پذیرش
https://harfeto.timefriend.net/17174439241104 #ناشناس حرفی ، حدیثی ، چیزی ؟ حرف ناشناس .
یه لطفی بکنین و قبل لفت دادن دلیلتون رو بهمون بگین
پارت دوم:
دکتر یوسفی با همان لبخند همیشگی، بعد از در زدن وارد اتاق شد. بابا از روی صندلی بلند شد و شش دنگ حواسش را روی او ریخت. دکتر با انگشت به تختهشاسی که در دست داشت ضربهای زد و گفت:
- خب... خانم وزیری، نتیجهی اسکن مغزتون اومده. حدس ما اینه که بخاطر تصادفی که داشتید دچار زبانپریشی شدید.
تخته را به سمت من و بابا برگرداند. تصویر سیاه و سفیدی از یک مغز نشانمان داد، به ناحیهای از مغز اشاره کرد و ادامه داد:
- این منطقه مسئول درکِ مطلب هستش. اما معمولا افرادی که این ناحیه از مغزشون آسیب دیده، متوجه اختلال خودشون نیستن... مثلا چندتا کلمهی بیمعنی به زبون میارن و فکر میکنن دارن درست صحبت میکنن. شما کاملا حرفهای ما رو متوجه میشی و جوابی که میدی نشون میده مشکلی برای درک نداری... .
بابا سرش را پایین انداخت و با خشمی نهفته در صدایش گفت:
- پس، نه میدونید چطور این اتفاق داره میوفته و نه چطور درستش کنید؟
#loona
پذیرش
پارت دوم: دکتر یوسفی با همان لبخند همیشگی، بعد از در زدن وارد اتاق شد. بابا از روی صندلی بلند شد و ش
پارت سوم:
آرتمیس
بعد از ورود به اتاق، در را پشت سر خودم بستم، پرونده را روی میزم کوبیدم و مقنعهام را از سر درآوردم. روی میز، به سمت تختهوایتبرد نشستم و به نخهای قرمزرنگی که عکسها را به هم متصل کرده بودند خیره شدم.
بعد از چند ضربه به در اتاق، صدای حمید بلند شد:
- خانم شمس؟ میتونم بیام داخل؟
مقنعهام را سریع سرم کردم و زمانی که از صاف بودنش مطمئن شدم؛ گفتم:
- بفرمایید.
حمید وارد شد. چشمانِ خاکستریش با هیجان میدرخشیدند. با وجود خستگیم لبخند گرمی بر لبم نشست. گفتم:
- چیزی پیدا کردی؟
- تا این حد معلومه؟
- اوهوم... .
قدمی به داخل اتاق برداشت و در را پشت سرش بست.
- حدس بزن کی به هوش اومده؟
جوابی ندادم، نمیخواستم این بار یکی دیگر از بازیهای بیستسوالیاش را شروع کند. متوجه مکثم شد و با هیجان کمتری جواب خودش را داد:
- آتوسا جلوه... میتونیم به بهونهی تصادف باهاش حرف بزنیم، بگیم که میخوایم درمورد سانحه بپرسیم و وقتی تنها گیرش آوردیم از پدرش میپرسیم.
- چقدر احتمال داره پدرش با دوتا پلیس تنهاش بزاره؟ اصلا چقدر احتمال داره که چیزی از کثیفکاریهای پدرش بدونه؟
- نمیدونم، اما شاید چیزی دستگیرمون شد... از یه جا نشستن و خیره شدن به اطلاعت ناقصی که الان داریم که بهتره!
درست میگفت، مصاحبه با یه شاهد احتمالی ضرری نداشت.
- خیلی خب... آدرس بیمارستان رو داری؟
حمید در حالی که سعی میکرد هیجانش را پشت لبخندی مخفی کند؛ سرش را به پایین تکان داد.
- با ماشین شخصی میریم.
کتم را برداشتم و به سمت در رفتم. حمید به دنبالم از اتاق بیرون آمد.
#loona
#پارت_سه
هدایت شده از ᯓاخگر
https://eitaa.com/acception
۸ / ۱۰ 🦦
علاقه مندان به رمان کجایید؟ رمان هایی که میذارن>>
پذیرش
https://eitaa.com/acception ۸ / ۱۰ 🦦 علاقه مندان به رمان کجایید؟ رمان هایی که میذارن>>
فقط رمان؟ 😭😭
اینجا بچمونه
پارت چهارم:
آرتمیس:
- مامان؟ کجایی؟ گفتی این دفعه جلسه اولیا و مربیان رو میای... .
- آخ، باور کن حواسم نبود. باشه، حالا یهکاریش میکنم، راستی آرش... .
- بله مامان؟
نفسم را با اکراه بیرون دادم و مشتم را محکمتر دور فرمان حلقه کردم:
- احتمالا امروز هم دیر میام، یکی از شاهدای پرونده... .
- آره، باشه. عیبی نداره میدونم کارت مهمه، اصلا هم مهم نیست قرار بود بعد از سه هفته اون فیلمه رو ببینیم.
- آر... .
قبل از اینکه بتوانم جملهام را از دهانم بیرون کنم، تلفن قطع شد و صدای بوق آن در ماشین پیچید.
نفسم را با درماندگی بیرون دادم. یکی از دستانم را از فرمان کندم و روی صورتم کشیدم. حمید که در این مدت ساکت بود، زبان باز کرد:
- همهچیز خوبه؟
دستم را روی فرمان برگرداندم. درحالی که گوشه و کنار خیابان را به دنبال جای پارک میگشتم؛ گفتم:
- آره... .
در اطراف بیمارستان، کمی دورتر از خط عابر جای خالی به چشمم خورد. پایم را روی پدال گاز فشار دادم. با عجله ماشین را پارک کردم و زمانی که از خوب بودن محل پارک مطمئن شدم، ماشین را خاموش کردم، سویچ را در جیبم انداختم و کمربندم را باز کردم.
#پارت_چهارم
#loona