«او میگفت من فقط بلدم انسانها را به گریه بیندازم. ولی مگر تو را نخنداندم؟»
#هانا_نیک_نامی
#دلنوشته
هدایت شده از مبتلایِ امید
تقدیمی داریم از طرف مبتلایِ امید.♥️🧸
یه تیکه شعر از فروغ فرخزاد تقدیمتون میشه.
این پیام به علاوه پیامی که روش ریپلای زدم رو فوروارد کنید تا تقدیمی بهتون تعلق بگیره.
«تا زمان دریافتش پیامها از چنلتون حذف نشه»
ظرفیت: ۶۰ چنل.
هدایت شده از مبتلایِ امید
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بیامید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم، که داغ بوسهی پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
♥️ تقدیم به https://eitaa.com/acception
از طرف @m_o_b_t_a_l_a
«امروز از آن روزها بود که میگفتم دیگر هیچکس را دوست نخواهم داشت. ولی برخی جانت شوم تو همه کسی...»
هدایت شده از مبتلایِ امید
اگر امروز مرا به خاک بسپارند و سالها بعد مشتی خاک شوم، برای هیچ سفالگری از خاکِ تنِ من، گِلی لایق و مناسب درست نخواهد شد.
اگر سفالگر بتواند مرا گِل کند و فنجانی از من بسازد، نمیتواند کمرِ منِ فنجان شده را به شکلی باریک در آورد!
اگر بتواند من را به فنجانی کمر باریک بدل کند، در کوره خواهم شکست.
اگر در کوره نشکستم و سخت شده بیرون آمدم، هیچ قلمی نمیتواند به روی من نقش بزند.
اگر سفالگر قلمها را مجاب کند که مرا نقاشی کنند، نقش و نگارِ من از خط بیرون میزند.
سفالگر نمیتواند برای نقشهای بَد و خراب شده کاری کند. پس مرا در پستویی پنهان میکند تا چشمِ هیچ خریداری به تنم نخورد. سالها که ماندم و خاک خوردم، دلش شاید بسوزد و مَرا به خانهی خودش ببرد.
اما هیچ عصری درونِ من چای نخواهد خورد. من را نگه میدارد برای شبها، برایِ وقتی که ظُلُمات برسد. برای آن لحظه از شب که دارد خفقان میگیردش. با قهوه درونم را تلخ میکند و مَرا به قند نیازمند! اما او قهوهاش را بدون شِکر میپسندد، تلخ! مثلِ خاکِ تنِ من. مثلِ خودِ من. مثلِ قهوهی تلخِ چشمهای امروزِ من.
شبهای خانهاش عطرِ جانِ آباد نشدهی من را میگیرد.
بهارنارنجهایِ درختش از آن سویِ پنجرهای که مرا در لبهی آن رها میکند، به من دهان کَجی خواهند کرد.
به همراهِ قهوهاش دختری را مینوشد که طعم ذوقهایِ کور شده، رویاهایِ سوخته و جانِ پژمرده شده میدهد.
از جانم، جان نمیگیرد!
شبش را شبتر میکنم و خستگی و بیخوابی را سنجاقِ چشمهایش.
رقیه برومند
«چند گامی بازگشتم؛ برف میبارید.
باز میگشتم.
برف میبارید.
جای پاها تازه بود اما،
برف میبارید.
باز میگشتم،
برف میبارید.
جای پاها دیده میشد، لیک
برف میبارید.
باز میگشتم،
برف میبارید.
جای پاها باز هم گویی
دیده میشد، لیک
برف میبارید.
باز میگشتم،
برف میبارید.
برف میبارید. میبارید. میبارید...
جای پاهای مرا هم برف پوشاندهست.»
#شعر
اخوان، دفتر آخر شاهنامه