با قلب هایی آکنده از درد و رنج تو را به خاک میسپاریم...
این روز ها فرارتر از هر زمان دیگری غم فراغ تو را بر جانهامان حس میکنیم.
اما غمی که امروز بر شانه های ما سنگینی میکند غمی مقدس است ، غمیست که حماسه ها در پی دارد.
درست است چند روزی دیگر تو در میان خاک های سرد مزارت قرار خواهی گرفت اما تاریخ طنین ایثارهایت را بر دفتر ذهن قلم زده ، هنوز وارثان شجاعت و ایثارت ، مردمانی که در مکتب تو رشد و خودسازی کردهاند به یاد دارند که حضورت مایه چه افتخاری بود و حالا نیز نبودت خالق چه لحظه های بیبدیلی است.
آقای بزرگ ، ما تو را به امید دیداری دیگر در زمانی که چشم جهان خیره به حضور مردی میشود که منجی جهان و از نسل حسین است بدرقه میکنیم.
ما همه تو را به یاد خواهیم داشت.
★دربآره او★
با قلب هایی آکنده از درد و رنج تو را به خاک میسپاریم... این روز ها فرارتر از هر زمان دیگری غم فراغ ت
این مال زمان به خاک سپردن آقای شهید بود.
خاطرهایی که روز ها با انوار طلایی رنگ طلوع جان میگیرد، و دوباره با فرارسیدن شب آرام آرام درون پیله میخزد.
اما...
اما من هنوز روز هایی را به یاد دارم که روی تخت کوچک زیر سایه درخت چنار دراز میکشیدم و آلبالو های سرخ باغ را میخوردم.
هنوز شب هایی را به یاد دارم که زانو هایم را زیر بغل میزدم و از روی تراس به ستاره ها نگاه میکردم.
من هنوز در آغوش آن همه خاطره هستم.
هنوز روز ها به آن قسمت باغ خیره میشوم و شب ها روی تراس به اعماق درونم که غوغایی بی هیاهوست مینگرم.
هرگز نخواهم توانست خاطره هایی که با سرشتم در هم آمیخته را از یاد ببرم.
★دربآره او★
خاطرهایی که روز ها با انوار طلایی رنگ طلوع جان میگیرد، و دوباره با فرارسیدن شب آرام آرام درون پیله
این اولش یه جمله داش که باید ادامش میدادم ولی جملش نیس الان.
گاهی هنگام سحرگاهان با نغمه سکوت پرهاهوی طلوع من نیز ترانه جدیدی میسرایم.
چشم در چشم طلوع پرتلالویی میدوزم که شب وهمآور را به کام مرگ میکشد.
در کنار تنه تنومند یک درخت نارنگی لم دادهام به گلهای مهتاب گون اقاقیا میاندیشم.
نمیدانم روز به همان شبهایی فکر میکنم که هنوز طنین تاریکیهایشان در گوشم بانگ برمیآورد اما شب که میشود باز هم دلتنگ انواری میشوم که به تک تک کلمات روی دفترم جان میبخشند.
شبها هنر دلتنگی آمیخته به سکوت را میآموزم و صبح که میشود هنر امید میآموزم،میآموزم که درست است کوههای بلند جلوی این مهر جاودان افروز قد علم کردهاند اما باز هم میشود طلوع کرد و شکوفا شد.
شب و روز هر کدام درس خویش را دارند ولی من هنوز در عصرگاهان ملالت آور پاییزی گیر کردهام نمیدانم شاید درس او گذر باشد.
مانند گذر پرستویی که از این خاکدان بیحرمت کوچ میکند،شاید هم درس او شکوفه گیلاسی است که در میان دستان کودکی به باد سپرده میشود.
نمیدانم واقعا نمیدانم.!!