eitaa logo
پذیرش
67 دنبال‌کننده
806 عکس
27 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی از تغییر می‌ترسم!!!...
هر چیزی که از دست دادم....
Nothing about being human is ever simple , brion! 🥀 وایولت هارپر ، سریال یانگ جاستیس ؛)
سرباز اسلحه‌ای که نگه‌ داشته بود را غلاف کرد و باری دیگری با دو دستش روی میز ‌کوباند و داد زد: - قصدت چیه؟ برای چی به زمین اومدی؟ برای صدمه زدن به کی اینجا اومدی؟ نورِ تنها چراغ اتاق باعث شد سایه‌ای روی صورتش بیوفتد. هیچ ایده‌ای نداشتم چرا به صندلی‌ بسته شدم و در اتاقی کوچک توسط این سرباز بازجویی میشدم. بخاطر دارویی که بهم تزریق کرده بودند هنوز هوش و حواسم سر جایش نیامده بود و حتی اگر می‌خواستم چیزی بگویم، کلماتی بی‌معنی بیرون می‌آمدند. چشمانم را بستم و به هم فشار دادم تا شاید سردردم بهتر شود. سرباز که صبرش سر آمده بود، به پشت سرم خیره شد و گفت: - قربان، حرف نمیزنه... . صدای مردی از بلندگو پخش شد و در اتاق پیچید: - بیا بیرون! بزار یکم تنها باشه. بالاخره می‌فهمه راهی جز حرف زدن نداره! سرباز دست راستش را بالای ابرویش گذاشت، با کوبیدن پایش روی زمین احترام نظامی گذاشت و بدون کوچیک‌ترین توجهی به من در را باز کرد و از اتاق بیرون رفت. منظور سرباز چی بود؟ آخه یه مغازه‌دار به کی بخواد صدمه بزنه؟ سردردم کم‌رنگ‌تر از قبل شده بود. باری دیگر چشمانم را باز و بسته کردم و می‌خواستم از روی صندلی بلند شوم که چیزی مانع‌ام شد. سرم را پایین انداختم و زمانی که نگاهم به دستانم افتاد، نفس کشیدن از یادم رفت. ناخن‌های کلفت و تیزی جای ناخن‌های کوتاهم را گرفته بودند. پوستم خیلی تیره‌تر از قبل شده بود و مطمئنم اگر پوستم را لمس می‌کردم زبرتر هم شده بود. حلقه‌ همیشگی‌ام در انگشتم نبود. بی‌توجه به دستبندهای فلزی که دور مچ‌هایم بسته بودند، با تمام قدرت دستانم را به بالا کشیدم. دسته‌های صندلی با صدای بلندی شکست؛ اما دستبندها هنوز دور دستانم بودند. بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم. چرخیدم و به آینه‌ای که سرباز باهاش حرف میزد نگاه کردم. چند ثانیه اول هیچ واکنشی نشان ندادم. مغزم نمیدانست به تمساحی که در مقابلش ایستاده چه واکنشی نشان بده. چند بار پلک زدم و وقتی دیدم تمساح هنوز هم بهم زل زده، عقب‌تر رفتم. بالاخره مغزم به کار افتاده بود و به عضله پایم دستور فرار فرستاده بود. قدم سومم را که برداشتم؛ پایم به صندلی که بهش بسته شده بودم، گیر کرد و روی چیزی افتادم. سرم را چرخاندم و دیدم چیز درازی از کمرم بیرون زده؛ مثل دم یک تمساح بود. صدای کر کننده‌ای بلند شد، بعد از چند لحظه دو سرباز به سرعت وارد اتاق شدند و با آمپول چیزی در گردنم تزریق کردند. در آخرین لحظات هوشیاری‌ام صدا متوقف شد و فهمیدم صدا از حنجره خودم بیرون می‌آمد. مغزم بی‌هوشی را به وحشت و بهت‌زدگی ترجیح داد و بدون کوچیک‌ترین مقاومتی، گذاشت مرفین کنترل را به دست بگیرد.
بدون دیدن هم دوستت دارم چی میشه اگه ببینمت؟.... ۵/۶/۱۴۰۳
I'm not gonna make it alone....🖤
کم‌کم دارم حس می‌کنم مشکل از منه....
زمانی میرسه که اون توهمی که برای خودت ساختی، شکسته میشه و تمام حقیقت‌های تلخی که نمی‌خواستی بپذیری به سمتت سرازیر میشن... 💔
«تو واقعا پنج نفر رو کشتی؟» «بهم نمیاد؟» «فکر نکنم تا حالا سوسک هم کشته باشی!؟» «از روی ظاهرم اینو میگی؟ یا سنم؟ شاید من پنج نفر رو کشته باشم و در این صورت تو نفر بعدی خواهی بود!!» «فکر نکنم!!» «جدی؟ می‌دونی دکترا فکر می‌کنن دو شخصیتی باشم!» «یعنی....!» «فکر نکنم کسی جنازه‌ت رو پیدا کنه!!» ۹/۶/۱۴۰۳
ناشناس *Hannah* جانم ؟ *چرت نگو* فرزندم منظورت رو واضح اعلام کن!! یعنی چی؟؟؟ الان باید بفهمم؟؟؟😂✨
از همون لحظه‌ی اول فرق داشتی ؛ می‌درخشیدی!.... ۱۰/۶/۱۴۰۳
انگار توی برزخ گیر افتادم... میان بزرگسالی و کودکی خودم را گم کردم و به دنبال نوری که در انتهای تونل میبینم، میروم... با تک‌تک سلول‌های بدنم این بلاتکلیفی را حس میکنم، حس میکنم که چطور برای شغل پیدا کردن زیادی بچه‌ام و برای حرف زدن با شخصیت خیالی‌ام زیادی بزرگ شدم... حس میکنم در گسل نوجوانی به همراه تمام بدخلقی‌هایم گیر افتادم و راهی برای برگشت به سطح پیدا نمیکنم، تنها راه نجاتم صبر کردن و منتظر ماندن است، منتظر حرکتی از سمت بانوی زمان... کسی که می‌گویند تمام زخم‌ها را شفا می‌دهد و از طلا هم ارزشمندتر است...