eitaa logo
پذیرش
67 دنبال‌کننده
801 عکس
27 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
آگاهی درد داره ، خوب بودن درد داره ، عاشق بودن درد داره ، فهمیدن درد داره ؛ ولی این درد خوبه چون نشون میده هنوز نسبت به اطرافت سنگ نشدی ، ولی باز هم مجبوری درد رو تحمل کنی . اگه دنیا نمی تونه عشقی رو که لازم داری بهت بده این تقصیر تو نیست تقصیر دنیاست ، این که بقیه نمی تونن تو رو دوست داشته باشن ، مشکل خودشونه چون تو به اندازه‌ی کافی دوست داشتنی و فوق العاده هستی و باید خودت این رو بفهمی ، باید خودت خودت رو درک کنی و دوست داشته باشی ، اگه کسی از تو قدردانی نمی کنه تقصیر تو نیست ، تقصیر اونه و برای همینه که تو باید خودت از خودت قدردانی کنی ، خودت رو تحسین کنی و همینجوری که هستی برای خودت کافی باشی !!! ( مامانم ؛)) ۳۱/۴/۱۴۰۳
الهام‌بخش یک شاعر زیبایی انسانیت است ؛ زیبایی خلقتِ اخلاق ، زیبایی تخیلات و خیال ، زیبایی یک دوست زیبایی یک پیوند شگفت انگیز است زمانی که قلم حرکت می کند تا سراسرِ واقعیتش را بنگارد.... ۲/۵/۱۴۰۳
پذیرش
https://harfeto.timefriend.net/17174439241104 #ناشناس حرفی ، حدیثی ، چیزی ؟ حرف ناشناس .
حرف ، حدیث ، سخن ، درد و دل حتی شایعه ؟ 😂 ۳۰ تا بشیم داستان کوتاه ماه و تاریکی رو میذارم ، تنها کسی که کامل خونده لونا بوده به حالش غبطه بخورین ولی حسودی نکنین 😎😊😂 عضو بیارین برامون 😁
جزوه به این مرتبی دیده بودین تا حالا ؟ 😌😎😬😮🤧
لونا جان ما کِی چشمانمون به نورت روشن میشه ؟
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم ؟ که به روی دوست ماند که برافکند نقابی ! 💚
گویند که《امید و چه نومید! 》ندانند من مرثیه گوی وطن مرده‌ی خویشم....
ناشناس * میتونی کلیپم درست کنی مثلا با همین متنایی که میزاری و با آهنگای ترند اعضا هم حتما خوششون میاد یا حتی تبدیل به عکس نوشته شون کنی * هومممممم امتحان می کنم 👌 * با کانالای دیگه تب برو که آمار چنل بره بالا * اینم انجام می دم 👌 * درودددد میبینم که یه نفر تولدش نزدیکههه اگه گفتی کیههه؟ * درووددددد نمی دونم والا تو می دونی 😃🤣 * حقیقتا عاشق رشته انسانی‌ام و معتقدم اگر کسی واقعا براش ارزش قائل باشه میتونه انسان خیلی آگاه و مفیدی باشه حتما لازمه صبر کنی اعضا ۳۰ نفر بشن؟ ماها خیلی وقته منتظر داستاناتیم ⁦;)⁩ * وای در انتظار نشستگان پیام دادن خب بزار ببینم لونا نظرت چیه ؟ گریسون رو شروع کنیم ؟ پارت جدید ننوشتم ها 🤣🥺 یا ماه و تاریکی رو ؟
پذیرش
ناشناس * میتونی کلیپم درست کنی مثلا با همین متنایی که میزاری و با آهنگای ترند اعضا هم حتما خوششون
من که بدم نمیاد گریسون رو ی دور دیگه از اول بخونم... شاید بهونه‌ای هم بشه که بشینی پارتی‌های بعدی رو بنویسی😂❤️
من تکرار بدونِ اشکِ موسیقی را فراموش کرده‌ام..... تکرار روزهای پررنگ را فراموش کرده‌ام ، تکرار لحظه‌های ناب را فراموش کرده‌ام ؛ هیچ کدام از اول وجود نداشتند!!.. ۸/۵/۱۴۰۳
نام متن: خاطرات یک جامدادی ژانر: فانتزی سلام! امروز شنبه‌اس؛ یکی از زجرآورترین روزهای هفته. بدبختی‌های امروز حتی قبل از اینکه به مدرسه برسیم شروع شد! توی راه مدرسه، داخل کوله‌پشتی بودیم که با یک تکان ناگهانی، یک کتاب‌ سنگین روی یکی از زیپ‌هایم افتاد؛ تا قبل از زنگ اول متوجه نشد کجا ایستاده. مطمئنم زیپ‌دردم تا سه‌شنبه ادامه پیدا می‌کنه. این‌جور مواقع بلد بودن زبان کتاب‌ها خیلی به کار میاد؛ می‌توانستم بهش بگویم کجا ایستاده و ازش می‌خواستم حرکت کند. حیف که تقریبا هیچ جامدادیی پیدا نمی‌شود که بتواند به زبان کتاب‌ها حرف بزند. یک جامدادی شخصیت و زبان مدادهایی که داخل دلش نگه می‌دارد را شکل میدهد؛ اما شخصیت و زبان یک کتاب توسط کلماتی که توی صفحاتش نوشته شدن شکل میگیرد. همین موضوع یک مشکل اساسی برای برقراری ارتباط با یک کتاب ایجاد میکند. مشکل دیگر این است که آنها مثل ما جامدادی‌ها یک زبون واحد ندارن؛ بعضی کتاب‌ها فارسی حرف می‌زنند، بعضی انگلیسی! تازه باور نمیکنی اگر بگویم که چندین هفته پیش کتابی دیدم که روسی حرف میزد! چند سال پیش، اگر درست به یادم باشد صاحبم کلاس پنجم بود؛ یک خودکار گم‌شده بهمان اضافه شد. در همان روز اول معرکه جمع کرده بود و می‌گفت جامدادی قبلیش به زبان کتاب‌ها هم صحبت می‌کرد. همه‌ی مدادها و خودکارها مسخره‌اش کردند و در جوابش گفتند: - حرف زدن یه جامدادی با یه کتاب مثل حرف زدن فردی که نمی‌تونه صحبت کنه با کسی که نمی‌تونه ببینه می‌مونه! راه‌های ارتباطی هیچ کدومشون با اون یکی سازگار نیست! چیزی که گفته شد من را برای یک هفته‌ی تمام به فکر فرو برد. یکی از شب‌ها فهمیدم که وجود یک مترجم، مسئله را حل می‌کند! کسی که هم با کلمات ارتباط برقرار کند و هم زبان اشاره بلد باشد، می‌تواند باعث ارتباط این دو نفر بشود! فردا صبح، سر کلاس نظر هر جامدادی که می‌شناختم و نمی‌شناختم را پرسیدم. بحثمان تا آخرهای زنگ سوم هم ادامه داشت! یکی از کتاب‌های قدیمی، از داخل قفسه‌های کلاس زبان باز کرد: - آه، به‌خاطر خود خدا هم که شده بس کنید دیگه! همه زیپ به دهان مانده بودیم. وقتی تعجبمان را حس کرد، با لحن آرام‌تری ادامه داد: - این موضوع برمی‌گرده به سال‌های خیلی‌خیلی دور! زمانی که نه لپ‌تاپی بود و نه گوشی. حتی قبل‌تر از ماشین تایپ؛ زمانی که نویسنده‌ها کتاب‌هاشون رو با قلم و جوهر می‌نوشتن. بعد از تموم شدن کتاب، اون قلمی که کتاب رو نوشته بود می‌تونست نقش مترجمی که می‌گید رو ایفا کنه. به جلد بنفش رنگ و رو رفته‌اش نگاهی انداختم. ربانی که برای نشانه گذاری صفحاتش بود، سوخته بود. با کنجکاوی پرسیدم: - پس الان شما چطوری زبان ما رو بلدید؟ - خدا زبونم رو باز کرد که ساکتتون کنم! حالا هم برای زنگای دیگه ساکت یه جا میشینید و لام تا کام حرف نمی‌زنید! چشمانش را مثل قبل بست و غرغرکنان زیر لب زمزمه کرد: - منو آخر عمری فرستادن تو مدرسه که چی؟ به دست این بچه‌ها پاره بشم؟ آخ جوونی کجایی، کاشکی توی همون آتیش مغول‌ها کنار رفیقام می‌رفتم. خلاصه بگم، فهمیدیم برای صحبت با کتاب‌ها مترجم نیاز داریم... . جواب کتاب به زنجیره افکارم پایان نداده بود. بعد از آن روز هم بارها راجع به این فکر کردم؛ اگر کسی که کتاب رو مکتوب می‌کرد زبانشان را بلد باشد پس یعنی حالا پرینترها به زبان کتاب‌ها مسلط هستند! ولی ارتباط آنها غیرممکنه! وقتی این را می‌گویم باورم کن، چون از روی تجربه همچین حرفی میزنم! بعد از همان سال، چشمم به هر پرینتری که خورد سعی کردم با آن حرف بزنم؛ اما تنها چیزی که از آن دهان گشادش بیرون می‌آمد این بود؛ «01001000 01100101 01101100 01101100 01101111»[1] 1) کلمه Hello به زبان باینری