قرار نیست کلیشهای دوستت داشته باشم
تو لبخندی هستی که میان اشکهایم میزنم
ماهی که همیشه در آسمان میدرخشد
ماه در آسمان که ماهی هر روز حسرتش را میخورد
بدون تو هیچچیز شروع نمیشد
تو اسطورهی من هستی ؛ افسانهی من هستی ؛ خیال من هستی
با تمام وجود از تو مینویسم
ردپای تو در تمام واجهای وجود من خودنمایی میکند ؛ راست بهسان فانوسی که در قلبم جا گذاشتی.... 🏮
#هانا_نیک_نامی
#دلنوشته
#نوشته_هایی_برای_تو
پذیرش
موقعیت : اگه به ماه نگاه کنی یاد هیچی جز لونا نمیفتی 🌙💙
ای بابا، اینقدر خجالتم نده خواهرم😔
ناشناس
*ما داستان میخواهیم!*
بچه های قشنگم این داستان ما یه ذره ( خیلی ) ویرایش می خواد و داستان یهذره ( خیلی ) عوض شده بنابراین من در اولین فرصت ( اگه داشته باشم ) درست می کنمش 😂😂
شرمندهی اخلاق ورزشیتونم ولی یهکمی طول میکشه 🙏😂😂
سرباز اسلحهای که نگه داشته بود را غلاف کرد و باری دیگری با دو دستش روی میز کوباند و داد زد:
- قصدت چیه؟ برای چی به زمین اومدی؟ برای صدمه زدن به کی اینجا اومدی؟
نورِ تنها چراغ اتاق باعث شد سایهای روی صورتش بیوفتد. هیچ ایدهای نداشتم چرا به صندلی بسته شدم و در اتاقی کوچک توسط این سرباز بازجویی میشدم. بخاطر دارویی که بهم تزریق کرده بودند هنوز هوش و حواسم سر جایش نیامده بود و حتی اگر میخواستم چیزی بگویم، کلماتی بیمعنی بیرون میآمدند. چشمانم را بستم و به هم فشار دادم تا شاید سردردم بهتر شود. سرباز که صبرش سر آمده بود، به پشت سرم خیره شد و گفت:
- قربان، حرف نمیزنه... .
صدای مردی از بلندگو پخش شد و در اتاق پیچید:
- بیا بیرون! بزار یکم تنها باشه. بالاخره میفهمه راهی جز حرف زدن نداره!
سرباز دست راستش را بالای ابرویش گذاشت، با کوبیدن پایش روی زمین احترام نظامی گذاشت و بدون کوچیکترین توجهی به من در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت. منظور سرباز چی بود؟ آخه یه مغازهدار به کی بخواد صدمه بزنه؟ سردردم کمرنگتر از قبل شده بود. باری دیگر چشمانم را باز و بسته کردم و میخواستم از روی صندلی بلند شوم که چیزی مانعام شد. سرم را پایین انداختم و زمانی که نگاهم به دستانم افتاد، نفس کشیدن از یادم رفت.
ناخنهای کلفت و تیزی جای ناخنهای کوتاهم را گرفته بودند. پوستم خیلی تیرهتر از قبل شده بود و مطمئنم اگر پوستم را لمس میکردم زبرتر هم شده بود. حلقه همیشگیام در انگشتم نبود. بیتوجه به دستبندهای فلزی که دور مچهایم بسته بودند، با تمام قدرت دستانم را به بالا کشیدم. دستههای صندلی با صدای بلندی شکست؛ اما دستبندها هنوز دور دستانم بودند. بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم. چرخیدم و به آینهای که سرباز باهاش حرف میزد نگاه کردم.
چند ثانیه اول هیچ واکنشی نشان ندادم. مغزم نمیدانست به تمساحی که در مقابلش ایستاده چه واکنشی نشان بده. چند بار پلک زدم و وقتی دیدم تمساح هنوز هم بهم زل زده، عقبتر رفتم. بالاخره مغزم به کار افتاده بود و به عضله پایم دستور فرار فرستاده بود. قدم سومم را که برداشتم؛ پایم به صندلی که بهش بسته شده بودم، گیر کرد و روی چیزی افتادم. سرم را چرخاندم و دیدم چیز درازی از کمرم بیرون زده؛ مثل دم یک تمساح بود. صدای کر کنندهای بلند شد، بعد از چند لحظه دو سرباز به سرعت وارد اتاق شدند و با آمپول چیزی در گردنم تزریق کردند. در آخرین لحظات هوشیاریام صدا متوقف شد و فهمیدم صدا از حنجره خودم بیرون میآمد. مغزم بیهوشی را به وحشت و بهتزدگی ترجیح داد و بدون کوچیکترین مقاومتی، گذاشت مرفین کنترل را به دست بگیرد.
#داستان_کوتاه
#Loona