eitaa logo
به یاد ابوکوثر
183 دنبال‌کننده
110 عکس
136 ویدیو
1 فایل
مکانی برای دل نوشت... @abokosar110
مشاهده در ایتا
دانلود
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرچمت وقتی پایین می آید که روی کفن ما باشد... 🌱|@abokosar313
📝 شهید حاج احمد کاظمی مى گفت: شهید حسین خرازی پیشم آمد و گفت: من در این عملیات شهید مى شوم. گفتم: از کجا مى دانى؟ مگر علم غیب داری؟ گفت: نه، ولی مطمئنم چند عملیات قبل، یک خمپاره کنار من خورد، به آسمان رفتم فرشته ای دیدم که اسمهای شهدا را مى نويسد تمام اسم ها را مى خواند و مى گفت وارد شوید. به من رسید، گفت: حاضری شهید بشی و بهشت بری؟ یه لحظه زمین را دیدم گفتم: یک بار دیگر برگردم بچه و همسرم را ببینم، خوب مى شود. تا این در ذهنم آمد زمین خوردم چشم باز کردم دیدم دستم قطع شده، بیمارستانم اما دیگر وابستگی ندارم اگر بالا بروم به زمین نگاه نمى كنم... 🕊🥀 @abokosar313
9.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙️ مهدی؛ احمد؛ بهشت... آخرین مکالمه بیسیم شهید باکری و شهید کاظمی 📆 ۱۹ دی، سالگرد شهادت حاج احمد کاظمی 🌱|@abokosar313
یک سال بعد از شهادت آقا محمودرضا یکی از همرزم های آقا محمودرضا می‌گفت: «البارحه ائتالی محمود فی النام» دیشب محمود اومد به خوابم... «و رئیته یقره القرآن» و دیدمش که داشت قرآن می‌خوند... بغلش کردم، بغلم کرد... بوسیدمش، من رو بوسید... به من گفت: چون من رو نمی‌بینی از من دوری نکن... من کنارتم... یادت میاد هنگام نبرد یادم کردی؟! به چشم به‌هم زدنی اومدم پیشت و نجاتت دادم!! «وقال لی اتذكر عندما مرضت فی البیت؟؟ انا كنت حاضر عندك، واقره الدعاءلك...» و گفت: یادت میاد تو خونه مریض بودی؟ من پیشت بودم و برا شفات دعا می‌کردم... «قلت لهواین انته الان؟» بهش گفتم: الان کجایی؟! «قال لی: انامع اصحاب الحسین...» گفتم: من به نیتت گوسفند قربونی کردم و دادم به فقرا! خندید و گفت: آره... بهم رسید... گفتم چرا می‌خندی؟ «قال لانی: لاحتاج الثواب قسمت الثواب لكم...» گفت: او به من گفت: من به ثواب احتیاج ندارم، ثواب را برای شما قسمت کردم... ۱۰ روز تا وصال... 🌱|@abokosar313
حاج قاسم: هیچ نمازی ندیدم که احمد بخواند و در قنوت یا در پایان نماز گریه نکند وپیوسته این ذکر: «یا رب الشهدا، یا رب الحسین، یا رب المهدی» ورد زبان احمد بود وبعد گریه می کرد... [شهید احمد کاظمی🌱] 🌱|@abokosar313
سلام خدمت اعضای محترم کانال ان شاءالله به مناسبت دهمین سالگرد شهادت آقا محمودرضا ختم قرآنی خواهیم داشت در صورت تمایل به مشارکت، تعداد جزءهای مورد نظر خود را به آیدی زیر اعلام بفرمایید @Fz_ri_118 زمان ختم:۲۹ دی ماه، مصادف با سالروز شهادت
یکی از دوست های شهید تعریف می کردن: محمود یکشنبه شهید شد هفته قبلش دوشنبه اومده بود پادگان ما تو پادگان که دیدمش رفتم پیشش و بغلش کردم بعد بهش گفتم: محمود حلالم کن! گفت: چی رو حلال کنم؟ گفتم: یه کم فکر کنی می‌فهمی محمود گفت: واسه اون آب آوردنا میگی؟ خندیدمو گفتم: آره همون شش ماهی رو که(هرشب) واسم آب می‌آوردی رو میگم محمود هم با خنده گفت: برو دیوونه حلال حلالت... آموزشی تو پادگان که بودیم شب ها زیاد تشنه ام می‌شد شب های اول بود، با غرولند از خواب بیدار شدم و گفتم، عه کی حال داره بره آب بخوره...خیلی دوره... محمود که بیدار بود، گفت من میرم واست آب میارم و بعد با یه پارچ برگشت و یه لیوان بهم آب داد آخرش هم گفت: هر وقتی آب خواستی به خودم بگو، واست میارم منم شش ماه تموم هرشب بهش می‌گفتم واسم آب می‌آورد! به جون خودم بیشتر شب ها ساعت ۳ شب بیدارش می‌کردم و می‌رفت واسم آب می‌آورد... ۹ روز تا وصال... 🌱|@abokosar313
تعریف کرد که: ترم آخر دانشکده افسری به بعضی از بچه ها مسئولیت دادند یکی از اونا محمودرضا بود شده بود ارشد فرهنگی خداییش وقت می‌ذاشت واسه کارش واسه هیئت های هفتگی دانشجویی، واسه وقتی که شهیدگمنام آورده بودن دانشکده، واسه بعد از کلاس های بچه ها، خلاصه اینکه وقت می‌ذاشت برا مسئولیتش آخر دوره قرار شد تو برنامه ی فارغ التحصیلی به ارشدها لوح و هدیه بدن یکی از اونا هم محمودرضا بود محمودرضا واسه برنامه فارغ التحصیلی و بحث خداحافظی بچه ها حسابی زحمت کشیده بود با همکاری فرمانده ها سعی کرد برنامه متفاوتی ارائه بشه تعریف کرد که: روزهای آخر بود که محمودرضا اومد پیشم و گفت که نمیخواد بره جلو و لوح بگیره؛ گفت ترجیح میدم تو اختتامیه جزء نفراتی باشم که عملیات راپل انجام میدن!!! باخودم می‌گفتم درسته که محمود کلا سر نترسی داره و عاشق کارهای هیجانی مثل راپل و چتر بازیه؛ اما احساس می‌کردم این انصراف از گرفتن لوح تو اختتامیه، که خداییش آرزوی خیلی از دانشجوهاس، نمی‌تونه فقط به خاطر عشق به راپل باشه احساس می‌کردم داره با چیزی مبارزه می‌کنه، شاید با دیده نشدن، شاید با خودش، نمی‌دونم، شاید هم اصلا اینطور نبوده و واقعا به خاطر علاقه اش به راپل داشت انصراف می‌داد تعریف کرد که: محمود ازم خواست که روز اختتامیه من برم و لوح رو بگیرم! بهش گفتم: گم شو بابا خودت برو لوحت رو بگیر به من چه گفت: نه جون تو من دوست دارم برم راپل کار کنم گفتم: چه غلط ها، مثل بچه آدم میری و لوحت رو می‌گیری، منم میرم واسه راپل، یا برنامه ی رزمی خلاصه از محمود اصرار و از من انکار اما راستش رو بخوای بدمم نمی‌اومد لوح رو من بگیرم‌ نمی‌دونی چه حس خوبی داره وقتی جلوی اون همه دانشجو و کادر و استاد اسمت رو بخونن و بری و جایزه بگیری عجب یادگاری میشه تازه فکرشو بکن شانست بزنه و تو برنامه اختتامیه حاج قاسم هم بیاد وااااای که خیلی وسوسه انگیزه. تعریف کرد که: نَفسَم برنده شد. قبول کردم که جای محمودرضا برم و لوح تقدیر رو بگیرم... هنوزهم که هنوزه وقتی به اون لوح نگاه می‌کنم، یاد محمود می افتم یاد اینکه من باختم و محمود رضا برد یاد اینکه محمود از همین جاها شروع کرد و من از همین جاها غفلت یاد اینکه لوحی که حق محمود بود حالا دستِ منه، به اسمِ منه... ۸ روز تا وصال... 🌱|@abokosar313
به یاد ابوکوثر
سرش رو از رو کتاب برداشت از صبح کلافه بود، هوایِ بیرون رو داشت، هوای دور زدن، روی زیلو نشستن، هوای چای ریختن، براش میوه پوست کندن، از صبح که از خواب پا شده بود، هوای خونه یه چیزی کم داشت هوای خونه، بدجور خفه بود کلافه بود که هواش، که عطرش، که صدای نفس هاش، که تصویرش تو آینه اتاق خواب، که حتی بوی پاش تو خونه هست و خودش نیست... با خودش گفت: پوووووف یعنی اونم این روز جمعه ای مثل من کلافه است؟ یعنی حواسش بهم هست؟ هست...ولی پس چرا از صبح زنگ نزده؟ بعد دست گذاشت رو قلبش و آروم زیر لب، جوری که صدا فقط تو کاسه سرش بپیچه گفت: اون حواسش به منه، که من حواسم بهشه... ریز لبخندی زد و گوشی تلفن رو برداشت، وارد اپلیکیشن شد قسمت صدقه مبلغ رو وارد کرد انتخاب شماره حساب...بانک انصار...رمز دوم... چشم هاش رو بست گفت: به نیت سلامتی امام زمان(عج) به نیت سلامتیش... بسم الله الرحمن الرحیم و کلید پرداخت رو زد... *** کمرش رو به پشتی صندلی ماشین فشار داد و یه کم جابه جا شد داشت با خودش مرور می‌کرد اتفاقات صبح رو... اگه یه کم پایین تر خورده بود تو سرم بودها! چشم هاش رو بست، با انگشت جای تیری که باید به سرش می‌نشست و ننشسته بود رو دست زد، لبخندی زد و الحمداللهی گفت، زیر لب، جوری که صداش فقط تو کاسه سرش بپیچه گفت: این بارهم نشد... این‌ دفعه هم نذاشتی... بازهم دعات گرفت... تصویر چشماش و لبخند زیبای همیشگیش، گوشه ذهنش داشت می‌رقصید، وسط بوی باروت و دود و خاک و بنزین و روغن ماشین، عطر پیراهنش، مشامش رو پر کرد نفسش رو عمیق‌تر کشید که همه وجودش از عطر پیراهنش پر بشه، که یک‌دفعه...دینگ گوشی رو باز کرد پیامک داشت بانک انصار برداشت از شماره حساب.... به مبلغ....در تاریخِ... بلند خندید و گفت القلب یهدی الی القلب... چقدر دل به دل راه داره دختر... ۷ روز تا وصال... 🌱|@abokosar313