سال دهم یه معلم داشتیم، برای گروه ما نقشهکشی درس میداد برای گروه دیگه نصب...
یه جوری این بشر خوب بود، اصلا موندم از اخلاقش بگم، از رفتارش بگم، از صبرش بگم. اون سال یه جوری این معلم روی ما تاثیر گذاشته بود که نگم براتون...
ما دو زنگ 90 دقیقهای باهم داشتیم، دیگه تایممون خیلی زیاد میشد ما بچهها نمیشستیم به حرف زدن، یوهو وسط حرفمون فامیلی یه معلم رو میگفتیم، مثلا فلانی اینجوری گفت، همون لحظه بهمون میگفت بگید خانم فلانی. ما هم عادت کرده بودیم که پیش خودمون دیگه نگیم خانم فلانی، آنقدر این معلم این رو با ما تکرار کرد که دیگه افتاده بود توی دهنمون. یعنی توی راهرو، بیرون از مدرسه، توی چت میخواستیم اسم یه معلم رو بیاریم میگفتیم خانم فلانی...
خانم مسعودی، امیدوارم هرجا هستید حال خودتون و بچههاتون خوب باشه، بخاطر کوچیکترین چیزایی که بهمون یاد دادید، چه اخلاقی و چه درسی ازتون ممنونم. شما بار دیگه یادمون انداختید که هرچقدر هم سخت باشه احترام یک بزرگتر، به خصوص احترام یک معلم خیلی خیلی واجبه🌱🫧✨
#loona
#دلنوشته
برادرم ابتداییه زنگ زده بود به دوستش که من دارم نمایش تمرین میکنم برای مدرسه تو هستی؟ اونم گفت پایهی پایهم
و من متوجه شدم که هرگز همچین کسی رو تو اون سن نداشتم، من تازه از دو سال پیش فهمیدم دوست یعنی چی.
خیلی براش خوشحالم ✨✨
من فقط میدونم هانا همیشه هانا بود برای همین آدرین، آدرین شد.
هانا همیشه میخواست مهربون باشه برای همین آدرین باید برای همه دوست داشتنی میبود ولی متفاوت از آب دراومد.
هانا عاشق پرواز کردن بود پس آدرین باید به جاش پرواز میکرد ولی خیلی بد سقوط کرد.
هانا خیلی بلندپرواز بود برای همین آدرین باید به هر چی میخواد میرسید؛ در عوض خیلی چیزها رو از دست داد.
هانا خیلی تنها بود برای همین آدرین باید یه عالمه آدم دور و برش میداشت ولی در عوض تنهاتر از چیزی شد که باید.
هانا از یه جایی به بعد از حرفهای خودش بدش میومد چون همه چیز رو خراب میکرد برای همین سکوت رو ترجیح داد، پس آدرین باید هر چی میخواست رو میگفت ولی آدرین انقدر خردمند بود که حرفاش رو برای خودش نگه داره.
هانا عاشق گرمایی بود که از محبت بقیه ایجاد میشد پس آدرین باید دختر هستیا میبود.
هانا دوست داشتن رو دوست داشت ولی میترسید تهش همه چیز به هم بریزه پس آدرین باید از صمیم قلب عاشق کسی میشد.
هانا میخواست بی نقص باشه، پس آدرین باید این بار رو به دوش میکشید، آدرین باید بهترین میبود ولی هم هانا و هم آدرین شکست خوردن.
هانا خیلی بیقرار بود برای همین آدرین باید آروم میبود ولی آخرش وجود هر دوشون پر از آتشی بود که باید شعله میکشید.
هانا نمیخواست به هیچکس آسیب برسونه پس آدرین باید به همه کمک میکرد، آدرین همهی تلاشش رو کرد ولی آخرش گوشهگیر شد چون خودش آسیب دید.
هانا میخواست پرواز کنه پس آدرین باید یه پرنده میبود ولی آدرین یه روباهه.
هانا میخواست تفاوت داشته باشه درحالی که آدرین فقط میخواست معمولی باشه انگار هیچ کدومشون از زندگی دیگری درس نگرفتن.
هانا با درماندگی میخواست یه کار بزرگ بکنه پس آدرین بار افسانه بودن رو به دوش کشید.
هانا و آدرین میخواستن بقیه به یاد بیارنشون پس افسانهی هلن متولد شد چون از نظر اونا زندگی حق نداشت هرکاری میخواد باهاشون بکنه و بعد فراموش بشن، زندگی باید اونا رو به یاد میاورد.
هانا عاشق شادی بود پس آدرین مشخصا افسردهست.
هانا همیشه تا جایی که میتونست وفادار بود پس آدرین هم باید میبود، چون هیچ کدوم نمیخواستن به بقیه آسیب بزنن.
جفتشون فقط میخواستن از دردها فرار کنن پس زندگی اونا رو به همدیگه رسوند.
هانا هیچوقت حس نکرد قهرمان زندگی خودشه پس آدرین باید قهرمان خودش میبود و نتیجه؟ حتی هانا هم نمیتونه تشخیص بده که آدرین قهرمانه یا ویلن
هانا به خودش اعتماد نداشت در مقابل آدرین هم همین بود.
در نهایت آدرین و هانا خیلی شبیه هم بودن.
هانا از انسان بودن میترسید، از انسان بودن حتی بدش میومد پس آدرین نباید یه انسان میبود ولی هیچکدوم نفهمیدن آخرش کجا چه اتفاقی افتاد که این بار آدرین به هانا گفت:«انسانها بهترین خودشون هستن.»
آدرین همیشه بار زندگی من رو به دوش میکشید در حالی که اون هیچ پناهی نداشت من هر شب، هر روز، همیشه به اون پناه میبردم.
من بیشتر از هر کسی به آدرین آسیب زدم و آخرش فهمیدم آدرین همون هانا بود، آدرین هانایی بود که در برابر آرزوهای خودش روی زانو افتاد.
آدرین و هانا خیلی فرقی با هم نداشتن، هر دوشون بینهایت انسان بودن.
همونطور که قبلا هم گفتم گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستن مثل هانا و آدرین.
متاسفم آدرین، تو همیشه مجبور بودی وقتی من نمیتونم بجنگی، تو وقتی من افتادم بلند شدی، تو همیشه بار آرزوهای احمقانه، بلندپروازانه، دردناک و رویایی من رو به دوش کشیدی و من نمیتونم به یاد بیارم اگه تلاش کردم تا در مقابل باری از دوش تو بردارم.
و آدرین من ازت ممنونم که همیشه کنارم بودی، تو من رو بهتر از هرکسی شناختی ولی در مقابل میدونم که من هم تو رو میشناسم و تو در نهایت همون قلبی رو داری که من دارم.
آدرین تو بزرگترین رویایی هستی که دارم، افسانهی هلن، لونا، میرا، جیسون و.... همه و همه به خاطر تو متولد شدن، در پایان داستان من یک باقی میمونه و یک تو هستی.
به یاد تمام ساعت های خوشی و تنهایی که با تو سپری کردم.
ممنونم آدری
خیلی ضربهی بدی در کودکی بهم خورد وقتی فهمیدم؛
1 شب یلدا یه دقیقه بلندتره
2 تعطیلات عید فقط چهارده روزه
3 اگه اسباب بازی هام رو بزارم و برم تکون نمیخورن و زنده نمیشن
4 آدم ها نمیتونن با ذهنشون چیزی رو حرکت بدن 😂😂😭😭
هدایت شده از صندوقچهی راجرز*شاید چنل تقدیمی
~
این پستو فوروارد میکنین چنلتون و لینک چنلتون رو برام تو
https://daigo.ir/secret/8910883551
یا
@Young_lady_poe_t
میفرستید و من با توجه به وایب چنلتون میگم چنلتون متعلق به کدوم دنیاست.
¹دنیای مارول
²دنیای هری پاتر
³دنیای دیزنی
⁴دنیای انیمه
⁵دنیای ماینکرفت
فقط اونایی که چنل ندارن میتونن آیدی بدن تو ناشناس-
𝙏𝙝𝙚 𝙛𝙖𝙢𝙤𝙪𝙨 𝙧𝙤𝙤𝙢 𝙤𝙛 𝙎𝙩𝙚𝙫𝙚𝙣 𝙍𝙤𝙜𝙚𝙧𝙨~
پذیرش
~ این پستو فوروارد میکنین چنلتون و لینک چنلتون رو برام تو https://daigo.ir/secret/8910883551 یا @Yo
بچه ها جونم این تقدیمی ها رو انجام میدم چون یه جورایی ازشون خوشم میاد
و هم باعث میشن جمعمون بیشتر بشه
اگه هر لحظه فکر کردید که باعث میشه حس قبل رو اینجا نداشته باشید و حس بکنید خیلی تبلیغاتیه یا هر چیز دیگه بهم بگید و من دیگه انجامش نمیدم ✨✨✨
متاسفانه هنوز هم ناشناسمون به مشکل خورده
اگه طی این چند روز درست نشد به لینک های جدید پناه میبریم😭😂
الان که بهش فکر میکنم لونا خصلتهایی رو داشت که من آرزو میکردم با اونا زندگی کنم،
لونا گروهی را داشت که بخاطرش تا جهنم هم میرفتن، زمانی که حرف میزد هیچکس حرفش رو قطع نمیکرد. اما بارها و بارها بهم ثابت کرد که ما هیچ تفاوتی باهم نمیکنیم، لونا هم مثل من روی باورهاش ایستاد و براش مهم نبود که چه چیزی رو فدا کرده. لونا بهم نشون داد که لازم نیست برای پرواز کردن دوتا بال از پشتت دراومده باشه، بهم ثابت کرد مهم نیست چقدر قوی باشیم، این دنیا ظالمتر از اونیه بخوايم تنهایی به جنگش بریم. لونا همون کاپیتانی بود که بدون اینکه ذرهای ترس و شک به خودش راه بده کنترل اوضاع رو به دست میگرفت، فرماندهای شد که من همیشه از بودنش میترسیدم. لونا دنبال کسی نمیگشت که بقیه عمرش رو باهاش سپری کنه اما اون فرد جلوی راهش سبز شد. با اینکه من نتونستم توی چالشهای راهش پیشش باشم ولی لونا حتی یه لحظه هم پشت منو خالی نکرد، زمانی که خوردم زمین بلندم کرد، خاکِ روی لباسم رو تکوند و گفت اشکالی نداره و زمانی که دویدن یاد گرفتم مثل بابای پرافتخاری که به بچهاش دوچرخهسواری یاد داده، هم پای من میدوید و تشویقم میکرد.
لونا، تو کسی بودی که من میخواستم باشم ولی کسی شدی که باورم کرد و وادارم کرد از هدفم دست نکشم🩵✨