از یه سنی به بعد دیگه هیچی رو مثل سابق جدی نمیگیری. حرفا، اومدن و رفتنا، غصه ها، آدما، آدما، آدما ...
«میخواهم لااقل یک نفر باشد که با او همانطور حرف بزنم که با خودم حرف میزنم.»
_داستایفسکی.
تو کوچمون دوتا پسره هستن (برادرن) یکی از اون یکی هول تر طورین که من همیشه فکر میکردم رو دستشون نیست، تا اینکه امروز باباشون و دیدم:/
امان از هورمون ها:/
اینکه من چطور زندگی میکنم نه تنها برات فایده نداره بلکه به تو ربطی هم نداره