«چند گامی بازگشتم؛ برف میبارید.
باز میگشتم.
برف میبارید.
جای پاها تازه بود اما،
برف میبارید.
باز میگشتم،
برف میبارید.
جای پاها دیده میشد، لیک
برف میبارید.
باز میگشتم،
برف میبارید.
جای پاها باز هم گویی
دیده میشد، لیک
برف میبارید.
باز میگشتم،
برف میبارید.
برف میبارید. میبارید. میبارید...
جای پاهای مرا هم برف پوشاندهست.»
#شعر
اخوان، دفتر آخر شاهنامه
هدایت شده از ارغوان ؛
به آلمانی که حرف بزنی حالتی در صدایت نیست، نه غمی، نه غمبادی، نه ...
ای مردهشور این حال آدم را ببرد که فقط وقتی به زبان مادری حرف میزند، همهی هستیاش میآید بالا. آدم رو میشود.
حرف که میزنی خودت را تعریف میکنی؛ همین که دهنت باز شود میفهمند چی هستی و چند مرده حلاجی :(
کتاب فریدون سه پسر داشت/*