«تو واقعا پنج نفر رو کشتی؟»
«بهم نمیاد؟»
«فکر نکنم تا حالا سوسک هم کشته باشی!؟»
«از روی ظاهرم اینو میگی؟ یا سنم؟ شاید من پنج نفر رو کشته باشم و در این صورت تو نفر بعدی خواهی بود!!»
«فکر نکنم!!»
«جدی؟ میدونی دکترا فکر میکنن دو شخصیتی باشم!»
«یعنی....!»
«فکر نکنم کسی جنازهت رو پیدا کنه!!»
۹/۶/۱۴۰۳
#هانا_نیک_نامی
#داستانک
ناشناس
*Hannah*
جانم ؟
*چرت نگو*
فرزندم منظورت رو واضح اعلام کن!! یعنی چی؟؟؟ الان باید بفهمم؟؟؟😂✨
از همون لحظهی اول فرق داشتی ؛ میدرخشیدی!....
۱۰/۶/۱۴۰۳
#دلنوشته
#هانا_نیک_نامی
#نوشته_هایی_برای_تو
انگار توی برزخ گیر افتادم...
میان بزرگسالی و کودکی خودم را گم کردم و به دنبال نوری که در انتهای تونل میبینم، میروم...
با تکتک سلولهای بدنم این بلاتکلیفی را حس میکنم، حس میکنم که چطور برای شغل پیدا کردن زیادی بچهام و برای حرف زدن با شخصیت خیالیام زیادی بزرگ شدم...
حس میکنم در گسل نوجوانی به همراه تمام بدخلقیهایم گیر افتادم و راهی برای برگشت به سطح پیدا نمیکنم، تنها راه نجاتم صبر کردن و منتظر ماندن است، منتظر حرکتی از سمت بانوی زمان...
کسی که میگویند تمام زخمها را شفا میدهد و از طلا هم ارزشمندتر است...
#loona
#دلنوشته
امروز از مسیری متفاوت میآمدم که از جلوی خانهات رد شدم ؛ از روی عادت ایستادم تا ببینم چراغ اتاقت روشن است یا نه .
مثل هفتههای پیش خاموش بود ؛ بدون مکث راه افتادم تا برای دیدنت زودتر برسم ؛ دستهی گلِ رزِ سرخ را در دستم فشردم که زیر گرمای آفتاب ناله میکرد و به آرامی میپژمرد ....
۱۲/۶/۱۴۰۳
#هانا_نیک_نامی
#داستانک
Because they took our love and they filled it up,
They filled it up with novacain and now I'm just numb... 💔✨
#آهنگ
#fall_out_boy
#دیالوگ
از طرف لونا