eitaa logo
پذیرش
67 دنبال‌کننده
796 عکس
27 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
یه همت کنین ۳۰ تایی بشیم داستانا رو دستم مونده به خدا 😂😂 لینک رو بفرستین بیشتر بشیم داستانا رو میگذارم اولین وانشات درخواستی هم آماده‌ست فقط یه کوچولو ادیت می خواد دمتون گرم شبتون به خیر و خوشی 🧡
پذیرش
https://rubika.ir/post/ucdkpioDNg
می دونی چقدر دوستت دارم ؟ یه دونه دوست دارم به توان یک ضرب در یک به علاوه ی یک 😂
پذیرش
https://rubika.ir/post/ucdkpioDNg
ویدیوش رو میفرستم 😂
ناشناس * اغلب احساس میکنم تو این جسم گیر کردم، یه احساس زندانی بودن عجیب و غریبی که باعث بیقراری و پرخاشگری‌م میشه. باعث وحشتم از آینده میشه، باعث میشه بخوام هر چیزی که دوسش دارم رو سفت بچسبم و ازش محافظت کنم. بودنم اینجا بهم احساس فرسودگی میده، نه دلم میخواد فعالیتی کنم و همزمان راکد بودن و هیچ کاری هم نکردن کلافه‌م میکنه... ولی واقعا میخوام تلاش کنم اون امید و اشتیاق گمشده‌م رو باز پیدا کنم. کاش اصلا بدنیا نمیومدم بیشتر بنویس هانا * می فهمم هممون گاهی چیز هایی رو حس می کنیم که غمگین و ناامید کننده‌ن ولی امید هیچ وقت نمی میره اشتیاقت برمی گرده زندگی قرار نیست آسون باشه و این که بتونی خوشحالی رو در این سختی ببینی یعنی خوشبختی :) امیدت رو محکم بگیر در ضمن اونجوری که گفتی هانا خوشم اومد * وقتی تونستین بپذیرین که : ۱.همه چیز تو این دنیا نسبیه ۲.هیچی قطعیت نداره ۳.همیشه استثنا وجود داره ۴.هر چیزی ممکنه اتفاق بیوفته دیگه هیچ‌چیز آرامشتون رو بهم نمی‌ریزه . * شما هم از کلمه‌ی پذیرش خوشتون اومده ؟ خیلی قشنگه . به گمانم درست میگی * محتوای کانالتو دوس دارم، دلگرم کننده‌س شاد باشی❤️ * ممنون ، امیدوارم در کنارمون بمونی . اهوره‌مزدا نگهدارت امروز زیاد تو بخش تاریخ بودم هعی 🤣
ناشناس * آنچه تو را از سیطره ناملایمات روزگار رها میکند *معجزه پذیرش* است. اینکه بدانی اتفاقات این زندگی هر چقدر هم سخت و طاقت فرسا باشد *از توان انسان کوچکتر است* ! اینکه بدانی موجود انسانی چقدر سخت و پیچیده است و می‌تواند از پس هر شرایطی که پیش رویش قرار بگیرد، گذر کند فقط خودش را دست کم میگیرد. ✍ دکتر زهرا توفیقی ببین چی پیدا کردم هانااا😂❤️ * به‌به چقدر خوشم میاد اینجوری میگین هانا 🤣🤣❤️❤️❤️ * رشته‌ت انسانیه؟ یا زرتشت هستی؟ کنجکاو شدم زیاد درمورد اهورا مزدا مینویسی * نه زرتشت نیستم ولی گهگاهی باهاش صحبت می کنم تازه خبر نداری آتنا دوست صمیمیمه ، با ژوپیترم رفیقم تازه از ثور برات نگم 🤣🤣🤣 بله رشته‌م انسانیه 🤣💜
《 پذیرش 》 در دوری آغوشت آسمان موهایم را می بارد **** 《 برخی چیزها دست خودت نیست ، گاهی باید ادامه بدهی ، باید فراموش کنی ، باید چشم‌هایت را ببندی و فقط به سیاهی فکر کنی ؛ مخصوصاً وقتی از دست می دهی. 》 چشم‌هایش را به زمین دوخت :《 فراموش کردن او سخت ترین کار در زندگی بود ولی انجامش دادم ، رهایش کردم ، فقط با چشم‌های بسته از کنار بدن سردش گذشتم و لب از لب باز نکردم.》 البته که این بعدها بود ؛ در آغاز سخت‌تر بود ، خیلی سخت‌تر.... ده سال قبل چشمانش را باز کرد و به بدن درهم‌شکسته‌ی مرد خیره شد ، شوکه به او نگاه کرد و دستش را روی گونه‌ی سرد او گذاشت و زمزمه کرد :《 این شوخیه ؛ مگه نه؟ حتماً یکی دیگه از شوخیای مسخره‌ی توئه 》 چشم‌های مرد روبه‌رویش بازِ باز بود و به آسمان خیره شده بود. موهای ابریشمی مرد گله‌به‌گله با خون رنگ شده بود . 《 پاشو دیگه! 》 فریادش چند نفری را به سمت او کشاند ، دوستانش به آن سمت می آمدند ولی همه با دیدن بدنِ مرد رویِ زمینِ سفید و پسرک خم شده روی آن متوقف شدند. 《 بلند شو!! شوخی بسه!! 》 فریادش در محوطه طنین انداز شد ولی قطع نشد :《 بلند شو! تو نمی تونی بمیری! پاشو دیگه! نباید بمیری! خودت گفتی چیزیت نمی شه! همیشه می گفتی!! 》 گلویش درد می کرد ولی دست از فریاد برنمی‌داشت ، دوستانش سعی کردند او را از مرد جدا کنند ولی محکم‌تر به او چسبید و اینجا بود که اشک‌هایش جاری شد و موهای مرد را خیس کرد. برف آن لحظه مهمان لبخندی از دست رفته و تکه‌های شکسته‌ی یک دل بود ، کاش می مرد ولی هرگز این مهمانان را دعوت نمی‌کرد ، دیگر سفید نبود. بالاخره اشک‌هایش بند آمد و بی‌حس و بی‌تفاوت به مرد روی زمین خیره شد . بلند شد و لب‌های ترک خورده‌اش را محکم فشرد ، چشمانش را بست و از کنار بدن سرد و خیس مرد گذشت. زمان حال 《 فقط فراموش کن ، این بهترین کار است. 》سپس بلند شد و به سمت در راه افتاد و چیزی نگذشته بود که دیگر نمی شد فهمید او لحظاتی قبل آنجا نشسته بود . در صندلی روبه‌رو  فردی سیاه‌پوش ، با نگاهی غمگین به جای خالی بهترین دوستش در زندگی زل زده بود و به حرف‌های او فکر می کرد : از حرفت مطمئنی؟ چشم‌های سرخ شده‌اش را مالید و لحظه‌ای بعد او هم محو شده بود. در این هنگام پسر به خانه رسید و پس از وارد شدن به اتاقش رفت و با نگاهی بی‌احساس و بی‌تفاوت خودش را روی تخت انداخت. دستش را دور بالشت حلقه کرد ولی چیزی سرد زیر آن بود. بالشت را کناری انداخت ، یک جعبه‌ی کوچک زیر آن قرار داشت ‌. جعبه‌ای که نُه سال بود باز نشده بود ، یادش نمی آمد جعبه چرا زیر بالشت و کنار سرش قرار داشت. با کلافگی بلند شد و در کشویی را باز کرد تا جعبه را درون آن بگذارد ولی جعبه از دستش افتاد و درِ آن باز شد و وسایل داخل آن بیرون ریخت ؛ یک عکس ، تکه‌ای کاغذ و یک عینک آفتابی . خاطرات او را بلعیدند . ده سال قبل 《 زود باش دیگه ، اینقدر ناز نکن ، فقط یه عکسه! 》 سپس امیدوارانه و التماس‌کنان به پسر عبوس روبه‌رویش زل زد ؛ پسر هم آهی کشید :《 خیلی خب! 》 مرد با خوشحالی به سمت او پرید و دوربینش را بالا آورد تا عکس بگیرد. پسر از اخلاق بچگانه‌ی او خنده‌اش گرفت. مرد دستش را دور شانه‌ی او انداخت و هم‌زمان موهای پسر را به هم ریخت : بگو سیب!!! هر دو با خنده به دوربین خیره شدند. پانزده سال قبل 《 چرا همیشه عینک آفتابی می زنی؟ 》 مرد به سمت پسر کوچک برگشت و نیشخندی زد :《 چون چشمام خیلی قشنگن! 》 پسر چشم‌هایش را چرخاند و زیر لب آه کشید. نُه سال قبل پسر وارد اتاق شد و به اطراف نگاه کرد. گرد و خاک همه جا را گرفته بود. به سمت کمد رفت و در آن را باز کرد ؛ بلافاصله بوی شیرینی در اتاق پیچید. پسر دستش را سمت آخرین لباس او دراز کرد و آن را لمس کرد ، سپس دستش را داخل جیب لباس کرد ، دستش به چیزی خورد و آن را بیرون کشید. عینک آفتابی و تکه‌ای کاغذ در دستش بود ، از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. به سمت محوطه راه افتاد و با سرعت به سمت خلوت ترین جای آن رفت و پای درختی نشست. عینک را در جیبش گذاشت و کاغذ را باز کرد ؛ اولین جمله او را پشیمان کرد و آن را بست ؛     《 سلام کوچولو ، دلم برات تنگ شده 》 زمان حال تای کاغذِ زرد شده را باز کرد :     《 سلام کوچولو ، دلم برات تنگ شده!    امیدوارم فراموشم نکرده باشی ، خیلی        چیز ها بود که می خواستم حضوری بهت بگم ولی خب همیشه چیزی که ما می خوایم اتفاق نمی افته . 》 با دست‌های لرزان ادامه‌ی کلمات را دنبال کرد و هر لحظه بیشتر دلتنگ مرد می شد ، آخرین کلمات اشک‌هایش را بیرون کشیدند :         《 به امید دیدار پسر کوچولو 》 《به امید دیدار بابا! 》 زمزمه‌اش در هجوم کلمات فردی که به پدرش می مانست گم شد . امروز : ۱۲ / ۴ / ۱۴۰۳ تقدیم به عشق پدری ، تقدیم به دلتنگی پسرانه 🤍
اولین داستانمون چالش : شما رو یاد چه شخصیتی انداخت ؟ 🧐
ناشناس * تک خور نباش منم ببر با آتنا آشنا کنننن😭😂✨ * یکم بداخلاقه میسپرمت دست پرسفونه 🤣🤣 * واو قلمت چقدر خوبه😍 لذت بردم👌🏻* سپاس بیکران از روی ماهت ممنون که خوندیییییی 😍🥺 * اسپویل* گوجو و مگومی * اسپویللللل نکننننننننننن بزار راز بمونهههههههههههه 🤣🤣😭😭 ( امروز خودم جوجوتسو رو برای یکی اسپویل کردمممم 🤣🤣🤣🤣 ) * هااااااانااااااااهههه (چون دوس داری😂*) **** اصلا من ذوققققققققققققق دوست دارم 🤣😍😍🤣🤣🤣🤣🤣
ناشناسسسسس * با هادس در ارتباط نیستی؟ یا اورفئوس؟ * چرا با هادس هستم ، رفیق شفیقمه تاناتوس هم است سه تایی باهم شب نشینی داریم 🤣🤣 ولی اورفئوس نه خیلی با هم صحبت نکردیم رو به ما نشون نمیده
* بله دیگه، مگه میشه طرفدارای مارول ثور رو دوس نداشته باشن؟😅 * مارول فنی ؟ معلومه فقط دقت کردی تمام مدت جوری حرف می زنه انگار فکش داره کنده میشه و آویزونه ؟ مخصوصاً قسمت اول 🤣🤣 اولین باری که صدای اصلیش رو شنیدم داشتم از خنده می مردم 🤣🤣🤣 ولی بازمممممم خوبهههههههههههه