هدایت شده از اردوگاه دورگهها شعبه سوگورو²؛
نیکول
برای: خاله آدرین
عضو گروه جادوگران Hexenzirkel . قبل اینکه ببینیمش تو بازی بیشتر از طریق صدا و راهنماییاش شناخته میشد.
هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
تنهاییِ زهرِ تن و پیکرِ سهراب رستمِ خمتن بود و آن روح، نوشداروی پس از مرگ.
اتاق گلگرفته و درحال فرو ریختن بود و سهراب، غرق در منجلاب عرق، مقروض و محدود، ناله میکرد:« کجایی؟!»
پاسخی نمیآمد. پیکرِ سفید حضور داشت اما باید حرف میزد تا او بفهمد.
سرفههایش یک به یک آمدند و خش انداختند بر دیواره گلوگاهِ مجروحش. گوشه دیدگانش تر شد و نبضش در کنار گوش، چون پای دیو، گرومپ گرومپ کرد.
جای تهمینه سبز که نگاه استوارش را بدون حس، به مراوریدهای غرق در خونش بدوزد و ریشخند بزند بر میوهیِ جانش.
سیبک گلو، با کشش، بالا و پایین رفت و انگشتانش در پی جایِ سیگارهایِ لامذهبش گشت.
بلاخره دستش به سفالِ هشک و شکل گرفته خورد و آن را جلو کشید. نبض، دو سانتی گوشش، تابِ بیشتری برداشت نوکِ انگشتانش، به تیرگی گراییدند.
خاکستر سیگار، به سان حلزون در کف دستش جا بگرفت و دست بالا آمد.
خاکستر را بیحان، در دهانش ریخت و نشخوار کرد. سوزش گلوگاه بیشتر شد و عذاب جانش هم بیشتر:« کجایی؟! کجایی؟! زندگیم رو به گند کشیدی!»
بلاخره پیکر به حرف در آمد. لب گشودن پیکر متساوی بود با سنگین تر شدنِ اهرم فضا:
« همینجام! ولی نمیخوام جواب بدم. من تورو به گند نکشیدم. تو من رو از خاطراتت ساختی. چطوری وقتی واقعی نیستک زندگیت رو به گند بکشم؟ ا..»
نفهمید؛ خلسه جانش را در آغوش کشید و پرت شد به دل سیاهی مرگ.
-فاذر
پذیرش
بسمه تعالی سلام امروز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ جانکم شما ببخشید دو نامه د
بسمه تعالی
سلام
به وقت یکشنبه، روز آخر خرداد ۱۴۰۵
میدانم گاه زندگی طاقتفرساست. اما شما بگویید که چگونه... که چگونه دلی را شاد کنیم که خون است. من بسیار اندیشیدهام و جانکم، چگونه دلی را شاد کنم که نمیماند، نمیخواهد بماند؟
دلهای کوچک مردم پر از غم است، و آری باید چنین باشد، بعید نیست این از خاکی که گلهبهگله خون از آن شکوفه زده، از خاکی که هر چه دیده از قدیمترین روزگاران رنج بوده. اما جانکم، شما بفرمایید آیا راهی هست؟ فردایی هست؟ دستی هست؟ مردی هست؟ که بایستد و جلوی فوران خون از این شریان باز شدهی درد را بگیرد؟ رستم دستان هم زیر بار غم شکست، زاده و پروردهی همین خاک، ولی دلی به نرمی بال پرستو.
جانکم هر چه آمدم که بگویمش انگار جایش نبود، زمانش نبود، توانش نبود، قسمت نبود. اصلا که آدمش نبودم که بگویم. من کسی نبودم که بگویم اما جانکم آدم روحش به درد میآید هر کسی را در رنج ببیند. برای همین به شما مینویسم، شما روحتان بزرگتر است، شما میدانید چه رنجی میکشد، میکشم، میکشند، چه رنجی میکشیم فقط کاش راهی بود که رنجی نکشیم، یا دست کم اگر میکشیم بارمان را هم مثل لبخندمان با هم قسمت کنیم تا سنگینی دنیا بر کسی به تنهایی تحمیل نشود.
جانکم ما انسانهای تنهایی هستیم، و شاید بودهایم ولی در تقدیر هیچ انسانی تنهایی نوشته نشدهاست چون انسان اصولا تنها نیست، خدایی کنارش قدم برمیدارد که هرگز تنهایش نمیگذارد و خدا نکند از او و از یکدیگر غافل شویم.
عمرهای کوچک ما در تمامی این روزهای زندگی از شیشه شکنندهتر هستند، ما وقت زیادی خواهیم داشت برای دویدن و کار کردن و جلو رفتن، اما چیزی که زمان زیادی برای آن نخواهیم داشت حقیقتا دوست داشتن است. دوست داشتن بسیار سختتر از دوست نداشتن است، شاید سخت ترین کار همین دوست داشتن باشد و در این بین، درود بر کسانی که بدون فکر دوست میدارند.
گرچه زخمهای زیادی خواهند خورد اما قلبهای مهربان همیشه در نهایت آرامش را در دوست داشتن خواهند یافت و چیزی جز این بعد از ده روز دنیا برای ما وجود نخواهد داشت.
جانکم به گل لاله قسم میخورم که دست از دوست داشتن برنمیدارم، چه خدا، چه شما، چه او.
برای شرح حال دیر نشده، امروز روز غمگینی خواهد بود. این بار شما برایم بنویسید، شمایی که بوی رفتنتان باز به جان من مانده و رنگ بودنتان چیزی جز عدم نیست.
دلتنگی هم بد دردی است. و امروز من دلتنگ بسیاری شدهام. نمیدانم آیا عاقلانه است که باز هم حرفی بزنم و دستی بیندازم یا خیر، همانطور که گفتم من کسی برای او نیستم.
کسی برای هیچکس نیستم.
برای شرح حال دیر نشده، این بار شما برایم بنویسید.
منتظر نامهی شما؛ هانا.