پذیرش
https://eitaa.com/acception ۸ / ۱۰ 🦦 علاقه مندان به رمان کجایید؟ رمان هایی که میذارن>>
فقط رمان؟ 😭😭
اینجا بچمونه
پارت چهارم:
آرتمیس:
- مامان؟ کجایی؟ گفتی این دفعه جلسه اولیا و مربیان رو میای... .
- آخ، باور کن حواسم نبود. باشه، حالا یهکاریش میکنم، راستی آرش... .
- بله مامان؟
نفسم را با اکراه بیرون دادم و مشتم را محکمتر دور فرمان حلقه کردم:
- احتمالا امروز هم دیر میام، یکی از شاهدای پرونده... .
- آره، باشه. عیبی نداره میدونم کارت مهمه، اصلا هم مهم نیست قرار بود بعد از سه هفته اون فیلمه رو ببینیم.
- آر... .
قبل از اینکه بتوانم جملهام را از دهانم بیرون کنم، تلفن قطع شد و صدای بوق آن در ماشین پیچید.
نفسم را با درماندگی بیرون دادم. یکی از دستانم را از فرمان کندم و روی صورتم کشیدم. حمید که در این مدت ساکت بود، زبان باز کرد:
- همهچیز خوبه؟
دستم را روی فرمان برگرداندم. درحالی که گوشه و کنار خیابان را به دنبال جای پارک میگشتم؛ گفتم:
- آره... .
در اطراف بیمارستان، کمی دورتر از خط عابر جای خالی به چشمم خورد. پایم را روی پدال گاز فشار دادم. با عجله ماشین را پارک کردم و زمانی که از خوب بودن محل پارک مطمئن شدم، ماشین را خاموش کردم، سویچ را در جیبم انداختم و کمربندم را باز کردم.
#پارت_چهارم
#loona
همیشه فکر میکردم دوست دارم توی خواب بمیرم... بدون درد، هیچی حس نکنم. ولی چند سال پیش، توی دوره کرونا، وقتی این بحث توی کلاس فلسفهمون اومد یکی از بچهها گفت دلم نمیخواد توی خواب بمیرم... دلم میخواد هوشیار باشم، اگه توی خواب بمیرم انگار بدون مبارزه مردم و تسلیم مرگ شدم.
همون روز فهمیدم که چقدر از مرگ میترسیدم که میخواستم بدون اینکه بفهمم بیاد سراغم، شاید از دردش میترسیدم، ولی الان که دوباره به این موضوع برمیگردم میبینم دلم میخواد درحال انجام دادن کاری که دوستش دارم بمیرم، کاری که از انجام دادنش لذت میبرم، کاری که انجام دادنش رو مثل یه نشان افتخار به سینه میزنم، این راه سخت و تاریک رو برام روشن و هموار میکنه... میخوام درحال انجام دادن کاری که دوستش دارم بمیرم🌊🌱🌒🫧
#loona
#دلنوشته
هدایت شده از صندوقچهی راجرز(شاید پارکر)
استیون راجرز برگشت*ببخشید درگیر نبرد داخلی با تونی استارک بود-
خب میخوام اولین پیام دیلیم رو با تقدیمی شروع کنم؛
این پیام رو فوروارد میکنین چنلتون بعدش لینک چنلتون رو برام تو ناشناس میفرستید و من طبق وایب چنلتون میگم تو تایمی که بین زنگ تفریح و اومدن معلمه تو کلاستون چیکار میکنین*حدسیه اگه دیدین اشتباه گفتم به بزرگی خودتون ببخشین★
https://daigo.ir/secret/31004585581
ناشناس~
𝙎𝙩𝙚𝙫𝙚𝙣 𝙂𝙧𝙖𝙣𝙩 𝙍𝙤𝙜𝙚𝙧𝙨 𝙞𝙨 𝙗𝙖𝙘𝙠
هدایت شده از صندوقچهی راجرز(شاید پارکر)
★☆
کلاستون همش سر و صداست و تو و دوستت خیلی برای پرسش علوم استرس دارین و گوشاتونو گرفتین و دارین بلند بلند درسمیخونین،یهو تو همون تایم قبل اینکه معلم بیاد معاون پرورشیتون ظاهر میشه و شمارو میبره برای ساختن روزنامه دیواری واسه دهه فجر یا همچین چیزی و از شر پرسش راحت میشین
𝙎𝙩𝙚𝙫𝙚𝙣 𝙂𝙧𝙖𝙣𝙩 𝙍𝙤𝙜𝙚𝙧𝙨
پذیرش
پارت چهارم: آرتمیس: - مامان؟ کجایی؟ گفتی این دفعه جلسه اولیا و مربیان رو میای... . - آخ، باور کن حو
پارت پنجم:
آتوسا:
بابا هنوز به خاطر نتایج آزمایشات ناراحت به نظر میرسید. میخواستم چیزی بگویم، کاری کنم که از این حال افسردهاش بیرون بیاید؛ ولی چیزی به ذهنم نرسید... اگر هم میرسید و چیزی میگفتم شاید بیشتر نارحت میشد. فقط روی مبلی که کنار تختم گذاشته بودند، نشسته بود. سرش داخل گوشی بود و وانمود میکرد کار مهمی انجام میدهد تا مجبور نباشد جو سنگین اتاق را به روی خودش بیاورد. برخلاف همیشه یقهی لباسش کجوکوله بود و تهریش پررنگی روی صورتش سبز شده بود.
دست دراز کردم تا کنترل تلوزیون را از روی میزِ کنارم بردارم که صدای جر و بحثی متوقفم کرد. با اینکه در اتاق بسته بود، صدای بلندبلند حرف زدن یک زن و دو مرد از داخل راهرو؛ در اتاق پیچیده بود. حتی توجه بابا را هم به آن جلب شد. بابا از روی مبل بلند شد و گوشی را داخل جیب شلوارش برگرداند. سمت در رفت و با احتیاط دستگیره را چرخاند. به قدری آرام در را باز کرد و سر و گوشی آب داد که انگار میترسید هیولایی داخل اتاق بپرد و هردویمان را بکشد.
ناگهان دست کسی به درِ نیمباز فشار آورد، بابا را کنار زد و وارد اتاق شد. خانمی با کتشلوار طوسی با عجله وارد اتاق شد. نفس عمیقی کشید و جوری نگاهش را دور اتاق چرخاند که انگار اینجا را بعد از کشمکش سختی فتح کرده. به دنبال او آقایی به همراه دکتر یوسفی وارد شد. دکتر یوسفی درحالیکه تختهی درون دستش را تکانتکان میداد، گفت:
- تو رو خدا خانم شمس!...
خانم به طرف بابا برگشت و گفت:
-آقای جلوه؟ خانمتون دو کوچه پایینتر از بیمارستان تصادف کرده. صدمات جانی به کسی نرسیده؛ اما چون ماشین به نام شماست و بهمون گفت که همین اطراف هستید باید خبرتون میکردیم.
بابا تا این را شنید، نگاهی آلوده به نگرانی تحویل من داد. لحظهای مکث کرد و کتش را از روی پشتی مبل برداشت. دستی روی سرم گذاشت و گفت:
- الان بر میگردم بابا.
#پارت_پنجم
#loona