eitaa logo
پذیرش
67 دنبال‌کننده
797 عکس
27 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناسمون به مشکل برخورده😭😭
خیلی ضربه‌ی بدی در کودکی بهم خورد وقتی فهمیدم؛ 1 شب یلدا یه دقیقه بلندتره 2 تعطیلات عید فقط چهارده روزه 3 اگه اسباب بازی هام رو بزارم و برم تکون نمی‌خورن و زنده نمیشن 4 آدم ها نمی‌تونن با ذهنشون چیزی رو حرکت بدن 😂😂😭😭
هدایت شده از صندوقچه‌ی راجرز*شاید چنل تقدیمی
~ این پستو فوروارد میکنین چنلتون و لینک چنلتون رو برام تو https://daigo.ir/secret/8910883551 یا @Young_lady_poe_t میفرستید و من با توجه به وایب چنلتون میگم چنلتون متعلق به کدوم دنیاست. ¹دنیای مارول ²دنیای هری پاتر ³دنیای دیزنی ⁴دنیای انیمه ⁵دنیای ماینکرفت فقط اونایی که چنل ندارن میتونن آیدی بدن تو ناشناس- 𝙏𝙝𝙚 𝙛𝙖𝙢𝙤𝙪𝙨 𝙧𝙤𝙤𝙢 𝙤𝙛 𝙎𝙩𝙚𝙫𝙚𝙣 𝙍𝙤𝙜𝙚𝙧𝙨~
پذیرش
~ این پستو فوروارد میکنین چنلتون و لینک چنلتون رو برام تو https://daigo.ir/secret/8910883551 یا @Yo
بچه ها جونم این تقدیمی ها رو انجام میدم چون یه جورایی ازشون خوشم میاد و هم باعث میشن جمعمون بیشتر بشه اگه هر لحظه فکر کردید که باعث میشه حس قبل رو اینجا نداشته باشید و حس بکنید خیلی تبلیغاتیه یا هر چیز دیگه بهم بگید و من دیگه انجامش نمیدم ✨✨✨ متاسفانه هنوز هم ناشناسمون به مشکل خورده اگه طی این چند روز درست نشد به لینک های جدید پناه می‌بریم😭😂
هدایت شده از صندوقچه‌ی راجرز*شاید چنل تقدیمی
☆چنلت بهم وایب دیزنی رو میده یک پرنسس که زیر بارون منتظر شاهزاده‌ش ایستاده؟ ~
الان که بهش فکر میکنم لونا خصلت‌هایی رو داشت که من آرزو میکردم با اونا زندگی کنم، لونا گروهی را داشت که بخاطرش تا جهنم هم میرفتن، زمانی که حرف می‌زد هیچکس حرفش رو قطع نمی‌کرد. اما بارها و بارها بهم ثابت کرد که ما هیچ تفاوتی باهم نمی‌کنیم، لونا هم مثل من روی باورهاش ایستاد و براش مهم نبود که چه چیزی رو فدا کرده. لونا بهم نشون داد که لازم نیست برای پرواز کردن دوتا بال از پشتت دراومده باشه، بهم ثابت کرد مهم نیست چقدر قوی باشیم، این دنیا ظالم‌تر از اونیه بخوايم تنهایی به جنگش بریم. لونا همون کاپیتانی بود که بدون اینکه ذره‌ای ترس و شک به خودش راه بده کنترل اوضاع رو به دست میگرفت، فرمانده‌ای شد که من همیشه از بودنش میترسیدم. لونا دنبال کسی نمیگشت که بقیه عمرش رو باهاش سپری کنه اما اون فرد جلوی راهش سبز شد. با اینکه من نتونستم توی چالش‌های راهش پیشش باشم ولی لونا حتی یه لحظه هم پشت منو خالی نکرد، زمانی که خوردم زمین بلندم کرد، خاکِ روی لباسم رو تکوند و گفت اشکالی نداره و زمانی که دویدن یاد گرفتم مثل بابای پرافتخاری که به بچه‌اش دوچرخه‌سواری یاد داده، هم پای من میدوید و تشویقم می‌کرد. لونا، تو کسی بودی که من میخواستم باشم ولی کسی شدی که باورم کرد و وادارم کرد از هدفم دست نکشم🩵✨
بچه‌ها جونم ناشناس درست شده اگه حرفی دارین 🥺
سلااام نلیکم ملت✨
با یه داستان جدید اومدم خدمتتون... فقط کمکم کنید یه عنوانی روش بزاریم، بچه هنوز بینامه😂
پارت اول: - خب، چند لحظه ثابت باش که میخوایم بانداژ صورتت رو باز کنیم... . آرام سرم را تکان دادم. زمانی که دست دکتر را پشت گردنم حس کردم، نفسم در سینه حبس شد. صدای کنده شدن چسب از پشت سرم بلند شد. به همراه باز شدن بانداژ نور کورکننده‌ای من را مجبور به بستن چشمانم کرد. صدای خوشحالی مامان و بابا بلند شد و عمق سینه‌ام را گرم کرد. بعد از چند لحظه، زمانی که چشمانم به نورِ اتاق عادت کرد، آرام‌‌آرام پلک‌هایم را بالا بردم. پرده‌های آبی‌رنگ اتاق جلوی نور خورشید را گرفته بودند، چراغ‌ها هم خاموش بودند ولی با این حال نورِ محیط اذیتم می‌کرد. مامان روی صندلی نشسته بود و رو به جلو خم شده بود. بابا با همان لباس‌هایی که روز تصادف پوشیده بود، طوری که به هر‌دوی ما نزدیک باشد کنار تخت ایستاده بود.‌ پرستار از سمت چپ نزدیک شد و آینه‌ای به دستم داد. دکتر هم کمی دورتر از من، کنار دیوار، با لبخند عجیبی به تخته‌ای که دستش بود خیره شده بود. بدون گفتن چیزی، با تکان دادن سرم تشکر کردم و آینه را از دستش گرفتم. دلم نمیخواست خودم را ببینم؛ دو روزِ کامل در بیمارستان.... دلم میخواست حداقل قبلش سری به حمام خانه می‌زدم. دکتر سرش را بلند کرد و نگاهش را به سمتم گرفت. نفس عمیقی کشیدم و با اکراه آینه را بالا آوردم. موهای مشکی‌رنگم درهم گره خورده بودن، زیر چشمانم گود شده بود و به شدت خسته به نظر می‌رسیدم. دلم نمیخواست مامان و بابا من را به این شکل ببینند؛ من همیشه دخترکوچولوی قوی آنها بودم، حالا مثل مریض‌ها در بیمارستان روی تخت افتاده بودم. آینه را به پرستار برگرداندم. دکتر درحالی‌که چیزی از جیب کتِ سفیدرنگش درمی‌آورد، کنارم آمد. کمی خم شد و گفت: - خب، بزار ببینم حالِ مغزت چطوره... این خودکار رو با چشمات دنبال کن. و به دنبال جمله‌اش، خودکار را نزدیک به صورتم گرفت و آرام به چپ و راست حرکت داد. - خوبه. خودکار را سمت خودش برد. دکمه‌ی کوچکی روی در خودکار بود، آن را به آرامی فشار داد و چراغ کوچکی بر سر خودکار روشن شد. - خفنه نه؟ قبلا یکی از مریض‌ها بهم هدیه داد. بهم گفت اگه برق بره، جلوی پاتو میبینی و مثل من زمین نمیخوری. با خنده‌ی کوچکی صورتش را روشن کرد و ادامه داد: - پاش شکسته بود. نور خودکار را سمت چشمانم نشانه گرفت و به نوبت آنها را چک کرد. - خب... بگو شیش سیخ کباب، سیخی شیش‌هزار. شوخی‌اش گرفته بود؟ قبلا در مهمانی‌های فامیلی هرکسی به من می‌رسید اسن کار را می‌کرد: - اگه میتونی این جمله رو شیش‌بار بگو. چقدر از این جمله بدم می‌آمد. با لبخندی که خرد بودن اعصابم را به خوبی نشان می‌داد، زبان باز کردم که مخالفت کنم: -I'm not gonna say that. چی شد؟ چی گفتم؟ چرا انگلیسی گفتم؟ دکتر از حرفم تعجب کرد، نگاهی به بابا کرد و پرسید: - گفتید ایرانی هستید؟ بابا همینطور که با سردرگمی نگاهم می‌کرد، سر تکون داد. مامانم با لبخندی لحن جدیش را از دکتر قایم کرد: - آتوسا، اذیت نکن. اذیت نمیکردم. اصلا چه موقعیتی بود که بخواهم سربه‌سر آنها بگذارم؟ دکتر به سمتم برگشت، به صورت متعجبم نگاهی انداخت و گفت: - بعید میدونم کارش از قصد باشه... - believe me, it's not! چه اتفاقی افتاده؟ هردفعه میخواستم چیزی به فارسی بگویم، ذهنم کلمات را انگلیسی می‌کرد. دکتر تمام توجهش را به من داد: - آتوسا، متوجه حرف من میشی؟ - Yes. - چرا به فارسی صحبت نمیکنی؟ - I am... I mean I'm trying to. I'm not doing this on purpose. You have to believe me. - خب مشکلی نیست، آروم باش. الان بدترین چیز برای تو اینه که استرس داشته باشی. نفس عمیق بکش. ما اینجاییم که کمکت کنیم و بفهمیم مشکل از کجاست، باشه؟ نمی‌دانم چطور؛ اما گرمای لحن و لبخندش وادارم کرد تمام چیزهایی را که گفته باور کنم.