بابا: چایی میخوری یا قهوه؟
بابا: فکراتو بکن
بابا: چایی ولی خوشمزهترهها
بابا: حالا من یه چایی برات بریزم تا تو فکر میکنی
«من و بابام در حالی که چایی زیاد دم کردیم و مهمونامون قهوه خوردن....»
«حس میکنم دیگه خاطرات قدیمی خوشحالت نمیکنن. حس میکنم اون آدم عوض شده و نمیتونه تو رو خوشحال کنه. من حس میکنم تو آدمی که میبینی رو دیگه دوست نداری. که دیگه نمیتونی خاطرات من رو دوست داشته باشی. که دیگه نمیخوای من بخشی از زندگیت باشم. حس میکنم بهت آسیب زدم و این بیش از هرچیز من رو میترسونه و میرنجونه. چون تو مهمی. چون تو خیلی خیلی خیلی مهمی. و من میترسم دیگه اعلان پیامهای من تو رو شاد نکنه. که دیگه کنار من لبخند نزنی. میترسم که از من خسته بشی. من نمیخوام تو آزرده وگرنه روح من که آزردگی براش همیشگیه. هر بار میبینم خستهای، که آزردهای، که خودت رو محکوم میکنی، که به خودت کم ارزش میدی، منم میسوزم. و هر روز میسوزم و انقدر که سینهم رو اگه باز کنی توش خاکستر میبینی نه قلب. وقتی تو حالت بده اشک از چشم من میاد. وقتی تو غمگینی گلوی منم میسوزه. وقتی کلافهای منم میخوام دراز بکشم و تا ابد بخوابم. پس بگو، بهم بگو چی کار کنم؟ چیکار کنم تا برگردی؟ تا بهتر بشی؟ تا خوب بشی؟ چیکار کنم دیگه هیچوقت آسیب نبینی؟ بهم بگو... بگو چرا نمیتونم مثل قبل خوشحالت کنم؟»
۱۲/۹/۱۴۰۴
به یاد همهی چیزهای تمامشده...
«او میگفت من فقط بلدم انسانها را به گریه بیندازم. ولی مگر تو را نخنداندم؟»
#هانا_نیک_نامی
#دلنوشته
هدایت شده از مبتلایِ امید
تقدیمی داریم از طرف مبتلایِ امید.♥️🧸
یه تیکه شعر از فروغ فرخزاد تقدیمتون میشه.
این پیام به علاوه پیامی که روش ریپلای زدم رو فوروارد کنید تا تقدیمی بهتون تعلق بگیره.
«تا زمان دریافتش پیامها از چنلتون حذف نشه»
ظرفیت: ۶۰ چنل.
هدایت شده از مبتلایِ امید
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بیامید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم، که داغ بوسهی پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
♥️ تقدیم به https://eitaa.com/acception
از طرف @m_o_b_t_a_l_a
«امروز از آن روزها بود که میگفتم دیگر هیچکس را دوست نخواهم داشت. ولی برخی جانت شوم تو همه کسی...»
هدایت شده از مبتلایِ امید
اگر امروز مرا به خاک بسپارند و سالها بعد مشتی خاک شوم، برای هیچ سفالگری از خاکِ تنِ من، گِلی لایق و مناسب درست نخواهد شد.
اگر سفالگر بتواند مرا گِل کند و فنجانی از من بسازد، نمیتواند کمرِ منِ فنجان شده را به شکلی باریک در آورد!
اگر بتواند من را به فنجانی کمر باریک بدل کند، در کوره خواهم شکست.
اگر در کوره نشکستم و سخت شده بیرون آمدم، هیچ قلمی نمیتواند به روی من نقش بزند.
اگر سفالگر قلمها را مجاب کند که مرا نقاشی کنند، نقش و نگارِ من از خط بیرون میزند.
سفالگر نمیتواند برای نقشهای بَد و خراب شده کاری کند. پس مرا در پستویی پنهان میکند تا چشمِ هیچ خریداری به تنم نخورد. سالها که ماندم و خاک خوردم، دلش شاید بسوزد و مَرا به خانهی خودش ببرد.
اما هیچ عصری درونِ من چای نخواهد خورد. من را نگه میدارد برای شبها، برایِ وقتی که ظُلُمات برسد. برای آن لحظه از شب که دارد خفقان میگیردش. با قهوه درونم را تلخ میکند و مَرا به قند نیازمند! اما او قهوهاش را بدون شِکر میپسندد، تلخ! مثلِ خاکِ تنِ من. مثلِ خودِ من. مثلِ قهوهی تلخِ چشمهای امروزِ من.
شبهای خانهاش عطرِ جانِ آباد نشدهی من را میگیرد.
بهارنارنجهایِ درختش از آن سویِ پنجرهای که مرا در لبهی آن رها میکند، به من دهان کَجی خواهند کرد.
به همراهِ قهوهاش دختری را مینوشد که طعم ذوقهایِ کور شده، رویاهایِ سوخته و جانِ پژمرده شده میدهد.
از جانم، جان نمیگیرد!
شبش را شبتر میکنم و خستگی و بیخوابی را سنجاقِ چشمهایش.
رقیه برومند