«قصه میگوید:
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنانکه می توانست او – اگر می خواست –
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا، بر درختی، گیره ای، سنگی
و فراز آید.
ور بپرسی راست، گویم راست
قصه بیشک راست میگوید
می توانست او اگر می خواست
لیک…»
بازم خوردم زمین
و ایندفعه دیگه بلند نمیشم
دیگه بسه
«میتوانست او اگر میخواست
لیک...»
«باز گویم، همچنانکه گفتهام باری،
راوی افسانههای رفته از یادم
جغد این ویرانهی نفرین شدهی تاریخ،
بوم بام این خراب آباد،
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم.»