«باز گویم، همچنانکه گفتهام باری،
راوی افسانههای رفته از یادم
جغد این ویرانهی نفرین شدهی تاریخ،
بوم بام این خراب آباد،
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم.»
«گرفتاریست همچون من قفسزاد و قفسپرورد.
گرفتاری کزین تنگ قفس چون من
-گر از تزویر تقدیر است، یا بیدادی صیاد-
نبودهست و نباشد یک نفس آزاد،
[هرگز هیچ. »