا نزدیک ایشان بشوم. حس و حال عجیبی داشتم، در مقابل ملعون ازل و ابد قرار گرفته و داشتم برایشان از ایده ام می گفتم. « والاحضرتا... مولانا ... به نظر این حقیرِ لعین، با اوصافی که شما از خمینی و انقلابش گفته اید، باید عقل را از آنها بگیریم. عقل عقل عقل... لعنت بر این عقل»
احساس کردم که حضرت ابلیس جملات اولم را شنید و دیگر هیچ توجهی به حرف هایم نداشت و فقط چشمش به چشمم بود و فکرش جای دیگری بود و داشت برای خودش نقشه می کشید.... ده دوازده دقیقه ای همینجور گذشت که حضرت ابلیس چشمش به من بود و دلش جای دیگری... که یکهو دست روی ران نحسش کوبید و با خوشحالی سَرَم چند فریاد کشید و از آن فحش های آبدارش نصیبم کرد. واقعا احساس خیلی خوبی است وقتی از جناب ابلیس، فحش بشنوی. حضرت ابلیس همه را پی کارشان فرستاد و من را به خدمتشان فراخواند. هیچ وقت باورم نمی شد که روزی با جناب ابلیس، این ملعون ازلی و ابدی از نزدیک دیدار و گفتگو بکنم. در آن جلسه تنها من و ایشان بودیم که به شرح و تفصیل طرح و ایده ام پرداختم. شیطانک های خدمتکار، برایم از بهترین لجن های دنیا که بوی تعفنش همه جا را پر می کرد، نوشیدنی می آوردند و از گوشت و مردار خوک، بهترین غذاها را مقابلم می گذاشتند. بعد از اینکه دلی از عزا در آوردم، یک شکم سیر از کثافات شاهانه ابلیسی خوردم و نوشیدم، حضرت ابلیس امر فرمود تا به تشریح طرح و ایده ام بپردازم.
حضرت ابلیس با شنیدن طرح هایم، خیلی خوشحال شده بودند و با نگاه طمعکارانه ای به من نگاه می کردند. آن روز حضرت ابلیس به همه شیاطین جهان دستور و ابلاغ فرمود که با تمام قوا باید یاری ام بکنند و اگر ذره ای کم کاری داشته باشند، خود ایشان شخصا، مجازاتشان خواهند فرمود.
از آن روز به بعد، حضرت ابلیس یک منبر بزرگ در سمت راست خودشان به من دادند تا همیشه کنار دستشان باشم و به طور مستقیم در چند و چون برنامه ها قرار بگیرند.
ادامه دارد....
#ابقی
#ایران_بی_عقل
@Abghaa
🌹پدر اهل ادب 🌹
🔸غربت یعنی این ....
✍️علی غریب است...
این جمله را زیاد شنیده ای اما غربت علی به چیست؟
علی صفر تا صدش غریب است...
علی ظاهر و باطنش غریب است...
علی اول و آخرش غریب است...
اصلا همینکه روی زمین از علی صحبت شود یعنی غربت علی...
همین که بگویی علی روی زمین آمده و با انسان ها زندگی می کند، یعنی غربت علی...
فرقی هم ندارد در کعبه متولد شود و در محراب به شهادت برسد...
علی در هر حال غریب است...
علی نه در جمع ناکسان و جاهلان که در بین اصحابش هم غریب است.
از کدام برایت بگویم؟
از کمیل که از علی، حقیقت پرسید و جواب چه شنید؟ کمیل تو را چه به حقیقت...
باز پرسید اَوَلَستُ صاحب سرک؟ ...
علی نمی خواهد، من جواب می گویم: یا کمیل ... چه خیال ها در سر داری... علی خود سر الله است؛ آنوقت تو صاحب سر علی هستی؟
اما علی چه فرمود؟ علی دل شکستن بلد نیست، به قول امروزی ها علی توی ذوق کسی نمی زند...
آری کمیل تو صاحب سر من هستی، باشد. اما آنچه از علی به تو می رسد مثال قطره ای است که از دیگ در حال جوش به بیرون می ریزد...
اما من می گویم: همین یک قطره هم از ظرف کمیل و صدها کمیل بیشتر بود و الا علی نمی فرمود: «أطف السراج، فقد طلع الصبح»
غربت یعنی این...
غربت یعنی برای سلمان ده درجه و ابوذر نه درجه ایمان، باز باید بگویی که ای سلمان ای اباذر ما را از درجه الوهیت پائین بیاورید و بعد از آن، هر چه در حق ما بگویید به کنه معرفتمان نمی رسید..
غربت یعنی این. یعنی آنها که در قله ایمان هستند هم علی را نشناختند...
حالا اصل روضه اینجاست که این علی را تصور کن...
معاویه خودش را با این علی قیاس می کند....
این علی، باید با قاتلین زهرا و محسنش همنشین و هم کلام شود....
غاصبین خلافت پیشنماز این علی می شوند...
اهل مدینه جواب سلام این علی را نمی دهند....
اهل شام از شهادت این علی در محراب مسجد متعجب می شوند....
غربت یعنی این....
غربت یعنی علی....
@Abghaa
🌹مادر اهل ادب🌹
📚 انتشارات خادم الرضا(علیه السلام) منتشر کرد. 📚
🏴در آستانه ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) کتاب مادر اهل ادب به قلم محسن عبدالله زاده راهی بازار نشر گردید .🏴
📜 برشی از متن کتاب:
«زنان شهر، نه این که نخواسته باشند نه، لیاقتش را نداشتند، اهلیت اش را نداشتند که آغوششان به عطر بهشتی فاطمه متبرک شود و چشمان تنگ و تاریکشان به نور فاطمه منور شود.
چرا ناراحتی خدیجه؟ مبادا تصور بکنی که زنان قریش نخواستند تو را یاری کنند و تنهایت گذاشتند. نه دست خودشان نیست، دست ناپاک نباید کوثر بگیرد. قلب ناپاک نباید کوثر بگیرد. چشم ناپاک نباید کوثر ببیند.
نترس خدیجه، دنیا در ید قدرت خدای توست. بهترین ها را می آورد تا بهترین هایشان را بگیرند و در کنارت باشند.
صبر کن خدیجه، حیف نیست؛ آنها که لات و عُزّی را لمس کرده و بوسیدند، حالا فاطمه را بگیرند و ببوسند؟»
📗این کتاب را می توانید با تحفیف ویژه از سایت انتشارات خادم الرضا(علیه السلام) به آدرس:
https://khademolreza.com/product/479_-مادر-اهل-ادب1
تهیه نمایید.
#مادر_اهل_ادب
#انتشارات_خادم_الرضا
هدایت شده از قم آنلاین
🛑«مادر اهل ادب» به بازار نشر آمد
✓ جدیدترین اثر انتشارات «خادمالرضا(ع)» بهمناسبت ایام فاطمیه با عنوان «مادر اهل ادب» به چاپ رسید
📚 این کتاب به قلم محسن عبداللهزاده، گذری کوتاه و تألمبرانگیز بر زندگانی سراسر معنوی و اجتماعی حضرت زهرا سلاماللهعلیها دارد و در قالب دلنوشتههایی داستانواره به دنبال تبیین وقایع تلخ تاریخ پیرامون شخصیت امابیهاست.
✓ علاقهمندان میتوانند این کتاب را با تخفیف ویژه از سایت انتشارات خادم الرضا(علیه السلام) به نشانی https://khademolreza.com تهیه کنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖
@Qomonline
قمآنلاین؛ جلوتر از زمان🔝
🥣 اول ظرفش را بساز 🥃
📚کتاب ثروتمند شو 📚
تصور بکنید فردا صبح یک مبلغ خیلی درشت به حساب شما واریز می گردد، در اختیار شما قرار می گیرد با آن چه می کنید؟ لطفا کمی دقیق و جدی به این موضوع فکر کنید. حرف و نظرهای احساساتی، هیجانی، کلیشه ای، رمانتیک و ... نزنید.
تصور بکنید یک مولتی تیلیاردر، از شما می خواهد که مدیریت ثروتش را بر عهده بگیرید و با آن کار کنید. چه طرح و ایده ای دارید؟ طرح و ایده های شبانه و تخیلی و توهمی نه . بلکه طرح و ایده هایی که تمام جوانبش را دیده و سنجیده اید. از درصد سود و ریسک گرفته تا نحوه کار و نیروی انسانی و ....
خیلی از ما در این مواقع دست و پایمان را گم می کنیم یا ایده های بچه گانه و ابلهانه ای می دهیم که آن ثروتمند بیخیال ما می شود.
حالا تصور بکنید خداوندی که نه یک کارخانه و معدن و بانک و ... بلکه همه آسمان ها و زمین و مافیها برای اوست می خواهد به شما ثروت دهد. چه طرح و ایده ای برای آن دارید؟ هم برای کسب این ثروت و هم برای خرج کردن این ثروت.
هر چه در سر دارید را تا جایی که می توانید کوچک کنید تا به ظرف امروزتان برسد. حالا آن را اجرا بکنید. آن را رعایت بکنید.
آن را عملی بکنید و همینطور جلو بروید و ظرفتان را بزرگتر بکنید تا خداوند هم رزق بیشتری در آن بریزد.
مثلا اگر از خدا ثروتی می خواهید با آن یک بنز آخرین سیستم بخرید، لطفا الان که یک پراید دارید، در همین حد، ظرفتان را نشان دهید. در نگهداری، نوع رانندگی، رعایت اصول ایمنی، شخصیت و ...
اگر از خدا ثروتی می خواهید که با آن یک یتیم خانه بزرگ بزنید و همه کودکان کار و ایتام تهران را در آن نگهداری کنید. خرجشان را بدهید تا فقط درس بخوانند، تفریح کنند، ورزش کنند و از کودکی و نوجوانی خود لذت ببرند؛ لطفا همین الان در حد وسع و بضاعت امروزتان، یک، دو، سه و هر چند تایی که می توانید را سرپرستی و حمایت بکنید.
خیلی ها می گویند اگر خدا به من بدهد من فلان کار را می کنم. خیلی خوب، اما آیا تو به اندازه ظرف امروزت کار کرده ای؟
اگر از ظرف امروزمان درست استفاده بکنیم، برای آینده ظرفیت می سازیم. یعنی باید همین ظرف را پرورش و توسعه بدهید تا بتواند ظرفیت بیشتری را در خود جای دهد.
حالا از یک منظر دیگر به این ظرفیت سازی نگاه کنیم: آیا مطمئنید که با این ثروتی که خدا قرار است به شما بدهد، به دیگران فخر فروشی نمی کنید؟ اگر رقم های حساب بانکیتان زیاد شد، صدایتان گلفت و دورگه نمی شود؟ اگر ارتفاع ماشینتان کمی بلند شد، کتف و زیر بغلهایتان باز نمی شود؟ آیا می توانید ظرفی بسازید که با و بی پول بودن، تاثیری بر لحن و تُن صدایتان، نوع راه رفتن و احوال پرسیتان نداشته باشد؟
اگر این ظرف را خوب بسازیم، کالای خوبی هم در آن قرار می گیرد و از آن به خوبی محافظت خواهیم کرد و الا یا نمی دهند یا اگر هم بدهند، هدرش می دهیم و وبال می شود.
#ثروتمندشو
#ابقی
@Abghaa
📚کتاب ثروتمند شو 📚
📜عاقل شو📜
🌱امام على (ع): حُسْنُ اَلتَّدْبِیرِ یُنْمِی قَلِیلَ اَلْمَالِ وَ سُوءُ اَلتَّدْبِیرِ یُفْنِی کَثِیرَهُ
حُسن تدبیر ، دارایى اندک را رشد مى دهد و سوء تدبیر ، ثروت بسیار را به باد فنا مى دهد.
(غرر الحکم و درر الکلم , جلد۱ , صفحه۳۴۵)
امام باقر(ع): الْکَمَالُ کُلُّ الْکَمَالِ(ثلاثه): التَّفَقُّهُ فِی الدِّینِ وَ الصَّبْرُ عَلَى النَّائِبَةِ وَ تَقْدِیرُ الْمَعِیشَةِ
کمال هر انسانی در سه چیز میباشد: شناخت عمیق دین و صبر بر مصیبت و برنامه ریزی در معیشت است.
(اصول کافی ،ج۱ ، ص۳۲)
✍️در یک اردوی جهادی به یکی از مناطق محروم، وقتی وضعیت آشفته زندگی مردم را دیدیم هر کدام از بچه های گروه، شروع به تماس با دوستان و بستگانش کرد و از این وضعیت آشفته گفت و درخواست کمک کرد. یکی با پول هایی که برایش می آمد، لوازم التحریر برای بچه ها می خرید، یکی دیگر سفارش داده بود از شهر برایش برنج و روغن و حبوبات بیاورند و بین مردم تقسیم بکند. دیگری دنبال خیّر می گشت تا بتواند آجر و سیمان تهیه بکند و برای آنها که خانه ندارند خانه بسازد. اما یک جوان رِندی در گروه بود که فقط می رفت و بین مردم می گشت، با آنها می نشست و صحبت می کرد. چند شب که از اردو گذشت یک جلسه گرفتیم و هرکس گزارش فعالیتش را می داد. یکی از مقدار کیف و دفتر و مداد و کاغذ که خریده می گفت، دیگری از حجم و وزن برنج و روغن و حبوبات گزارش داد. و نفر بعدی هم از ماشین های مصالحی که در راهند گزارش داد اما جوان رِند ساکت بود. مدیر گروه وقتی از فعالیت این چند روزش پرسید، جوان چیزی گفت که همه را شوکه کرد: « مشکل مردم اینجا خوراک، پوشاک و مسکن نیست. مشکل این ها کمبود و نبود عقل است. اینجا در دست دختر و پسرها گوشی های گران قیمت دیدم، برای عروسی هایشان پول قرض می کنند تا مبالغ بالایی بدهند ارکست بیاورند تا جلوی بقیه کم نیاورده باشند، در مهیریه و جهیزیه شان باید خانواده ها وسایل بی مصرف و پر هزینه ای را تهیه بکنند تا ازدواج سر بگیرد. این محله تعداد زیادی جوان و نوجوان دارند ولی هیچ کدامشان مانند ما دغدغه آبادانی و پیشرفت منطقه شان را نداشتند و صبح تا شب سرشان به اینستا و یوتیوب گرم است. مردم اینجا به این که از بیرون کسی بیاید و آنها مظلوم نمایی کنند و دیگران خرجشان را بدهند عادت کردند. خیلی ها چشمشان به دست دولت و خیّرین است. اینجا خیلی از درآمدها خرج خودنمایی و چشم به هم چشمی می شود. به نظر من مشکل این مردم مشکل پولی و مالی نیست. مشکل این مردم کمبود و نبود عقل است.»
اعضای گروه هرچند در دلشان حرف های آن جوان رِند را قبول کرده بودند اما چون به کارهایشان عادت کرده بودند، چون لذت خدمت های این مدلی را دوست داشتند، در ظاهر با آن جوان مخالفت کردند و آن جوان از این گروه جدا شد و برای خودش یک گروه جهادی دیگر تشکیل داد که در آن خبری از جمع آوری کیف و کتاب، خوراک، پوشاک و مسکن برای نیازمندان نبود بلکه می رفتند در مناطق محروم و روی عقل مردم کار می کردند چون معتقد بودند اگر عقل مردم به کار بیفتد و زیاد شود. خودشان به خوبی می توانند فقر را از بین ببرند و ثروتمند شوند.
اگر دنبال ثروت هستید روی عقل خود کار کنید. عقل همان قوه ای است که خوب را از بد، حق را از باطل، درست را از غلط، اهم را از مهم و .... تشخیص می دهد و به شما کمک می کند در بدترین شرایط، بهترین تصمیم و نتیجه را بگیرید.
برای زیاد شدن عقل خود وقت بگذرید و هزینه بکنید. به امید خدا، عقلتان، شما را ثروتمند خواهد کرد.
#ابقی
#ثروتمندشو
@Abghaa