پذیرش
پارت چهارم: آرتمیس: - مامان؟ کجایی؟ گفتی این دفعه جلسه اولیا و مربیان رو میای... . - آخ، باور کن حو
پارت پنجم:
آتوسا:
بابا هنوز به خاطر نتایج آزمایشات ناراحت به نظر میرسید. میخواستم چیزی بگویم، کاری کنم که از این حال افسردهاش بیرون بیاید؛ ولی چیزی به ذهنم نرسید... اگر هم میرسید و چیزی میگفتم شاید بیشتر نارحت میشد. فقط روی مبلی که کنار تختم گذاشته بودند، نشسته بود. سرش داخل گوشی بود و وانمود میکرد کار مهمی انجام میدهد تا مجبور نباشد جو سنگین اتاق را به روی خودش بیاورد. برخلاف همیشه یقهی لباسش کجوکوله بود و تهریش پررنگی روی صورتش سبز شده بود.
دست دراز کردم تا کنترل تلوزیون را از روی میزِ کنارم بردارم که صدای جر و بحثی متوقفم کرد. با اینکه در اتاق بسته بود، صدای بلندبلند حرف زدن یک زن و دو مرد از داخل راهرو؛ در اتاق پیچیده بود. حتی توجه بابا را هم به آن جلب شد. بابا از روی مبل بلند شد و گوشی را داخل جیب شلوارش برگرداند. سمت در رفت و با احتیاط دستگیره را چرخاند. به قدری آرام در را باز کرد و سر و گوشی آب داد که انگار میترسید هیولایی داخل اتاق بپرد و هردویمان را بکشد.
ناگهان دست کسی به درِ نیمباز فشار آورد، بابا را کنار زد و وارد اتاق شد. خانمی با کتشلوار طوسی با عجله وارد اتاق شد. نفس عمیقی کشید و جوری نگاهش را دور اتاق چرخاند که انگار اینجا را بعد از کشمکش سختی فتح کرده. به دنبال او آقایی به همراه دکتر یوسفی وارد شد. دکتر یوسفی درحالیکه تختهی درون دستش را تکانتکان میداد، گفت:
- تو رو خدا خانم شمس!...
خانم به طرف بابا برگشت و گفت:
-آقای جلوه؟ خانمتون دو کوچه پایینتر از بیمارستان تصادف کرده. صدمات جانی به کسی نرسیده؛ اما چون ماشین به نام شماست و بهمون گفت که همین اطراف هستید باید خبرتون میکردیم.
بابا تا این را شنید، نگاهی آلوده به نگرانی تحویل من داد. لحظهای مکث کرد و کتش را از روی پشتی مبل برداشت. دستی روی سرم گذاشت و گفت:
- الان بر میگردم بابا.
#پارت_پنجم
#loona
پذیرش
با یه داستان جدید اومدم خدمتتون... فقط کمکم کنید یه عنوانی روش بزاریم، بچه هنوز بینامه😂
میدونید هنوز به عنوان درست حسابی به این بدبخت ندادید؟😂
پنج پارت هم ازش گذشته🤣💔
1403 سال سختی بود.
1403 برای من سال رشد بود.
1403 فهمیدم چقدر به خودم نیاز دارم.
1403 رنگ واقعی جامعه رو نشونم داد.
1403 مثل یه باغبون گیاهای هرزی که دورم رشد میکردن رو کند.
1403 بهم ثابت کرد که نباید به یه سری چیزا/آدما اهمیت بدم.
1403 بهم نشون داد که اگه نه بگم نشانه ضعف و ناتوانی نیست.
1403 بهم یادآوری کرد که نباید برام مهم باشه بقیه چه فکری راجع بهم دارن.
و در آخر 1403 بغلم کرد و بهم گفت ببخشید این همه سختی جلوی پات گذاشتم، منم جواب دادم عوضش برام واضحتر شد که کدوم سمت میخوام برم و چه کسی میخوام بشم.
1403، ازت ممنونم که باعث شدی با خودم صمیمیتر بشم، ازت ممنونم که باعث شدی دوستای صمیمیم رو بهتر شناسایی کنم. نمیتونم بگم دلم برات تنگ میشه؛ ولی مرسی که اومدی و بخاطر تکتک اتفاقاتی که رقم زدی، چه تلخ، چه شیرین، چه ترش، چه شور ازت ممنونم. خداحافظ...
آها راستی 1403، موقع سال تحویل اگه 1404 یکم اخمالو بود یه ندا بده که خودمونو آماده کنیم... با آمادگی توسط 1404 پاره بشیم😔😂✨
🤍🕯🌊🎐🫧✨
#Loona
در این سالی که گذشت پذیرش برای من مکان امید بود همانطور که امیدوارم برای شما هم بوده باشه.
برای همین این مدته نیومدم شاید چون احساسات بدم زیادتر از خوبیهایی بودن که میخواستم باهاتون به اشتراک بذارم، چون حق نداشتم پذیرش رو به جایی تبدیل کنم که حس ناامیدی بهتون بده.
پذیرش دیگه محل نویسندگی یا احساسات من نبود، خونهی شادیای بود که من باهاش بزرگ شدم.
من در طول امسال خیلی عوض شدم و دیگه اون فردی نیستم که سال قبل اینجا رو تاسیس کرد. الان، امروز، حالا که داریم به یه مرحلهی دیگه از زندگیمون وارد میشیم، خوشحالم که کنارم بودین و حالا میفهمم اینجا حقیقتا چه معنیای برای من داشت. من حق نداشتم اینجا ناراحت باشم چون اینجا شما به من نیاز داشتین. شاید گاهی این کار به من محدودیت میداد ولی من نباید ناامیدی رو به اینجا بیارم، احتمالا گاهی از دستم در رفته باشه ولی فکر میکنم برای اونهایی که بعد از این همه مدت هنوز اینجان امید برجستهتر بوده باشه.
دوستتون دارم و امیدوارم این لحظات نو شدن برای همتون یه نوید از آرزوهایی باشه که میخواین برآورده بشه.
عیدتون مبارک ✨
شما اینجا پذیرفته شده هستید
ناشناس :
https://eitaa.com/acception/510 با
این وضعیت اقتصادی و سیاسی و آموزشی اصلا نیازی نیست که ۴۰۳ ندایی بده، از همین الان صدای غرش ۴۰۴ داره تن و بدنمونو میلرزونه😂😭
__________
آخ گفتی 😂😂😭😭😭
*در سال 1403 به زندگیم گند زدم و در سال 1404 قراره بیشتر گند بزنم اخه زندگی برای گند زدنهه😂😂😂*
منم همینطور، درود بر تو 🤝