ناشناس
* اغلب احساس میکنم تو این جسم گیر کردم، یه احساس زندانی بودن عجیب و غریبی که باعث بیقراری و پرخاشگریم میشه. باعث وحشتم از آینده میشه، باعث میشه بخوام هر چیزی که دوسش دارم رو سفت بچسبم و ازش محافظت کنم. بودنم اینجا بهم احساس فرسودگی میده، نه دلم میخواد فعالیتی کنم و همزمان راکد بودن و هیچ کاری هم نکردن کلافهم میکنه... ولی واقعا میخوام تلاش کنم اون امید و اشتیاق گمشدهم رو باز پیدا کنم. کاش اصلا بدنیا نمیومدم بیشتر بنویس هانا *
می فهمم
هممون گاهی چیز هایی رو حس می کنیم که غمگین و ناامید کنندهن ولی امید هیچ وقت نمی میره
اشتیاقت برمی گرده
زندگی قرار نیست آسون باشه و این که بتونی خوشحالی رو در این سختی ببینی
یعنی خوشبختی :)
امیدت رو محکم بگیر
در ضمن اونجوری که گفتی هانا خوشم اومد
* وقتی تونستین بپذیرین که : ۱.همه چیز تو این دنیا نسبیه ۲.هیچی قطعیت نداره ۳.همیشه استثنا وجود داره ۴.هر چیزی ممکنه اتفاق بیوفته دیگه هیچچیز آرامشتون رو بهم نمیریزه . *
شما هم از کلمهی پذیرش خوشتون اومده ؟ خیلی قشنگه . به گمانم درست میگی
* محتوای کانالتو دوس دارم، دلگرم کنندهس شاد باشی❤️ *
ممنون ، امیدوارم در کنارمون بمونی .
اهورهمزدا نگهدارت
امروز زیاد تو بخش تاریخ بودم هعی 🤣
ناشناس
* آنچه تو را از سیطره ناملایمات روزگار رها میکند *معجزه پذیرش* است. اینکه بدانی اتفاقات این زندگی هر چقدر هم سخت و طاقت فرسا باشد *از توان انسان کوچکتر است* ! اینکه بدانی موجود انسانی چقدر سخت و پیچیده است و میتواند از پس هر شرایطی که پیش رویش قرار بگیرد، گذر کند فقط خودش را دست کم میگیرد. ✍ دکتر زهرا توفیقی ببین چی پیدا کردم هانااا😂❤️ *
بهبه
چقدر خوشم میاد اینجوری میگین هانا 🤣🤣❤️❤️❤️
* رشتهت انسانیه؟ یا زرتشت هستی؟ کنجکاو شدم زیاد درمورد اهورا مزدا مینویسی *
نه زرتشت نیستم ولی گهگاهی باهاش صحبت می کنم تازه خبر نداری آتنا دوست صمیمیمه ، با ژوپیترم رفیقم تازه از ثور برات نگم 🤣🤣🤣
بله رشتهم انسانیه 🤣💜
《 پذیرش 》
در دوری آغوشت
آسمان موهایم را می بارد
****
《 برخی چیزها دست خودت نیست ، گاهی باید ادامه بدهی ، باید فراموش کنی ، باید چشمهایت را ببندی و فقط به سیاهی فکر کنی ؛ مخصوصاً وقتی از دست می دهی. 》
چشمهایش را به زمین دوخت :《 فراموش کردن او سخت ترین کار در زندگی بود ولی انجامش دادم ، رهایش کردم ، فقط با چشمهای بسته از کنار بدن سردش گذشتم و لب از لب باز نکردم.》
البته که این بعدها بود ؛ در آغاز سختتر بود ، خیلی سختتر....
ده سال قبل
چشمانش را باز کرد و به بدن درهمشکستهی مرد خیره شد ، شوکه به او نگاه کرد و دستش را روی گونهی سرد او گذاشت و زمزمه کرد :《 این شوخیه ؛ مگه نه؟ حتماً یکی دیگه از شوخیای مسخرهی توئه 》
چشمهای مرد روبهرویش بازِ باز بود و به آسمان خیره شده بود. موهای ابریشمی مرد گلهبهگله با خون رنگ شده بود .
《 پاشو دیگه! 》
فریادش چند نفری را به سمت او کشاند ، دوستانش به آن سمت می آمدند ولی همه با دیدن بدنِ مرد رویِ زمینِ سفید و پسرک خم شده روی آن متوقف شدند.
《 بلند شو!! شوخی بسه!! 》
فریادش در محوطه طنین انداز شد ولی قطع نشد :《 بلند شو! تو نمی تونی بمیری! پاشو دیگه! نباید بمیری! خودت گفتی چیزیت نمی شه! همیشه می گفتی!! 》
گلویش درد می کرد ولی دست از فریاد برنمیداشت ، دوستانش سعی کردند او را از مرد جدا کنند ولی محکمتر به او چسبید و اینجا بود که اشکهایش جاری شد و موهای مرد را خیس کرد.
برف آن لحظه مهمان لبخندی از دست رفته و تکههای شکستهی یک دل بود ، کاش می مرد ولی هرگز این مهمانان را دعوت نمیکرد ، دیگر سفید نبود.
بالاخره اشکهایش بند آمد و بیحس و بیتفاوت به مرد روی زمین خیره شد . بلند شد و لبهای ترک خوردهاش را محکم فشرد ، چشمانش را بست و از کنار بدن سرد و خیس مرد گذشت.
زمان حال
《 فقط فراموش کن ، این بهترین کار است. 》سپس بلند شد و به سمت در راه افتاد و چیزی نگذشته بود که دیگر نمی شد فهمید او لحظاتی قبل آنجا نشسته بود .
در صندلی روبهرو فردی سیاهپوش ، با نگاهی غمگین به جای خالی بهترین دوستش در زندگی زل زده بود و به حرفهای او فکر می کرد : از حرفت مطمئنی؟
چشمهای سرخ شدهاش را مالید و لحظهای بعد او هم محو شده بود.
در این هنگام پسر به خانه رسید و پس از وارد شدن به اتاقش رفت و با نگاهی بیاحساس و بیتفاوت خودش را روی تخت انداخت. دستش را دور بالشت حلقه کرد ولی چیزی سرد زیر آن بود.
بالشت را کناری انداخت ، یک جعبهی کوچک زیر آن قرار داشت . جعبهای که نُه سال بود باز نشده بود ، یادش نمی آمد جعبه چرا زیر بالشت و کنار سرش قرار داشت.
با کلافگی بلند شد و در کشویی را باز کرد تا جعبه را درون آن بگذارد ولی جعبه از دستش افتاد و درِ آن باز شد و وسایل داخل آن بیرون ریخت ؛ یک عکس ، تکهای کاغذ و یک عینک آفتابی .
خاطرات او را بلعیدند .
ده سال قبل
《 زود باش دیگه ، اینقدر ناز نکن ، فقط یه عکسه! 》
سپس امیدوارانه و التماسکنان به پسر عبوس روبهرویش زل زد ؛ پسر هم آهی کشید :《 خیلی خب! 》
مرد با خوشحالی به سمت او پرید و دوربینش را بالا آورد تا عکس بگیرد. پسر از اخلاق بچگانهی او خندهاش گرفت.
مرد دستش را دور شانهی او انداخت و همزمان موهای پسر را به هم ریخت : بگو سیب!!!
هر دو با خنده به دوربین خیره شدند.
پانزده سال قبل
《 چرا همیشه عینک آفتابی می زنی؟ 》
مرد به سمت پسر کوچک برگشت و نیشخندی زد :《 چون چشمام خیلی قشنگن! 》
پسر چشمهایش را چرخاند و زیر لب آه کشید.
نُه سال قبل
پسر وارد اتاق شد و به اطراف نگاه کرد. گرد و خاک همه جا را گرفته بود.
به سمت کمد رفت و در آن را باز کرد ؛ بلافاصله بوی شیرینی در اتاق پیچید.
پسر دستش را سمت آخرین لباس او دراز کرد و آن را لمس کرد ، سپس دستش را داخل جیب لباس کرد ، دستش به چیزی خورد و آن را بیرون کشید.
عینک آفتابی و تکهای کاغذ در دستش بود ، از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.
به سمت محوطه راه افتاد و با سرعت به سمت خلوت ترین جای آن رفت و پای درختی نشست.
عینک را در جیبش گذاشت و کاغذ را باز کرد ؛ اولین جمله او را پشیمان کرد و آن را بست ؛
《 سلام کوچولو ، دلم برات تنگ شده 》
زمان حال
تای کاغذِ زرد شده را باز کرد :
《 سلام کوچولو ، دلم برات تنگ شده!
امیدوارم فراموشم نکرده باشی ، خیلی چیز ها بود که می خواستم حضوری بهت
بگم ولی خب همیشه چیزی که ما می خوایم اتفاق نمی افته . 》
با دستهای لرزان ادامهی کلمات را دنبال کرد و هر لحظه بیشتر دلتنگ مرد می شد ، آخرین کلمات اشکهایش را بیرون کشیدند :
《 به امید دیدار پسر کوچولو 》
《به امید دیدار بابا! 》
زمزمهاش در هجوم کلمات فردی که به پدرش می مانست گم شد .
امروز : ۱۲ / ۴ / ۱۴۰۳
تقدیم به عشق پدری ، تقدیم به دلتنگی پسرانه 🤍
ناشناس
* تک خور نباش منم ببر با آتنا آشنا کنننن😭😂✨ *
یکم بداخلاقه میسپرمت دست پرسفونه 🤣🤣
* واو قلمت چقدر خوبه😍 لذت بردم👌🏻*
سپاس بیکران از روی ماهت
ممنون که خوندیییییی 😍🥺
* اسپویل* گوجو و مگومی *
اسپویللللل نکننننننننننن بزار راز بمونهههههههههههه 🤣🤣😭😭 ( امروز خودم جوجوتسو رو برای یکی اسپویل کردمممم 🤣🤣🤣🤣 )
* هااااااانااااااااهههه (چون دوس داری😂*) ****
اصلا من ذوققققققققققققق
دوست دارم 🤣😍😍🤣🤣🤣🤣🤣
ناشناسسسسس
* با هادس در ارتباط نیستی؟ یا اورفئوس؟ *
چرا با هادس هستم ، رفیق شفیقمه
تاناتوس هم است سه تایی باهم شب نشینی داریم 🤣🤣
ولی اورفئوس نه
خیلی با هم صحبت نکردیم
رو به ما نشون نمیده
* بله دیگه، مگه میشه طرفدارای مارول ثور رو دوس نداشته باشن؟😅 *
مارول فنی ؟
معلومه فقط دقت کردی تمام مدت جوری حرف می زنه انگار فکش داره کنده میشه و آویزونه ؟
مخصوصاً قسمت اول 🤣🤣
اولین باری که صدای اصلیش رو شنیدم داشتم از خنده می مردم 🤣🤣🤣
ولی بازمممممم خوبهههههههههههه
* *سولی بعد از خوندن داستانت: اشکانمممممممممم😭 *
سولییییییی گریه نکننننننننننننننننن 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
* ناشناس *
* من میدونستم رفتنی هستم واسه همین نمیخواستم وابسته ی من بشه بخاطر همین ترکش کردم اخه میدونستم چه زود و چه دیر بلاخره از این دنیا خواهم رفت🥺 من رفتم که چشمانش به نبود من عادت کنه *
بزار خودش تصمیم بگیره می خواد چجوری از دستت بده . این یکی تصمیمی نیست که ما بگیریم 💔
* برا من قبر بزرگی بکَنید که حرف های ناگفته ام را با خود به گور ببرم💔 *
اون حرف ها رو بگو ؛ حداقل به من بگو
نزار حسرتش به دل خودت و من بمونه
آدما نباید حرف ناگفته داشته باشن 💔
ناشناس
* اخه حرف های ناگفته ی من بیشتر از 10 جلد کتابه😪📚 *
من حاضرم همهش رو بخونم و بشنوم ❤️🩹
دوستان یه نویسندهی جدید داریمممممممم
بزنین به افتخارش
خوش آمد میگیم به لونا ✨
چون به روبیکا دسترسی نداره من به جاش هر چی نوشت رو میگذارم 😍😍😍