eitaa logo
پذیرش
67 دنبال‌کننده
797 عکس
27 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
نه جدی این حرفم از روی سختی و مشکلات زندگی نیست، مرگ ايده‌آل شما چه شکلیه؟
همیشه فکر میکردم دوست دارم توی خواب بمیرم... بدون درد، هیچی حس نکنم. ولی چند سال پیش، توی دوره کرونا، وقتی این بحث توی کلاس فلسفه‌مون اومد یکی از بچه‌ها گفت دلم نمیخواد توی خواب بمیرم... دلم میخواد هوشیار باشم، اگه توی خواب بمیرم انگار بدون مبارزه مردم و تسلیم مرگ شدم. همون روز فهمیدم که چقدر از مرگ میترسیدم که میخواستم بدون اینکه بفهمم بیاد سراغم، شاید از دردش میترسیدم، ولی الان که دوباره به این موضوع برمیگردم میبینم دلم میخواد درحال انجام دادن کاری که دوستش دارم بمیرم، کاری که از انجام دادنش لذت میبرم، کاری که انجام دادنش رو مثل یه نشان افتخار به سینه میزنم، این راه سخت و تاریک رو برام روشن و هموار میکنه... میخوام درحال انجام دادن کاری که دوستش دارم بمیرم🌊🌱🌒🫧
هدایت شده از صندوقچه‌ی‌ راجرز‌(شاید پارکر)
استیون راجرز برگشت*ببخشید درگیر نبرد داخلی با تونی استارک بود- خب میخوام اولین پیام دیلی‌م رو با تقدیمی شروع کنم؛ این پیام رو فوروارد میکنین چنلتون بعدش لینک چنلتون رو برام تو ناشناس میفرستید و من طبق وایب چنلتون میگم تو تایمی که بین زنگ تفریح و اومدن معلمه تو کلاستون چیکار میکنین*حدسیه اگه دیدین اشتباه گفتم به بزرگی خودتون ببخشین https://daigo.ir/secret/31004585581 ناشناس~ 𝙎𝙩𝙚𝙫𝙚𝙣 𝙂𝙧𝙖𝙣𝙩 𝙍𝙤𝙜𝙚𝙧𝙨 𝙞𝙨 𝙗𝙖𝙘𝙠
هدایت شده از صندوقچه‌ی‌ راجرز‌(شاید پارکر)
★☆ کلاستون همش سر و صداست و تو و دوستت خیلی برای پرسش علوم استرس دارین و گوشاتونو گرفتین و دارین بلند بلند درس‌میخونین،یهو تو همون تایم قبل اینکه معلم بیاد معاون پرورشی‌تون ظاهر میشه و شمارو میبره برای ساختن روزنامه دیواری واسه دهه فجر یا همچین چیزی و از شر پرسش راحت میشین 𝙎𝙩𝙚𝙫𝙚𝙣 𝙂𝙧𝙖𝙣𝙩 𝙍𝙤𝙜𝙚𝙧𝙨
پذیرش
پارت چهارم: آرتمیس: - مامان؟ کجایی؟ گفتی این دفعه جلسه اولیا و مربیان رو میای... . - آخ، باور کن حو
پارت پنجم: آتوسا: بابا هنوز به خاطر نتایج آزمایشات ناراحت به نظر می‌رسید. می‌خواستم چیزی بگویم، کاری کنم که از این حال افسرده‌اش بیرون بیاید؛ ولی چیزی به ذهنم نرسید... اگر هم می‌رسید و چیزی می‌گفتم شاید بیشتر نارحت می‌شد. فقط روی مبلی که کنار تختم گذاشته بودند، نشسته بود. سرش داخل گوشی بود و وانمود می‌کرد کار مهمی انجام می‌دهد تا مجبور نباشد جو سنگین اتاق را به روی خودش بیاورد. برخلاف همیشه یقه‌ی لباسش کج‌وکوله بود و ته‌ریش پررنگی روی صورتش سبز شده بود. دست دراز کردم تا کنترل تلوزیون را از روی میزِ کنارم بردارم که صدای جر و بحثی متوقفم کرد. با اینکه در اتاق بسته بود، صدای بلندبلند حرف زدن یک زن و دو مرد از داخل راهرو؛ در اتاق پیچیده بود. حتی توجه بابا را هم به آن جلب شد. بابا از روی مبل بلند شد و گوشی را داخل جیب شلوارش برگرداند. سمت در رفت و با احتیاط دستگیره را چرخاند. به قدری آرام در را باز کرد و سر و گوشی آب داد که انگار می‌ترسید هیولایی داخل اتاق بپرد و هردویمان را بکشد. ناگهان دست کسی به درِ نیم‌باز فشار آورد، بابا را کنار زد و وارد اتاق شد. خانمی با کت‌شلوار طوسی با عجله وارد اتاق شد. نفس عمیقی کشید و جوری نگاهش را دور اتاق چرخاند که انگار اینجا را بعد از کش‌مکش سختی فتح کرده. به دنبال او آقایی به همراه دکتر یوسفی وارد شد. دکتر یوسفی درحالی‌که تخته‌ی درون دستش را تکان‌تکان میداد، گفت: - تو رو خدا خانم شمس!... خانم به طرف بابا برگشت و گفت: -آقای جلوه؟ خانمتون دو کوچه پایین‌تر از بیمارستان تصادف کرده. صدمات جانی به کسی نرسیده؛ اما چون ماشین به نام شماست و بهمون گفت که همین اطراف هستید باید خبرتون میکردیم. بابا تا این را شنید، نگاهی آلوده به نگرانی تحویل من داد. لحظه‌ای مکث کرد و کتش را از روی پشتی مبل برداشت. دستی روی سرم گذاشت و گفت: - الان بر میگردم بابا.
پذیرش
با یه داستان جدید اومدم خدمتتون... فقط کمکم کنید یه عنوانی روش بزاریم، بچه هنوز بینامه😂
میدونید هنوز به عنوان درست حسابی به این بدبخت ندادید؟😂 پنج پارت هم ازش گذشته🤣💔
سلاااااممممم
چهارشنبه‌سوری مبارککککککک (و به زودی عید 🥹🥹)
1403 سال سختی بود. 1403 برای من سال رشد بود. 1403 فهمیدم چقدر به خودم نیاز دارم. 1403 رنگ واقعی جامعه رو نشونم داد. 1403 مثل یه باغبون گیاهای هرزی که دورم رشد میکردن رو کند. 1403 بهم ثابت کرد که نباید به یه سری چیزا/آدما اهمیت بدم. 1403 بهم نشون داد که اگه نه بگم نشانه ضعف و ناتوانی نیست. 1403 بهم یادآوری کرد که نباید برام مهم باشه بقیه چه فکری راجع بهم دارن. و در آخر 1403 بغلم کرد و بهم گفت ببخشید این همه سختی جلوی پات گذاشتم، منم جواب دادم عوضش برام واضح‌تر شد که کدوم سمت میخوام برم و چه کسی میخوام بشم. 1403، ازت ممنونم که باعث شدی با خودم صمیمی‌تر بشم، ازت ممنونم که باعث شدی دوستای صمیمیم رو بهتر شناسایی کنم. نمیتونم بگم دلم برات تنگ میشه؛ ولی مرسی که اومدی و بخاطر تک‌تک اتفاقاتی که رقم زدی، چه تلخ، چه شیرین، چه ترش، چه شور ازت ممنونم. خداحافظ... آها راستی 1403، موقع سال تحویل اگه 1404 یکم اخمالو بود یه ندا بده که خودمونو آماده کنیم... با آمادگی توسط 1404 پاره بشیم😔😂✨ 🤍🕯🌊🎐🫧✨
1403 من رو کوبید و از نو ساخت
در این سالی که گذشت پذیرش برای من مکان امید بود همانطور که امیدوارم برای شما هم بوده باشه. برای همین این مدته نیومدم شاید چون احساسات بدم زیادتر از خوبی‌هایی بودن که می‌خواستم باهاتون به اشتراک بذارم، چون حق نداشتم پذیرش رو به جایی تبدیل کنم که حس ناامیدی بهتون بده. پذیرش دیگه محل نویسندگی یا احساسات من نبود، خونه‌ی شادی‌ای بود که من باهاش بزرگ شدم. من در طول امسال خیلی عوض شدم و دیگه اون فردی نیستم که سال قبل اینجا رو تاسیس کرد. الان، امروز، حالا که داریم به یه مرحله‌ی دیگه از زندگیمون وارد میشیم، خوشحالم که کنارم بودین و حالا می‌فهمم اینجا حقیقتا چه معنی‌ای برای من داشت. من حق نداشتم اینجا ناراحت باشم چون اینجا شما به من نیاز داشتین. شاید گاهی این کار به من محدودیت می‌داد ولی من نباید ناامیدی رو به اینجا بیارم، احتمالا گاهی از دستم در رفته باشه ولی فکر می‌کنم برای اونهایی که بعد از این همه مدت هنوز اینجان امید برجسته‌تر بوده باشه. دوستتون دارم و امیدوارم این لحظات نو شدن برای همتون یه نوید از آرزوهایی باشه که می‌خواین برآورده بشه. عیدتون مبارک ✨ شما اینجا پذیرفته شده هستید